Wednesday, April 17, 2013
امروز یه دوست بسیار با معرفت, تشویقم کرد که نترسم و محکم پامو زمین بذارم
دوستم می گفت: وقتی خیلی پولداری میتونی
گرونترین پیانو رو بخری ولی این بهت پیانوزدن یاد نمیده؛
برا پیانو زدن باید خاکشو خورد که تو خوردی 16 سال...
یادم میمونه...
Tuesday, February 19, 2008
شما چطور؟ شاهد تشییع و خاکسپاری درخت آرزوی چند نفر بودین؟!
یا فکر می کنین قراره شاهد چندتای دیگه باشین؟! اشکال چهره است، نه؟!
نمی دونین چقد بده قیافه آدم برا مشایعت جنازه مناسب باشه...
Saturday, January 26, 2008
یه چندیه که خواسته ام از تلخی قلمم کم کنم، که گویی منجر به ننوشتنم شده!
هی میخوام فکر کنم یه چیزایی تخفیف پیدا کردن و از زهر نوشته هام کم شده ، در حالی که واقعیت این نیست!
اتفاقی که داره می افته، اجتناب من از نوشتن اون چه که هستِ، و هنوزم اگه بخوام بنویسم، می شه این:
دیشب عکسی از دوران مدرسه ی محمد و روی "دسک تاپ"گذاشتم. توی عکس، محمد می خندید، یه جوری از ته دل.
همون لحظه چنان قلبم به درد اومد و چیزی روی قفسه سینه ام سنگینی کرد و هق هقی به راه انداخت، که حس کردم اگه یه دقیقه دیگه به همین وضع بگذره، حتما خفه می شم،چنانی که کامپیوترو خاموش کردم !
شش ماه دیگه هم، از پس یک سال نبودنش گذشته، و هنوز چنان این غم تازگی داره و چنان این فراق دور از باور و جانفرساست که گویی روز اول...
فکر کردن به دستهاش ، پاهاش، صورت و موهای زیباش و همه ی آنچه اکنون میهمان خاکِ، و به این که در گذر یک سال ونیم این خاک ،نامهربانانه و ناجوانمردانه با این عزیز پیکر، چه کرده، حسیه که شاید هیچ کس نتونه درک کنه ، چقدر کشنده و دردناکه...
وای، وای ،وای...
هی میخوام فکر کنم یه چیزایی تخفیف پیدا کردن و از زهر نوشته هام کم شده ، در حالی که واقعیت این نیست!
اتفاقی که داره می افته، اجتناب من از نوشتن اون چه که هستِ، و هنوزم اگه بخوام بنویسم، می شه این:
دیشب عکسی از دوران مدرسه ی محمد و روی "دسک تاپ"گذاشتم. توی عکس، محمد می خندید، یه جوری از ته دل.
همون لحظه چنان قلبم به درد اومد و چیزی روی قفسه سینه ام سنگینی کرد و هق هقی به راه انداخت، که حس کردم اگه یه دقیقه دیگه به همین وضع بگذره، حتما خفه می شم،چنانی که کامپیوترو خاموش کردم !
شش ماه دیگه هم، از پس یک سال نبودنش گذشته، و هنوز چنان این غم تازگی داره و چنان این فراق دور از باور و جانفرساست که گویی روز اول...
فکر کردن به دستهاش ، پاهاش، صورت و موهای زیباش و همه ی آنچه اکنون میهمان خاکِ، و به این که در گذر یک سال ونیم این خاک ،نامهربانانه و ناجوانمردانه با این عزیز پیکر، چه کرده، حسیه که شاید هیچ کس نتونه درک کنه ، چقدر کشنده و دردناکه...
وای، وای ،وای...
Saturday, January 12, 2008
یه چیزِ خیلی با مزه! امروز یه نفر تشخیص داد که صدای من خوراک آواز خوندن ، فقط اگه بدونم رو کدوم گام بخونم!
Friday, January 04, 2008
پژواک
به پایان رسیدیم، اما
نکردیم آغاز.
فرو ریخت پرها ـــ
نکردیم پرواز . . .
ببخشای
ای روشن عشق بر ما
ببخشای:
ببخشای اگر صبح را
ما به مهمانی کوچه
دعوت نکردیم
ببخشای
اگر روی پیراهن ما
نشان عبور سحر نیست
ببخشای ما را
اگر از حضور فلق
روی فرق صنوبر
خبر نیست . . .
نسیمی
گیاه سحرگاه را
در کمندی
فکنده ست و
تا دشت بیداری اش می کشاند
و ما کمتر از آن نسیمیم
در آن سوی دیوار بیمیم . . .
ببخشای ای روشن عشق ــ
ـبر ما ببخشای:
به پایان رسیدیم،
اما
نکردیم آغاز.
فرو ریخت پرها ـــ
نکردیم پرواز . . .
به پایان رسیدیم، اما
نکردیم آغاز.
فرو ریخت پرها ـــ
نکردیم پرواز . . .
ببخشای
ای روشن عشق بر ما
ببخشای:
ببخشای اگر صبح را
ما به مهمانی کوچه
دعوت نکردیم
ببخشای
اگر روی پیراهن ما
نشان عبور سحر نیست
ببخشای ما را
اگر از حضور فلق
روی فرق صنوبر
خبر نیست . . .
نسیمی
گیاه سحرگاه را
در کمندی
فکنده ست و
تا دشت بیداری اش می کشاند
و ما کمتر از آن نسیمیم
در آن سوی دیوار بیمیم . . .
ببخشای ای روشن عشق ــ
ـبر ما ببخشای:
به پایان رسیدیم،
اما
نکردیم آغاز.
فرو ریخت پرها ـــ
نکردیم پرواز . . .
Wednesday, November 07, 2007
فردا 17 آبانه، ولی من هیچی ندارم که بگم.
شاید فقط این که،
هیچ وقت، تو همچین روزی همچین حسی نداشتم:
قنوط...
شاید فقط این که،
هیچ وقت، تو همچین روزی همچین حسی نداشتم:
قنوط...
Saturday, October 27, 2007
خیلی وقته که در جدّ و جهدم.
با همه ی قوا، دارم تلاشمو می کنم، تلاش برای موندن، تلاش برای "بودن"...
زمان زیادی که دارم جستجو می کنم،
برای پیدا کردن یه جای امن و محکم؛
برای پیدا کردن "بند"ی که بشه بهش بند شد؛
بند شد و گره خورد؛
گره خورد و موند؛
گره خورد و "بود"...
همه جا رو گشتم، دقیق دقیق؛
همه ی" بند"ارو،
اول اونایی که به استحکامشون اطمینان بیشتری دارم!
دونه به دونه، تک به تک.
ای وای...
اینا که به نظر میاد پوسیدن!
حتی اونایی که خیال می کردی جنس مرغوبی دارن؟
اونایی که مطمئن بودی با بقیه فرق دارن؟
اونایی که فکر می کردی به بند جونت وصل اند و اگه یه روز بگسلن... ؟
آره، همه شون!
همه شون، انگار سالهاس که پوسیدن و نخ نما شدن.
هی...، حالا دیگه به تاری بندن و به تلنگری...
با همه ی قوا، دارم تلاشمو می کنم، تلاش برای موندن، تلاش برای "بودن"...
زمان زیادی که دارم جستجو می کنم،
برای پیدا کردن یه جای امن و محکم؛
برای پیدا کردن "بند"ی که بشه بهش بند شد؛
بند شد و گره خورد؛
گره خورد و موند؛
گره خورد و "بود"...
همه جا رو گشتم، دقیق دقیق؛
همه ی" بند"ارو،
اول اونایی که به استحکامشون اطمینان بیشتری دارم!
دونه به دونه، تک به تک.
ای وای...
اینا که به نظر میاد پوسیدن!
حتی اونایی که خیال می کردی جنس مرغوبی دارن؟
اونایی که مطمئن بودی با بقیه فرق دارن؟
اونایی که فکر می کردی به بند جونت وصل اند و اگه یه روز بگسلن... ؟
آره، همه شون!
همه شون، انگار سالهاس که پوسیدن و نخ نما شدن.
هی...، حالا دیگه به تاری بندن و به تلنگری...
Monday, October 01, 2007
یه بار، از یه برنامه تلویزیونی شنیدم:
آدما دو بار می میرن؛ یکی روز مرگشون و دیگری روزی که فراموش بشن!
و من حال بس غریبی دارم وقتی حتی تصور می کنم ،شاید او روزی رفت، که فراموش شده بود...
آدما دو بار می میرن؛ یکی روز مرگشون و دیگری روزی که فراموش بشن!
و من حال بس غریبی دارم وقتی حتی تصور می کنم ،شاید او روزی رفت، که فراموش شده بود...
Wednesday, September 19, 2007
باشه، باشه، باشه، قبوله...
به نظرم، تداومِ اصرار و سماجت، تو شرایط خاص و تعریف شده است که معنی دار و با ارزشه،
در غیر این صورت، بدجوری بی معنی و احمقانه به نظر می رسه...
به نظرم، تداومِ اصرار و سماجت، تو شرایط خاص و تعریف شده است که معنی دار و با ارزشه،
در غیر این صورت، بدجوری بی معنی و احمقانه به نظر می رسه...
Tuesday, July 31, 2007
این شعر از اون شعرایی که هر وقت مجبور می شم بخونمش، دچار دل گرفتگی مزمن می شم:
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم...
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم...
Tuesday, July 24, 2007
در ادامه این که: نمی دونم چرا دیگه شهامت ندارم، چرا از گفتنش فرار می کنم، چرا جرئت نمی کنم داد بکشم و به همه بگم چقد دلم برای شنیدن صداش تنگ شده، چقد...
هفته بدی و داریم می گذرونیم، خیلی بد...
لحظه لحظه آخرین خاطرات، مدام داره مرور می شه.
همه، یه جورایی مضطرب و بی قرارن، انگار یه بار دیگه قراره همون مصیبت با همه بزرگیش بر سرمون نازل شه، با این تفاوت که این بار از قبلش می دونی و منتظری و چه انتظاری!
شمارش معکوس شروع شده و هر چی می گذره، بیش از پیش، نفسها تو سینه حبس می شه و زانوها سست و دستها لرزان...
و من از این همه فعالیت و برو بیایی که مناسبتش" نبودنِ" محمدِ بیزارم، بیزار...
لحظه لحظه آخرین خاطرات، مدام داره مرور می شه.
همه، یه جورایی مضطرب و بی قرارن، انگار یه بار دیگه قراره همون مصیبت با همه بزرگیش بر سرمون نازل شه، با این تفاوت که این بار از قبلش می دونی و منتظری و چه انتظاری!
شمارش معکوس شروع شده و هر چی می گذره، بیش از پیش، نفسها تو سینه حبس می شه و زانوها سست و دستها لرزان...
و من از این همه فعالیت و برو بیایی که مناسبتش" نبودنِ" محمدِ بیزارم، بیزار...
Tuesday, June 19, 2007
حتی فکر کردن به این موضوع هم که به زودی ، روزایی فرا می رسن که دیگه از سال قبلش تو همون روز، هیچ خاطره مشترکی وجود نداره ، حالمو بد می کنه و بهم دلهره می ده.
روزایی که تجدید خاطره سال قبلش ، فقط یادآور "نبودنِ"!
برخلاف ادعای همه و روایت سردی خاک، من حس می کنم، سال بعدِ یه سال و سالهای بعدتر از اون، یعنی هر چه از روزای "بودن" دورتر بشیم، بدجوری سختتر و غیر قابل تحملتره ، کما این که امشب ، این بوی خاک، که جای بوی آشنایی رو غصب کرده، به جای "سردی"، در وجودم چنان" آتشی" رو شعله ور کرده که شاید دیگه هیچ وقت خاموش نشه!
روزایی که تجدید خاطره سال قبلش ، فقط یادآور "نبودنِ"!
برخلاف ادعای همه و روایت سردی خاک، من حس می کنم، سال بعدِ یه سال و سالهای بعدتر از اون، یعنی هر چه از روزای "بودن" دورتر بشیم، بدجوری سختتر و غیر قابل تحملتره ، کما این که امشب ، این بوی خاک، که جای بوی آشنایی رو غصب کرده، به جای "سردی"، در وجودم چنان" آتشی" رو شعله ور کرده که شاید دیگه هیچ وقت خاموش نشه!
Thursday, May 24, 2007
یه اعتراف، اونم در ملاءِ عام! امشب بعد از مدتهای مدید، با تموم شدن اولین کار جدٌیم در مایه "چوب بازی"، برای دقایقی احساس کردم آرومم.
کلی وقت، مثه ندید بدیدا نشسته بودم و زل زده بودم بهش و در تمام این مدت، حس خوبی داشتم که می شد با آرامش اشتباه گرفتش!
یه چیز دیگه؛
نمی دونم جا داره ، با وجود این همه روزایی که می شه برا تک تکشون- با یاد آوری خاطرات شیرین گذشته که حالا دیگه تبدیل به زهر مارشدن - یه تراژدی ساخت، این موضوع رو یاد آوری که سه سال پیش، تو همچین روزایی کلید اینجا رو زدم؛
هرچند اون موقع به مخیله امم خطور نمی کرد ، یه روزی بشه بیت الاحزان فاطمه!
کلی وقت، مثه ندید بدیدا نشسته بودم و زل زده بودم بهش و در تمام این مدت، حس خوبی داشتم که می شد با آرامش اشتباه گرفتش!
یه چیز دیگه؛
نمی دونم جا داره ، با وجود این همه روزایی که می شه برا تک تکشون- با یاد آوری خاطرات شیرین گذشته که حالا دیگه تبدیل به زهر مارشدن - یه تراژدی ساخت، این موضوع رو یاد آوری که سه سال پیش، تو همچین روزایی کلید اینجا رو زدم؛
هرچند اون موقع به مخیله امم خطور نمی کرد ، یه روزی بشه بیت الاحزان فاطمه!
Sunday, May 20, 2007
تو گوشی موبایل من، یه سری عکس کارتونی از حیوانات وجود داشت که وقتی می خواستی شماره کسی و ذخیره کنی، می تونستی به هر کی، یکی از اونارو اختصاص بدی.
خیلی بازی جدیی نبود، ولی من سعی کرده بودم شماره هر کسی و با عکسی سیو کنم که یه جوری، یه چیزی از اون آدمو به یادم بیاره.
اگه بخوام بگم چرا و چه جوری، خیلی آسون نیست، فقط می دونم بی معطلی، برا "محمد" عکس " شیر" و انتخاب کرده بودم!
و حالا ده ماهه که من منتظرم...
و" شیر" سراغی از من نمی گیره، شاید نمی دونه فقط خودشه که می تونه تصویر" شیر"و نه فقط تو صفحه موبایلم که تو صفحه ذهنم زنده کنه...
خیلی بازی جدیی نبود، ولی من سعی کرده بودم شماره هر کسی و با عکسی سیو کنم که یه جوری، یه چیزی از اون آدمو به یادم بیاره.
اگه بخوام بگم چرا و چه جوری، خیلی آسون نیست، فقط می دونم بی معطلی، برا "محمد" عکس " شیر" و انتخاب کرده بودم!
و حالا ده ماهه که من منتظرم...
و" شیر" سراغی از من نمی گیره، شاید نمی دونه فقط خودشه که می تونه تصویر" شیر"و نه فقط تو صفحه موبایلم که تو صفحه ذهنم زنده کنه...
Wednesday, May 09, 2007
امشب تلویزیون داشت یه سریال پخش می کرد :
یکی از اعضای خونواده ای، چند روزی بود گم شده بود، دزدیده شده بود یا هر چی، به هر حال بقیه، به شدت نگران بودن ، بی قراری می کردن و خاطراتشو مرور می کردن. پدر خانواده آرزو کرد:" یعنی میشه باز، شادی به خونه ما برگرده!؟"
و من به این فکر کردم، چرا بعضی وقتا خدا، آرزوی آرزو داشتنم به دل آدم میذاره!؟
یکی از اعضای خونواده ای، چند روزی بود گم شده بود، دزدیده شده بود یا هر چی، به هر حال بقیه، به شدت نگران بودن ، بی قراری می کردن و خاطراتشو مرور می کردن. پدر خانواده آرزو کرد:" یعنی میشه باز، شادی به خونه ما برگرده!؟"
و من به این فکر کردم، چرا بعضی وقتا خدا، آرزوی آرزو داشتنم به دل آدم میذاره!؟
Saturday, April 21, 2007
امروز داشتم می گفتم، خیلی دلم می خواد کاریکاتورِ خودم و ببینم، البته اگه کسی پیدا شه که بتونه از" من" کاریکاتور بکشه!
و یکی از دوستان که اصولاً به من خیلی لطف دارن، یاد آوری کردن: " تا حالا به آینه نگا کردی؟!"
و یکی از دوستان که اصولاً به من خیلی لطف دارن، یاد آوری کردن: " تا حالا به آینه نگا کردی؟!"
Friday, April 20, 2007
شعری برای تو
این شعر را برای تو می گویم
در یک غروب تشنه تابستان
در نیمه های این رهِ شوم آغاز
در کهنه گورِ این غم بی پایان
...
بگذار سایه من سرگردان
از سایه تو، دور و جدا باشد
روزی به هم رسیم که گر باشد
کس بین ما، نه غیر خدا باشد
من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
می سایم از امید بر این در باز
انگشتهای نازک و سردم را
آن داغِ ننگ خورده که می خندید
بر طعنه های بیهده، من بودم
گفتم که بانگ هستی خود باشم
اما دریغ و درد که "زن" بودم
چشمان بیگناه تو چون لغزد
بر این کتاب درهم بی آغاز
عصیان ریشه دار زمانها را
بینی شکفته در دل هر آواز
اینجا ستاره ها همه خاموشند
اینجا فرشته ها همه گریانند
اینجا شکوفه های گل مریم
بی قدرتر از خار بیابانند
اینجا نشسته بر سر هر راهی
دیو دروغ و ننگ و ریاکاری
در آسمان تیره نمی بینم
نوری ز صبح روشن بیداری
...
من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
می سایم از امید بر این در باز
انگشتهای نازک سردم را
با این گروه زاهد ظاهرساز
دانم که این جدال نه آسان است
شهر من و تو طفلک شیرینم
دیریست کاشیانه شیطان است
روزی رسد که چشم تو با حسرت
لغزد بر این ترانه دردآلود
جویی مرا درون سخنهایم
گویی به خود که مادر من او بود؟!!
فروغ فرخزاد
این شعر را برای تو می گویم
در یک غروب تشنه تابستان
در نیمه های این رهِ شوم آغاز
در کهنه گورِ این غم بی پایان
...
بگذار سایه من سرگردان
از سایه تو، دور و جدا باشد
روزی به هم رسیم که گر باشد
کس بین ما، نه غیر خدا باشد
من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
می سایم از امید بر این در باز
انگشتهای نازک و سردم را
آن داغِ ننگ خورده که می خندید
بر طعنه های بیهده، من بودم
گفتم که بانگ هستی خود باشم
اما دریغ و درد که "زن" بودم
چشمان بیگناه تو چون لغزد
بر این کتاب درهم بی آغاز
عصیان ریشه دار زمانها را
بینی شکفته در دل هر آواز
اینجا ستاره ها همه خاموشند
اینجا فرشته ها همه گریانند
اینجا شکوفه های گل مریم
بی قدرتر از خار بیابانند
اینجا نشسته بر سر هر راهی
دیو دروغ و ننگ و ریاکاری
در آسمان تیره نمی بینم
نوری ز صبح روشن بیداری
...
من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
می سایم از امید بر این در باز
انگشتهای نازک سردم را
با این گروه زاهد ظاهرساز
دانم که این جدال نه آسان است
شهر من و تو طفلک شیرینم
دیریست کاشیانه شیطان است
روزی رسد که چشم تو با حسرت
لغزد بر این ترانه دردآلود
جویی مرا درون سخنهایم
گویی به خود که مادر من او بود؟!!
فروغ فرخزاد
Friday, April 13, 2007
من مرگ را دیدم،
در دیداری غمناک!
من مرگ را به دست خود سوده ام...
در دیداری غمناک!
من مرگ را به دست خود سوده ام...
Wednesday, April 11, 2007
درست شو نمی دونم، ولی چیزی که الان داره به عقل ناقصم می رسه اینه که انگار بعضی چیزا بهتره هیچ وقت به زبون نیاد! هرچند، شاید از همینشم یه روز بدجوری پشیمون شی!
Friday, March 23, 2007
این اول سالی، یه معذرت خواهی بدهکار شدم، اونم به همه دوستایی که خواستن با پیامای کوتاه و بلند ، سال نو رو تبریک بگن و پیاماشون بی جواب موند.
هم عذرخواهی، هم تشکر؛
عزیزایی که خواستن منو شریک شیرینی شادیاشون کنن؛
و شاید من ...
شاید، نخواستم تلخی غم و رنج و یأس و دلتنگی و ...ام و با کسی قسمت کنم!
کاش بتونن منو ببخشن...
هرچند، آرزو میکنم، هیچ کس، هیچ وقت منو درک نکنه!
هم عذرخواهی، هم تشکر؛
عزیزایی که خواستن منو شریک شیرینی شادیاشون کنن؛
و شاید من ...
شاید، نخواستم تلخی غم و رنج و یأس و دلتنگی و ...ام و با کسی قسمت کنم!
کاش بتونن منو ببخشن...
هرچند، آرزو میکنم، هیچ کس، هیچ وقت منو درک نکنه!
Tuesday, February 13, 2007
نمی دونم، شاید اون چیزی که امروز، بیشتر از آشفتگی های پایان ناپذیر درونم، به بی تابیم دامن زد، حرفهای تلخ او بود، و من نه دانستم و نه توانستم با این همه زخم، مرهمی باشم برایش.
شاید امروز از اون روزایی بود که یه بار دیگه به این باور رسیدم، که بودنم چندانی با نبودنم متفاوت نیست.
او از دردهاش گفت و از این که چطور تنهای تنها، همه اونا رو به یدک کشیده...
از قانونی گفت که هیچ حمایتی ازش نکرده و از امنیتی که هیچ وقت براش به عینیت نرسیده...
از بغضی گفت که سالها ، گلوش رو گرفته، اما هیچ وقت نتونسته گریه کنه تا از شرش خلاص شه...
او گفت مدتیه که خسته است، از همه کس ، از همه چیز، اما دلش نمی خواد بمیره، تا کارِ نیمه تمومشو تموم کنه...
و من اما تا اون جایی که حافظه کج و کوله ام یاریم می کنه، به یاد نمی ارم کاری و که بدونِ وجودِ من به اتمام نرسه!
شاید امروز از اون روزایی بود که یه بار دیگه به این باور رسیدم، که بودنم چندانی با نبودنم متفاوت نیست.
او از دردهاش گفت و از این که چطور تنهای تنها، همه اونا رو به یدک کشیده...
از قانونی گفت که هیچ حمایتی ازش نکرده و از امنیتی که هیچ وقت براش به عینیت نرسیده...
از بغضی گفت که سالها ، گلوش رو گرفته، اما هیچ وقت نتونسته گریه کنه تا از شرش خلاص شه...
او گفت مدتیه که خسته است، از همه کس ، از همه چیز، اما دلش نمی خواد بمیره، تا کارِ نیمه تمومشو تموم کنه...
و من اما تا اون جایی که حافظه کج و کوله ام یاریم می کنه، به یاد نمی ارم کاری و که بدونِ وجودِ من به اتمام نرسه!
Sunday, February 11, 2007
او برایم، قسمتی از نوشته های" سید مهدی شجاعی" را نقل کرد. و شاید باز هم نشانه ای دیگر...!
"...میبینی که از ازل خدا برای تو تنهایی را رقم زده است تا تماماً به او تعلق پیدا کنی، تا دست از همه بشویی، تا یکه شناس او شوی.
همه تکیه گاههای تو باید فرو بریزد، همه پیوندهای تو باید بریده شود، همه دست آویزهای تو باید بشکند، همه تعلقات تو باید چنین گشوده شود تا فقط به او تکیه کنی، فقظ به ریسمان حضور او چنگ بزنی و این دل بی نظیرت را فقط جایگاه او کنی..."
"...میبینی که از ازل خدا برای تو تنهایی را رقم زده است تا تماماً به او تعلق پیدا کنی، تا دست از همه بشویی، تا یکه شناس او شوی.
همه تکیه گاههای تو باید فرو بریزد، همه پیوندهای تو باید بریده شود، همه دست آویزهای تو باید بشکند، همه تعلقات تو باید چنین گشوده شود تا فقط به او تکیه کنی، فقظ به ریسمان حضور او چنگ بزنی و این دل بی نظیرت را فقط جایگاه او کنی..."
Tuesday, February 06, 2007
یکی از عادتای نسبتاً غیر آدمیزادی من، اینه که وقتی دارم به موضوعی فکر میکنم، خیلی از اتفاقات و حرفای حاشیه ، که یه جورایی مربوط به موضوع باشه،گاهاً هم نامربوط!، یه جور" نشونه" تلقی میکنم.
پریشبا هم، این جمله از یه برنامه تلویزیونی توجهم و جلب کرد:
"برا همه آدما اقلاً یه بار پیش میاد، که تو زندگیشون کاری و انجام بدن که خودشون اصلاً نمی خواستن و دوست نداشتن!"
پریشبا هم، این جمله از یه برنامه تلویزیونی توجهم و جلب کرد:
"برا همه آدما اقلاً یه بار پیش میاد، که تو زندگیشون کاری و انجام بدن که خودشون اصلاً نمی خواستن و دوست نداشتن!"
Monday, January 22, 2007
آدما، اصولاً موجودات غریبی اند؛
ولی گاهی از اوقات، تو بعضی شرایط، غربتشون اونقدری زیاد می شه و اوج می گیره، که حتی "خودتم" برا "خودت" غریبه می شی.
اون وقت با تعجب یه نگاهی به خودت می اندازی و فکر می کنی : تو کی هستی؟!خودِ من؟!!
این منم که نشستم و به سادگی، دارم سعی می کنم همه استعدادم و به کار بگیرم تا یه نوشته ی استثنایی برا رو سنگِ قبرِ داداش کوچولویِ عزیزکرده ام! پیدا کنم؟! این منم...
ولی گاهی از اوقات، تو بعضی شرایط، غربتشون اونقدری زیاد می شه و اوج می گیره، که حتی "خودتم" برا "خودت" غریبه می شی.
اون وقت با تعجب یه نگاهی به خودت می اندازی و فکر می کنی : تو کی هستی؟!خودِ من؟!!
این منم که نشستم و به سادگی، دارم سعی می کنم همه استعدادم و به کار بگیرم تا یه نوشته ی استثنایی برا رو سنگِ قبرِ داداش کوچولویِ عزیزکرده ام! پیدا کنم؟! این منم...
Tuesday, January 09, 2007
کی میدونه دل آدم چقده؟!
چقده که می تونه این همه تنگ بشه و باز جا داشته باشه؟
چقده که می تونه این همه دل تنگی و تو خودش جا بده و باز باشه، تاب بیاره و نترکه!
دل تنگی اونایی که هستن، دور، و نداریشون؛
دل تنگی اونایی که دیگه نیستن، پس نداریشون،
دل تنگی اونایی که هستن، نزدیک، اما...
دل تنگی های که شاید مجبور باشی تا لحظه ی آخر زندگیت، همشون و به یدک بکشی و چه بسا دیگه هیچ کدومشون، هیچ وقت رفع نشن....
حالا کسی می تونه بگه دل آدم چقده؟!
دیشب، بعد از شش ماه سعی کردم، غبار سربی اندوه رو از روی ضبط صوت محمد کنار بزنم و روشنش کنم، از نواری که آخرین بار تو ضبظ مونده بود این آوا به گوش رسید:
چیست این افسانه هستی، خدایا چیست؟
پس چرا آگاهی از این قصه ما را نیست؟
کس نمی داند، کدامین روز می آید
کس نمی داند، کدامین روز می میرد...
چقده که می تونه این همه تنگ بشه و باز جا داشته باشه؟
چقده که می تونه این همه دل تنگی و تو خودش جا بده و باز باشه، تاب بیاره و نترکه!
دل تنگی اونایی که هستن، دور، و نداریشون؛
دل تنگی اونایی که دیگه نیستن، پس نداریشون،
دل تنگی اونایی که هستن، نزدیک، اما...
دل تنگی های که شاید مجبور باشی تا لحظه ی آخر زندگیت، همشون و به یدک بکشی و چه بسا دیگه هیچ کدومشون، هیچ وقت رفع نشن....
حالا کسی می تونه بگه دل آدم چقده؟!
دیشب، بعد از شش ماه سعی کردم، غبار سربی اندوه رو از روی ضبط صوت محمد کنار بزنم و روشنش کنم، از نواری که آخرین بار تو ضبظ مونده بود این آوا به گوش رسید:
چیست این افسانه هستی، خدایا چیست؟
پس چرا آگاهی از این قصه ما را نیست؟
کس نمی داند، کدامین روز می آید
کس نمی داند، کدامین روز می میرد...
Friday, December 22, 2006
"نداشتن محمد، نداشتن صدای محمد، نداشتن عکس های جدید، گشتن در پی عکس های از موبایل و این طرف و آن طرف، و جمع آوری آنها به یاد می آورد که او دیگر نیست! نیست که عکس های جدید بگیرد، دیگر نیست تا در جمع مان باشد....
آخه چرا؟ یک تلفن در یک شب معمولی، از این همه شب های گذشته و آینده، تو را از جمع ما خط زد، به همین سادگی و کوتاهی و به همین زودی! بی آن فرصت دست و پا زدن در یک برزخ بودن یا نبودن به ما بدهد، تا بتوانیم این استحاله را باور کنیم.
محمد عزیزم، برادرم، چگونه سالهای نامعلومی را بی تو بگذرانم؟ چگونه عادت کنم که تو در جمع ها نباشی، و نه دیرتر و نه زودتر نیایی....
چشم های امیدوار زیادی به تو دوخته شده بود که بزرگ می شوی و تکیه گاهشان خواهی بود، تازه بزرگ و قوی شده بودی، تازه نفس های حبس شده مان داشت بالا می آمد که نفس تو قطع شد و ما نیزدوباره دم فرو بردیم...
خدایا...
دیگر وقتی می خواهم از تو درخواست کنم، ناگهان مکث میکنم، همیشه می گفتم،"لطف خدا بیشتر از جرم ماست" ولی حالا، فکر می کنم، مگر چه جرمی مرتکب شده بودیم که لطف بی انتهای تو هم نتوانست آن را شامل شود؟!
کی می تونه بفهمه که چقد ر همه چیز آزاردهنده است؟ خیابانها، کوچه ها و همه ی جاهایی که محمد آن ها را طی می کرد و هنوز هستند، و زندگی که هنوز جریان دارد...
" یک نفر دیشب مرد و هنوز نان گندم خوب است
و هنوز آب می ریزد پایین اسب ها می نوشند..."
قبلاً این شعر را زیاد با خودم می خواندم و فکر می کردم درست است، ولی حالا می بینم، نه، واقعاً طعم نان گندم هم دیگر مثل قبل نیست...
من راهنمایی بودم که محمد به دنیا آمد، همه زندگی اش از ابتدا تا انتها، مثل یک فیلم 24 ساله جلوی چشمم زنده و روشن است، تنها برادری که با آمدنش، خانه قدیمی و کوچک ما را غرق شادی کرد و خانواده گرم مارا گرمتر.همه ی دعاها به او منتهی می شد، همه ی برنامه های زندگی به سوی او اشاره داشت، هرکس بهترین کادویی را که می توانست تهیه کند، برای تولد او بود. و با رفتن او، همه ی صفا و صمیمیت باقیمانده از این خانه پرید...
به تقویم 1384، که هنوز روی دیوار اتاق است نگاه کردم و با خود گفتم چه خوب بود که هنوز سال 84 بود،کاش نمی آمدی سال 85 ، کاش نمی آمدی مرداد 85، و چهارم مرداد...
در تقویم 84، شب یلدای گذشته را دیدم، عکس های محمد را به یاد آوردم و آن شب که از معدود شبهایی بود که همه آنقدر شاد دور هم بودیم و نمی دانستیم که آخرین یلدای شادمان است و یلدای بعدی به درازای عمرمان سیاهی شب به دنبال دارد...
شب عید را دیدم، نوروز 85 که چقدر خوش بودیم... پیش خود می گفتیم، نوبت خوشی زندگی ما آغاز شده...بعد از این گونه های سرخ می بینیم و صدای خنده می شنویم، کم کم باید به فکر سروسامان دادن به محمد باشیم و بهترین انتخابها برای او...
ولی چقدر عمر این شادی کوتاه بود، به کوتاهی عمر محمد، چقدر زود رنگمان زرد شد و لباس سیاه پوشیدیم، کاش نمی آمدی ای تابستان مرگبار، کاش نمی رسیدی، کاش من تو را نمی دیدم!
همه ی ترسم از آن است که آنقدر عمر کنم که صدایش را فراموش کنم،چهره و خاطراتش کمرنگ شوند و دیگر خوابش را نبینم،خدایا...کمکم کن!
آذر85"
آخه چرا؟ یک تلفن در یک شب معمولی، از این همه شب های گذشته و آینده، تو را از جمع ما خط زد، به همین سادگی و کوتاهی و به همین زودی! بی آن فرصت دست و پا زدن در یک برزخ بودن یا نبودن به ما بدهد، تا بتوانیم این استحاله را باور کنیم.
محمد عزیزم، برادرم، چگونه سالهای نامعلومی را بی تو بگذرانم؟ چگونه عادت کنم که تو در جمع ها نباشی، و نه دیرتر و نه زودتر نیایی....
چشم های امیدوار زیادی به تو دوخته شده بود که بزرگ می شوی و تکیه گاهشان خواهی بود، تازه بزرگ و قوی شده بودی، تازه نفس های حبس شده مان داشت بالا می آمد که نفس تو قطع شد و ما نیزدوباره دم فرو بردیم...
خدایا...
دیگر وقتی می خواهم از تو درخواست کنم، ناگهان مکث میکنم، همیشه می گفتم،"لطف خدا بیشتر از جرم ماست" ولی حالا، فکر می کنم، مگر چه جرمی مرتکب شده بودیم که لطف بی انتهای تو هم نتوانست آن را شامل شود؟!
کی می تونه بفهمه که چقد ر همه چیز آزاردهنده است؟ خیابانها، کوچه ها و همه ی جاهایی که محمد آن ها را طی می کرد و هنوز هستند، و زندگی که هنوز جریان دارد...
" یک نفر دیشب مرد و هنوز نان گندم خوب است
و هنوز آب می ریزد پایین اسب ها می نوشند..."
قبلاً این شعر را زیاد با خودم می خواندم و فکر می کردم درست است، ولی حالا می بینم، نه، واقعاً طعم نان گندم هم دیگر مثل قبل نیست...
من راهنمایی بودم که محمد به دنیا آمد، همه زندگی اش از ابتدا تا انتها، مثل یک فیلم 24 ساله جلوی چشمم زنده و روشن است، تنها برادری که با آمدنش، خانه قدیمی و کوچک ما را غرق شادی کرد و خانواده گرم مارا گرمتر.همه ی دعاها به او منتهی می شد، همه ی برنامه های زندگی به سوی او اشاره داشت، هرکس بهترین کادویی را که می توانست تهیه کند، برای تولد او بود. و با رفتن او، همه ی صفا و صمیمیت باقیمانده از این خانه پرید...
به تقویم 1384، که هنوز روی دیوار اتاق است نگاه کردم و با خود گفتم چه خوب بود که هنوز سال 84 بود،کاش نمی آمدی سال 85 ، کاش نمی آمدی مرداد 85، و چهارم مرداد...
در تقویم 84، شب یلدای گذشته را دیدم، عکس های محمد را به یاد آوردم و آن شب که از معدود شبهایی بود که همه آنقدر شاد دور هم بودیم و نمی دانستیم که آخرین یلدای شادمان است و یلدای بعدی به درازای عمرمان سیاهی شب به دنبال دارد...
شب عید را دیدم، نوروز 85 که چقدر خوش بودیم... پیش خود می گفتیم، نوبت خوشی زندگی ما آغاز شده...بعد از این گونه های سرخ می بینیم و صدای خنده می شنویم، کم کم باید به فکر سروسامان دادن به محمد باشیم و بهترین انتخابها برای او...
ولی چقدر عمر این شادی کوتاه بود، به کوتاهی عمر محمد، چقدر زود رنگمان زرد شد و لباس سیاه پوشیدیم، کاش نمی آمدی ای تابستان مرگبار، کاش نمی رسیدی، کاش من تو را نمی دیدم!
همه ی ترسم از آن است که آنقدر عمر کنم که صدایش را فراموش کنم،چهره و خاطراتش کمرنگ شوند و دیگر خوابش را نبینم،خدایا...کمکم کن!
آذر85"
Saturday, December 16, 2006
چندی است که قلمم شکسته و از نوشتن وامونده، نتونستم جملاتی در خور حال خرابم پیدا کنم. برا همین تصمیم گرفتم به نوشته های حمیرا دستبرد بزنم که خیلی وقتها حرفهای خودم را از زبون اون میشنوم:
"محمد جان، امروز روز تولد توست، اما امروز پانزده روز است که از تو تنها عکس قاب شده ای برایمان مانده است، و خاطرات عمر 24 ساله کوتاه تو...
راه بهشت زهرا برایمان نزدیک شده و خاک و مرگ چه آشنایند!
نگران پاییز و زمستانی هستم که در پیش است؛پاییزی دلگیرتر از همه ی پاییزها و زمستانی سردتر از همه زمستانها...
چگونه این روزهای بلند باقیمانده ی تابستان را به شب برسانیم؟ شبهای کوتاه هم صبح نمی شوند!
دیگر نه سفیدی و نه سیاهی هیچ یک به زندگی رنگ نمی دهند، تو رفتی و ما بی تو فهمیدیم که بودنت با نبودنت چقدر فرق دارد....
پانزده روز عین یک کابوس وحشتناک گذشت، گرچه وحشتناک، برایش واژه ی سبکی است؛ تشییع! تدفین! مراسم سوگواری و گریه...
بی آن که باور کنم و بدانم برای چه و برای که؟!!
هنوز هم امیدوارم کسی از این خواب بد بیدارم کند و امیدوار باشم که خوابهای بد، تعبیرهای خوبی دارند!!
چقدر تعبیرهای خوب کردیم و تفال های خوب زدیم...
وای خدای من، خیلی سخت و غیر قابل باور است، یک عمر را سپری کردن در حسرت روزهای گذشته؛
در حسرت این که یک شب سرت را روی بالش بگذاری و دلت ریش ریش نشود؛
در حسرت این که صبح بیدار شوی و حس خوب و گرمی برای آغاز یک روز تازه داشته باشی؛
چقدر سخت و اسفناک است که محمد را در جمع هایمان نداشته باشیم!
واژه "برادر" تنها در یک پرانتز کوتاه 24 ساله برایمان معنی داشت و اکنون یک درد مبهم تنها میراثمان از برادر است.
خدایا حکمتت را شکر می گوییم، ولی درک این حکمتها بس دشوار است و سخت؛
محمد رفت... بی آنکه بتوانیم یک ساعت به برگشتش امیدوار باشیم!
بی آنکه بتوانیم ساعتی برای برگردانش تلاش کنیم ودر آن خوف و رجا دست و پا بزنیم تا شاید این گذر سخت به دنیایی دیگر را حس کنیم!
محمد رفت و تنها اندوه سنگینی بر دلمان ماند که هر چه در آن دست و پا میزنیم پایین تر میرویم...
19 مرداد 85"
"محمد جان، امروز روز تولد توست، اما امروز پانزده روز است که از تو تنها عکس قاب شده ای برایمان مانده است، و خاطرات عمر 24 ساله کوتاه تو...
راه بهشت زهرا برایمان نزدیک شده و خاک و مرگ چه آشنایند!
نگران پاییز و زمستانی هستم که در پیش است؛پاییزی دلگیرتر از همه ی پاییزها و زمستانی سردتر از همه زمستانها...
چگونه این روزهای بلند باقیمانده ی تابستان را به شب برسانیم؟ شبهای کوتاه هم صبح نمی شوند!
دیگر نه سفیدی و نه سیاهی هیچ یک به زندگی رنگ نمی دهند، تو رفتی و ما بی تو فهمیدیم که بودنت با نبودنت چقدر فرق دارد....
پانزده روز عین یک کابوس وحشتناک گذشت، گرچه وحشتناک، برایش واژه ی سبکی است؛ تشییع! تدفین! مراسم سوگواری و گریه...
بی آن که باور کنم و بدانم برای چه و برای که؟!!
هنوز هم امیدوارم کسی از این خواب بد بیدارم کند و امیدوار باشم که خوابهای بد، تعبیرهای خوبی دارند!!
چقدر تعبیرهای خوب کردیم و تفال های خوب زدیم...
وای خدای من، خیلی سخت و غیر قابل باور است، یک عمر را سپری کردن در حسرت روزهای گذشته؛
در حسرت این که یک شب سرت را روی بالش بگذاری و دلت ریش ریش نشود؛
در حسرت این که صبح بیدار شوی و حس خوب و گرمی برای آغاز یک روز تازه داشته باشی؛
چقدر سخت و اسفناک است که محمد را در جمع هایمان نداشته باشیم!
واژه "برادر" تنها در یک پرانتز کوتاه 24 ساله برایمان معنی داشت و اکنون یک درد مبهم تنها میراثمان از برادر است.
خدایا حکمتت را شکر می گوییم، ولی درک این حکمتها بس دشوار است و سخت؛
محمد رفت... بی آنکه بتوانیم یک ساعت به برگشتش امیدوار باشیم!
بی آنکه بتوانیم ساعتی برای برگردانش تلاش کنیم ودر آن خوف و رجا دست و پا بزنیم تا شاید این گذر سخت به دنیایی دیگر را حس کنیم!
محمد رفت و تنها اندوه سنگینی بر دلمان ماند که هر چه در آن دست و پا میزنیم پایین تر میرویم...
19 مرداد 85"
Tuesday, December 05, 2006
اشک واپسین
به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم
به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم
تو کوته دستی ام میخواستی ورنه من مسکین
به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم
به پایت ریختم اشکی و رفتم در گذر از من
از این ره بر نمیگردم که چون شمع سحر رفتم
تو رشک آفتابی کی به دست سایه میایی
دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم.
ا.سایه
به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم
تو کوته دستی ام میخواستی ورنه من مسکین
به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم
به پایت ریختم اشکی و رفتم در گذر از من
از این ره بر نمیگردم که چون شمع سحر رفتم
تو رشک آفتابی کی به دست سایه میایی
دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم.
ا.سایه
Monday, November 20, 2006
ا.سایه
شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت
دوباره گریه بی طاقتم بهانه گرفت
شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست
دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت
نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست
صدای خنده فغان گشت و در ترانه نشست
چو دود بی سر وسامان شدم که برق بلا
به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت
دل گرفته من همچو ابر بارانی
گشایشی مگر از گریه شبانه گرفت
دوباره گریه بی طاقتم بهانه گرفت
شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست
دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت
نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست
صدای خنده فغان گشت و در ترانه نشست
چو دود بی سر وسامان شدم که برق بلا
به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت
دل گرفته من همچو ابر بارانی
گشایشی مگر از گریه شبانه گرفت
Friday, November 17, 2006
26/8/ 85
نیچه معتقده : امید چیزیه که آلام آدم و تمدید میکنه؛
و استادم توصیه اکید میکنن : باید قطع امید کرد تا آرامش گرفت،
قطع امید، برا همیشه................
و استادم توصیه اکید میکنن : باید قطع امید کرد تا آرامش گرفت،
قطع امید، برا همیشه................
Tuesday, October 10, 2006
تا دیروز، هر وقت سختم بود مینوشتم، و امروز نوشتن سختمه.....
Wednesday, September 27, 2006
مگر ای گل از ما تو رنجیده ای، که رفتی و اینجا نگنجیده ای..........
Saturday, September 23, 2006
بگو کجایی...
این شب را انگار سحری نیست؛
برای این غروب دیگر طلوعی نمیابم؛
از پس این همه تاریکی، هیچ روشنایی سوسو نمی زند؛
گویی دیگر پایان شب سیه، سپید نیست و نه
یافتنی از پی جستنی!
که هر چه جستم، هیچ نیافتمت، هیچ...
تا چشم کار می کند تو را نمی بینم،
جای تو خالی است؛
جای تو عجیب خالی است...
در همه دقایقم،
در همه لحظاتم،
همه جا، همه وقت...
میدانی که بی تو چقدر تنها یم؟
یک دم از خیال من، نمیروی ای غزال من
دگر چه پرسی ز حال من
تا هستم من،اسیر کوی توام،
به آرزوی توام
اگر تو را جویم،
حدیث دل گویم،
بگو کجایی.......
برای این غروب دیگر طلوعی نمیابم؛
از پس این همه تاریکی، هیچ روشنایی سوسو نمی زند؛
گویی دیگر پایان شب سیه، سپید نیست و نه
یافتنی از پی جستنی!
که هر چه جستم، هیچ نیافتمت، هیچ...
تا چشم کار می کند تو را نمی بینم،
جای تو خالی است؛
جای تو عجیب خالی است...
در همه دقایقم،
در همه لحظاتم،
همه جا، همه وقت...
میدانی که بی تو چقدر تنها یم؟
یک دم از خیال من، نمیروی ای غزال من
دگر چه پرسی ز حال من
تا هستم من،اسیر کوی توام،
به آرزوی توام
اگر تو را جویم،
حدیث دل گویم،
بگو کجایی.......
Friday, July 21, 2006
خیلی خسته ام، این روزا همه چیز داره برخلاف انتظارم پیش میره.
به نظرم یه چیزی هست، نمیدونم کجا، شاید تو راه گلوم، ولی انگار، داره زیادی سنگینی میده!
این هفته، مجبور شدم به کلی آدم توضیح بدم، توضیحات مختلف:
این که چه جوری میشه که اصلاً دلتنگ نمیشم!
چه جوری این همه طاقت دارم و می تونم دیدنیها رو نبینم و ککمم نگزه...
چه جوریه که از دیون ادا نشدم بی خبرم!
چه جوریه که .......
حمیرا معتقده که من از آدمای کوچیک، توقعات بزرگ دارم، برا همینم هست که این جوری میشه، خوب قبول،
اما، وقتی توقعات کوچیکت ، از آدمای بزرگ بی جواب می مونه چی، بازم اونی که باید تنبیه شه و دلگیر تویی؟!
به نظرم یه چیزی هست، نمیدونم کجا، شاید تو راه گلوم، ولی انگار، داره زیادی سنگینی میده!
این هفته، مجبور شدم به کلی آدم توضیح بدم، توضیحات مختلف:
این که چه جوری میشه که اصلاً دلتنگ نمیشم!
چه جوری این همه طاقت دارم و می تونم دیدنیها رو نبینم و ککمم نگزه...
چه جوریه که از دیون ادا نشدم بی خبرم!
چه جوریه که .......
حمیرا معتقده که من از آدمای کوچیک، توقعات بزرگ دارم، برا همینم هست که این جوری میشه، خوب قبول،
اما، وقتی توقعات کوچیکت ، از آدمای بزرگ بی جواب می مونه چی، بازم اونی که باید تنبیه شه و دلگیر تویی؟!
Wednesday, June 21, 2006
بايد اعتراف کنم که اصولاً هيچ وقت خردادو دوست نداشتم، چراش و اين که از کي اين طوريه رو درست نميدونم، فقط ميدونم برخلافِ دو ماه ديگه بهار، هميشه منتظر تموم شدنش بودم.
و امروز سي و يکم خرداد هشتاد و پنجه، که مقارن شده با نقل مکانِ ما به ساختماني که جديداً به عنوانِ دفتر کارمون انتخابش کردن. موجود زودعادتي نيستم؛ ولي فکر ميکنم ده سال چندان زمان کمي براي عادت کردن و وابسته شدن به مکاني که بيشترين ساعات عمر مفيدتو توش سپري کردي نباشه! جايي که با همه کاستي ها و مشکلاتش، اونقد بهش اخت شده بودی، که تا به فاصله چند صد متريش ميرسيدي، احساس آشنايي و آرامش ميکردي.
ولي امروز وقتي براي اولين بار مجبور شدم، مثل يه رهگذر از مقابل مقصد هر روزام فقط رد بشم، يه دفعه بدجوري دلم گرفت؛ ولي بعد، دیدم انگار اونقدي که من به اونجا عادت کردم، اونجا به من عادت نکرده و به سادگي ودر نهايت بي وفايي آدماي جديدي رو در خودش جاي داده، بدون يه لحظه دلتنگي! بعدشم فکر کردم که انگار خیلی از تغییراتن که یه دفعه و در لحظه رخ میدن، قبل از این که درست بتونی باورشون کنی.
نمیدونم شاید به همین سادگی که میشه تو جایی که این همه سال بهش انس داشتی دیگه نباشی، میتونی خیلی جاهای دیگه ام نباشی،اونم بی هیچ دردسر واتفاق عجیب غریبی، خیلی جاها....
حتی تو دل اطرافیانت، تو فکرشون یا ته تهای حافظه اشون !
از یه لحظه به بعد دیگه نیستی،اونم به سادگی....
و امروز سي و يکم خرداد هشتاد و پنجه، که مقارن شده با نقل مکانِ ما به ساختماني که جديداً به عنوانِ دفتر کارمون انتخابش کردن. موجود زودعادتي نيستم؛ ولي فکر ميکنم ده سال چندان زمان کمي براي عادت کردن و وابسته شدن به مکاني که بيشترين ساعات عمر مفيدتو توش سپري کردي نباشه! جايي که با همه کاستي ها و مشکلاتش، اونقد بهش اخت شده بودی، که تا به فاصله چند صد متريش ميرسيدي، احساس آشنايي و آرامش ميکردي.
ولي امروز وقتي براي اولين بار مجبور شدم، مثل يه رهگذر از مقابل مقصد هر روزام فقط رد بشم، يه دفعه بدجوري دلم گرفت؛ ولي بعد، دیدم انگار اونقدي که من به اونجا عادت کردم، اونجا به من عادت نکرده و به سادگي ودر نهايت بي وفايي آدماي جديدي رو در خودش جاي داده، بدون يه لحظه دلتنگي! بعدشم فکر کردم که انگار خیلی از تغییراتن که یه دفعه و در لحظه رخ میدن، قبل از این که درست بتونی باورشون کنی.
نمیدونم شاید به همین سادگی که میشه تو جایی که این همه سال بهش انس داشتی دیگه نباشی، میتونی خیلی جاهای دیگه ام نباشی،اونم بی هیچ دردسر واتفاق عجیب غریبی، خیلی جاها....
حتی تو دل اطرافیانت، تو فکرشون یا ته تهای حافظه اشون !
از یه لحظه به بعد دیگه نیستی،اونم به سادگی....
Monday, June 12, 2006
فکر کن،عجب روزگاریه، آدم برا دیدن "تصویری از خودشم" باید آرزو به دل بمونه!
روزگاریست که دل چهره مقصود ندید.....
دردهای من جامه نیستند، تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند تا به رشته سخن درآورم
نعره نیستند، تا ز نای جان برآورم
دردهای من نهفتنی، دردهای من نگفتنی است
........
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده سرودنم
درد میکند
انحنای روح من، شانه های خسته غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم
شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا، دردهای بومی غریب
دردهای خانگی، دردهای کهنه لجوج
اولین قلم، حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت، خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد رنگ و بوی غنچه دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را
ز برگهای توبه توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا دست درد میزند ورق
شعر تازه مرا درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من، از چه حرف میزنم؟
درد حرف نیست
درد نام دیگر من است
من چگونه خویش را رها کنم؟!
قیصر امین پور
روزگاریست که دل چهره مقصود ندید.....
دردهای من جامه نیستند، تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند تا به رشته سخن درآورم
نعره نیستند، تا ز نای جان برآورم
دردهای من نهفتنی، دردهای من نگفتنی است
........
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده سرودنم
درد میکند
انحنای روح من، شانه های خسته غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم
شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا، دردهای بومی غریب
دردهای خانگی، دردهای کهنه لجوج
اولین قلم، حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت، خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد رنگ و بوی غنچه دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را
ز برگهای توبه توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا دست درد میزند ورق
شعر تازه مرا درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من، از چه حرف میزنم؟
درد حرف نیست
درد نام دیگر من است
من چگونه خویش را رها کنم؟!
قیصر امین پور
Friday, May 26, 2006
شما فیلم "گیلانه" رو دیدین؟
به نظرم ، یکی از بدترین حسا، حس مادریه که همه ی رویاها و آرزوهاشو در مورد فرزندش، برباد رفته ببینه....
راستی امروز 26 می، 2 سال زود گذشت نه؟!
به نظرم ، یکی از بدترین حسا، حس مادریه که همه ی رویاها و آرزوهاشو در مورد فرزندش، برباد رفته ببینه....
راستی امروز 26 می، 2 سال زود گذشت نه؟!
Monday, May 08, 2006
دلم گرفته، دلم عجیب گرفته،
و هیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه های نارنج میشود خاموش،
نه این صداقت حرفی، که در میان دو برگ این گل شب بوست،
نه هیچ چیز، مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند......
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست!
و هیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه های نارنج میشود خاموش،
نه این صداقت حرفی، که در میان دو برگ این گل شب بوست،
نه هیچ چیز، مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند......
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست!
Wednesday, May 03, 2006
این روزا، بدجوری زمین گیر شدم، چیزی که همیشه ازش وحشت داشتم!
توصیه ی متخصصین، فقط سبک شدنه!
توصیه ی متخصصین، فقط سبک شدنه!
Monday, May 01, 2006
امروز، کلی کسانی و دیدم که همشون متفقاً ، منو 21 ساله فرض میکردن! نمیدونم اینو باید به فال نیک گرفت یا بد؛ گمان کنم بستگی داره که چه جوری بهش نگا کنی.
به آدمی که بهره ای از زمان نبرده یا به زمانی که بهره ای از آدم!
حالا بیان واقعیتم شاید خالی از لطف نباشه: این که بنده با یه کم، فقط یه کم افزایش فعالیت، خارج از برنامه روزمره دچار گردن درد مزمن شدم.
خوب اینم شاهد از غیب برای اثبات ادعاشون!
به آدمی که بهره ای از زمان نبرده یا به زمانی که بهره ای از آدم!
حالا بیان واقعیتم شاید خالی از لطف نباشه: این که بنده با یه کم، فقط یه کم افزایش فعالیت، خارج از برنامه روزمره دچار گردن درد مزمن شدم.
خوب اینم شاهد از غیب برای اثبات ادعاشون!
Thursday, April 27, 2006
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو
لیکن چنان مگو که صبا باخبر شود
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو
لیکن چنان مگو که صبا باخبر شود
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
Saturday, April 22, 2006
سازمان ملل متحد، معصومه ابتکار، رئيس پيشين سازمان حفاظت از محيط زيست را به عنوان يکی از هفت "قهرمان زمين" مورد تقدير قرار داد.
دفتر برنامه محيط زيست سازمان ملل متحد (UNEP)
برای دومين سال متوالی با برگزاری مراسمی به مديران برجسته ای که با ابتکارات و اقدامات خود به حفظ محيط زيست خدمت کرده اند جوايزی اهدا کرده است.
اين جوايز ارزش مادی ندارد و پشتيبانان مالی برنامه محيط زيست سازمان ملل به جای اينکه به برندگان مبلغی اهدا کنند!
به مؤسسه ای به نام حيات وحش آسيا
(Wildlife Asia) کمک مالی می کنند.
مراسم امسال در سنگاپور برگزار شد و برندگان جوايز آن که عنوان "قهرمان زمين" را به خود اختصاص دادند عبارت بودند از ميخائيل گورباچف، آخرين رهبر اتحاد شوروی، تولده برهان گبره اگزابر مديرکل حفاظت از محيط زيست اتيوپی، تامی کوه، سفير سيار در وزارت امورخارجه سنگاپور، رزا النا سيمئون نگرين وزير محيط زيست کوبا، معصومه ابتکار، رئيس پيشين سازمان حفاظت محيط زيست ايران، سازمان آمريکايی زنان فعال در محيط زيست و توسعه و محمد عشری از مصر، رئيس پيشين صندوق تسهيلات جهانی محيط زيست.
به این میگن اسم با مسمی!
Sunday, April 16, 2006
آخیش، بعد کلی مدت دوری چقد خوبه که اینجام؛ چقد خوبه که میشه اینجا باشم؛
چقد خوبه که میشه باشم...
چقد خوبه که میشه باشم...
Sunday, April 02, 2006
این برنامه ی "مردان آهنین"به نظر شما چطوره؟
راستی، تمایز آدم نسبت به بقیه ی موجودات زنده، اصلاَ در چیه؟!
راستی، تمایز آدم نسبت به بقیه ی موجودات زنده، اصلاَ در چیه؟!
Saturday, March 11, 2006
به پایان رسیدیم، اما
نکردیم آغاز؛
فرو ریخت پرها ــ
نکردیم پرواز
فرو ریخت پرها.....
نکردیم آغاز؛
فرو ریخت پرها ــ
نکردیم پرواز
فرو ریخت پرها.....
Wednesday, March 08, 2006
از میون همه گلای عالم " گل سنگ" نصیب ما شد!
خوب، هر چی" سنگه" مال پای لنگه!
ولی دلتنگی ما، نه از نفس سنگه و نه از پای لنگ
دلتنگی ما از .............
خوب، هر چی" سنگه" مال پای لنگه!
ولی دلتنگی ما، نه از نفس سنگه و نه از پای لنگ
دلتنگی ما از .............
Tuesday, March 07, 2006
من امروز یه کشف بزرگ کردم، فهمیدم، "هر که" را اسرار حق آموختند، مهر کردند و دهانش دوختند!
Monday, February 27, 2006
بعد چهل سال، نمردیم و معنی شراب دوساله رو هم فهمیدیم!
Tuesday, February 21, 2006
این روزا، بدجوری احساس خستگی میکنم، اونقد خسته ام که به نظرم، فقط یه خواب خیلی طولانی، شایدم ابدی میتونه خستگیمو در کنه.
آخرشم نفهمیدیم زندگی ، یه جور هنره، یا هنر یه جور زندگی!
اونقد خسته ام که دیگه تحمل پذیرش واقعیتارو ندارم؛
حاضر نیستم قبول کنم، قویترین موجود زندگیم، حالا دیگه قویترین نیست ؛
دلم نمیخواد "قهرمان دوران کودکیمو" ضعیف و ناتوان ببینم، نمیخوام و نمیتونم........
اگر چه واقعیت اون چیزیه که واقع شده، هست، چه بخوایم و چه نخوایم!
آخرشم نفهمیدیم زندگی ، یه جور هنره، یا هنر یه جور زندگی!
اونقد خسته ام که دیگه تحمل پذیرش واقعیتارو ندارم؛
حاضر نیستم قبول کنم، قویترین موجود زندگیم، حالا دیگه قویترین نیست ؛
دلم نمیخواد "قهرمان دوران کودکیمو" ضعیف و ناتوان ببینم، نمیخوام و نمیتونم........
اگر چه واقعیت اون چیزیه که واقع شده، هست، چه بخوایم و چه نخوایم!
Saturday, February 11, 2006
راستش، من هر چی فکر میکنم نمیفهمم، آقای احمدی نژاد، چرا این همه اصرار دارن ثابت کنن ، واقعه ی"هولوکاست" ( کشتار يهوديان به دست رژيم نازيهای هيتلری ) دروغه! حتی اگه اینطور باشه، اصلاً نمیفهمم که چه نفعی برا ما داره؟! حالا اگه کسی میدونه خوب به منم بگه!
من فقط اینو میدونم، اگه قرار باشه وقایع تاریخ و زیر سوال برد و منکر شد، اونوقت به سادگی میشه خیلی چیزای دیگه روهم انکار کردا!
من فقط اینو میدونم، اگه قرار باشه وقایع تاریخ و زیر سوال برد و منکر شد، اونوقت به سادگی میشه خیلی چیزای دیگه روهم انکار کردا!
Friday, February 10, 2006
و شکستی مرا باز ، آن هم، چه شکستنی!
نه سرم، بل دلم را، آن هم چه دلی!
دل تنگِ منتظرم را.....
و نه در جدالی رویارو، به شیوه ی مردان؛
بل، مثل همیشه، به شیوه ی ناجوانمردانِ دشنه در آستین پنهان!
اما من،
منتظر میمانم و میدانم، روزی خواهد آمد ، که دل منتظرم از انتظار بیرون آید،
" و من آن روز را انتظار میکشم، حتی روزی که اگر نباشم...."
نه سرم، بل دلم را، آن هم چه دلی!
دل تنگِ منتظرم را.....
و نه در جدالی رویارو، به شیوه ی مردان؛
بل، مثل همیشه، به شیوه ی ناجوانمردانِ دشنه در آستین پنهان!
اما من،
منتظر میمانم و میدانم، روزی خواهد آمد ، که دل منتظرم از انتظار بیرون آید،
" و من آن روز را انتظار میکشم، حتی روزی که اگر نباشم...."
Monday, February 06, 2006
باورم نمیشد، یکی که یه زمانی اونقد نزدیک بوده بهت، بتونه یه روز اینقد غریبه بشه برات!
Wednesday, February 01, 2006
یکی میگفت، یه دسته از مردم هستن که مدام سعی میکنن به همه نشون بدن "زرنگن"، البته این افراد کسانی اند که فقط فکر میکنن "زرنگن"! و " زرنگ" واقعی اونایی اند که اصلاً به نظر " زرنگ" نمیان!
اینارو گفتم که یه چیز دیگه بگم؛
مدتها بود دنبال راه حل یه مسئله میگشتم، مسئله ای که به نظرم بغرنج و تقریباً غیر قابل حل می اومد. برای حلش کلی راههای طولانی و بعضاً بیراهه طراحی کرده بودم .امروز به طور کاملاً "غیر منتظره ای"، نه از اون راههای پیچ در پیچ، که از یه میونبر و در عرض چند دقیقه، به جواب رسیدم، اونم به یمن حضور یکی از این آدمای دسته اولی، که همیشه زرنگیشون کار دستشون میده،در نقش اول این نمایش!
اولش خیلی خوشحال شدم، از سوری که زدم، از نزدیک شدن به اون نزدیک دور، از... ولی بعد، زهر خاطرات تلخ گذشته، شیرینی این شادی و کم کرد ، نه فقط در حد رفع دلزدگی، به اندازه ای که مزه اش از یادم رفت!
زهر نزدیک شدن به اون دور نزدیک، همه شیرینی و به کامم تلخ کرد، همه شو....
روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
کامم از تلخی غم چون زهر گشت
بانگ نوش شادخواران یاد باد
گرچه یاران غافلند از یاد من
از من ایشان را هزاران یاد باد
مبتلا گشتم در این بند بلا
کوشش آن حق گزاران یاد باد
گرچه صد رود ست در چشمم مدام
زنده رود باغ کاران یاد باد
راز حافظ بعد از این ناگفته ماند
ای دریغا رازداران یاد باد
اینارو گفتم که یه چیز دیگه بگم؛
مدتها بود دنبال راه حل یه مسئله میگشتم، مسئله ای که به نظرم بغرنج و تقریباً غیر قابل حل می اومد. برای حلش کلی راههای طولانی و بعضاً بیراهه طراحی کرده بودم .امروز به طور کاملاً "غیر منتظره ای"، نه از اون راههای پیچ در پیچ، که از یه میونبر و در عرض چند دقیقه، به جواب رسیدم، اونم به یمن حضور یکی از این آدمای دسته اولی، که همیشه زرنگیشون کار دستشون میده،در نقش اول این نمایش!
اولش خیلی خوشحال شدم، از سوری که زدم، از نزدیک شدن به اون نزدیک دور، از... ولی بعد، زهر خاطرات تلخ گذشته، شیرینی این شادی و کم کرد ، نه فقط در حد رفع دلزدگی، به اندازه ای که مزه اش از یادم رفت!
زهر نزدیک شدن به اون دور نزدیک، همه شیرینی و به کامم تلخ کرد، همه شو....
روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
کامم از تلخی غم چون زهر گشت
بانگ نوش شادخواران یاد باد
گرچه یاران غافلند از یاد من
از من ایشان را هزاران یاد باد
مبتلا گشتم در این بند بلا
کوشش آن حق گزاران یاد باد
گرچه صد رود ست در چشمم مدام
زنده رود باغ کاران یاد باد
راز حافظ بعد از این ناگفته ماند
ای دریغا رازداران یاد باد
Monday, January 30, 2006
عجب محکیه این دل! کافیه سرسوزنی غش و شائبه تو کلام یکی وجود داشته باشه، اونوقت با چنان مهارت و ظرافتی پیداش میکنه (و تبدیل میشه به یه دژ تسخیرناپذیر) که هر حساب کتاب و استدلال و دروغ سنجی از دریافتنش عاجزه!
یه چیز دیگه، هیچ دقت کردین که همه ی اتفاقای خوب و بد زندگی وقتی رخ میدن، که اصلاً منتظرشون نیستی. پس احتمالاً اگه بخوایم دنیا به کاممون باشه، باید همه عمر، فقط منتظر اتفاقای بد باشیم!
وآخر این که، این عبارت "لطف میکنید" یه جور بدیه، انگار مثل افعال معکوس برره ایاس، وقتی از یکی میشنویش، احساس یه دنیا فاصله میکنی و یه حس فوق العاده بد!
یه چیز دیگه، هیچ دقت کردین که همه ی اتفاقای خوب و بد زندگی وقتی رخ میدن، که اصلاً منتظرشون نیستی. پس احتمالاً اگه بخوایم دنیا به کاممون باشه، باید همه عمر، فقط منتظر اتفاقای بد باشیم!
وآخر این که، این عبارت "لطف میکنید" یه جور بدیه، انگار مثل افعال معکوس برره ایاس، وقتی از یکی میشنویش، احساس یه دنیا فاصله میکنی و یه حس فوق العاده بد!
Thursday, January 26, 2006
یکی از معدود برنامه هایی که تو سالای اخیر از تلویزیون پخش شده و تونسته بنده رو تحت تأثیر قرار بده و حسابی به فکر فرو ببره، این سریال " معصومیت از دست رفته " است!
Sunday, January 22, 2006
انگار همه ی حلاوت های عالم، سرآغاز مرارت اند؛
قربت زمینه ی فرقت و عشق مقدمه ی هجران.
انگار دل بستن، مشق دل کندن است و عزیزترینها، دست نیافتنی ترین موجودات....
اما آیا میشود آرزو کرد، حلاوتی نباشد که مرا تحمل مرارت نیست؟
قربتی نباشد، که دل من تاب مفارقت ندارد؛
و عشقی نباشد که دل بریدن، بس جگرسوز تجربه ای است مرا؟
می شود آرزو کرد، دوست داشتنی نباشد، تا دوست داشتنی ترین ها بمانند!
می شود؟!
و اگر نه........................
قربت زمینه ی فرقت و عشق مقدمه ی هجران.
انگار دل بستن، مشق دل کندن است و عزیزترینها، دست نیافتنی ترین موجودات....
اما آیا میشود آرزو کرد، حلاوتی نباشد که مرا تحمل مرارت نیست؟
قربتی نباشد، که دل من تاب مفارقت ندارد؛
و عشقی نباشد که دل بریدن، بس جگرسوز تجربه ای است مرا؟
می شود آرزو کرد، دوست داشتنی نباشد، تا دوست داشتنی ترین ها بمانند!
می شود؟!
و اگر نه........................
Thursday, January 12, 2006
انگار قسمته که، ساده ترین قسمتای زندگی هم، برای ما یه جوری پیچیده شه! نمیدونم اینقد "نه" آوردن که نشد، یا یکی که نفسش خیلی حق بود، شایدم مستجاب الدعوه،دوست نداشت من برم! به هر حال به قول مامان، حتماً درِش حکمتی بوده، البته زندگی من که سراسر حکمته! ولی راستش و بخواین، از ظهری تصمیم گرفتم که یه چیزای دیگه بنویسم و دیگه نگم : بعد از سه ساعت تأخیر، اونم بعد از این که اطلاعات پرواز تا آخرین لحظه گواهی میداد که پرواز سر ساعت مقرر انجام میشه، تا بالای فرودگاه شهر مقصد رفتیم، و یه دفعه متوجه شدیم باند فرودگاه مورد نظر یخ زده و هواپیما باید برگرده! و تازه، مردم اصلاً ناراحت که نشدن هیچ، کلی هم خوشحال شدن که زنده برگشتن! منم، چون تجدید نظر کردم تو گفتنیام! از حال و روزخودم تو اون شرایط هیچی نمیگم؛ از این که به بقیه چی گذروندمم هم! فقط سعی میکنم باورم رو تقویت کنم ، دیدم رو باز و خدارو شکر، که زنده برگشتم.
راستی، ساختن آدم برفی هم خیلی راه کار خوبیه ها برای فراموشی، اونم وقتی بعد از 24 ساعت بی خوابی و سرگردونی ازفرودگاه دیپورت میشی، بهش فکر کنین!
راستی، ساختن آدم برفی هم خیلی راه کار خوبیه ها برای فراموشی، اونم وقتی بعد از 24 ساعت بی خوابی و سرگردونی ازفرودگاه دیپورت میشی، بهش فکر کنین!
به طواف کعبه رفتم ، به حرم رهم ندادند............
نمیدونم شاید دیگه نرم،
هیچ وقت....
نمیدونم شاید دیگه نرم،
هیچ وقت....
Sunday, January 08, 2006
بعضیا هستن که آدم فکر میکنه یه تیکه سنگن و هیچ چیز و هیچ کس نمیتونه احساسات و رقت قلبشون و برانگیزه.
ولی به نظر من، برای همه ی آدما، از هر مدلی، حداقل، یه چیزی وجود داره که متأثرشون کنه و اشکشون و سرازیر.
اون چیزی که میخوام بگم اینه؛ دیدن گریه ی این دسته از افراد، جزو سختترین و دردناکترین مناظر انسانیه، که من امروز شاهد یکیش بودم و...........
ولی به نظر من، برای همه ی آدما، از هر مدلی، حداقل، یه چیزی وجود داره که متأثرشون کنه و اشکشون و سرازیر.
اون چیزی که میخوام بگم اینه؛ دیدن گریه ی این دسته از افراد، جزو سختترین و دردناکترین مناظر انسانیه، که من امروز شاهد یکیش بودم و...........
Saturday, January 07, 2006
امشب، با این اوضاع واحوالم، به نظرم بهتره فقط یه چیز بگم و برم. اونم یه تبریک درست و حسابیه ، به دوستایی که پسر گلشون، هیجدهم دی ماه متولد شده؛ همراه با یه عالمه آرزویِ سلامتی و خوشبختی و طول عمر، برای هرسه شون؛ و به امید این که چراغ خونه شون همیشه روشن و پرنور بمونه، همیشه.................
Thursday, January 05, 2006
"نه" گفتن، اونم به یه عزیز، نمیتونم بگم چه حسی در آدم ایجاد میکنه!
Wednesday, January 04, 2006
امشب تو برنامه شبهای برره، ادعا میکردن که عشق یه جور نقطه ضعفه!خوب باید اعتراف کنم که اینم برا خودش نقطه نظریه، اونم چه بسا قابل تأمل!
ولی اگه" عشق "، "نقطه ضعف" باشه، بعد "عاشق" چی میشه!؟
ولی اگه" عشق "، "نقطه ضعف" باشه، بعد "عاشق" چی میشه!؟
Monday, January 02, 2006
تو و بدقولی، هیهات! یادت که نرفته هشت سال پیش و، تو باهام یه قرار گذاشتی، یادته؟ اون موقع من سهمم و انجام دادم و به عهدم وفا کردم.
ولی حالا دیگه نوبت توِ، منتظرم. نگو که یادت نمیاد، نگو که تو معامله ام مغبون شدم، نگو که اشتباهی اومدم؛
دیگه وقتشه، وقتشه که تو هم به قولت وفا کنی.
دیگه تو یکی که همه چیزو میدونی،
تو که میدونی بهم چیا گذشته،
تو که متهمم نمیکنی،
تو که فکر نمیکنی من خودخواهم یا...
پس
پاسخی ده به سلامم که دلم منتظر است..............
ولی حالا دیگه نوبت توِ، منتظرم. نگو که یادت نمیاد، نگو که تو معامله ام مغبون شدم، نگو که اشتباهی اومدم؛
دیگه وقتشه، وقتشه که تو هم به قولت وفا کنی.
دیگه تو یکی که همه چیزو میدونی،
تو که میدونی بهم چیا گذشته،
تو که متهمم نمیکنی،
تو که فکر نمیکنی من خودخواهم یا...
پس
پاسخی ده به سلامم که دلم منتظر است..............
Sunday, January 01, 2006
" بعضی دردا هست، که ظاهراً نه صدایی داره و نه اثری، ولی زخمایی رو ایجاد میکنه، که بعد از مرگ، بوی عفونتش همه دنیارو بر میداره...."
Friday, December 30, 2005
یلدای امسال، زودتر از از همه ی یلداهای دیگه، یا نه، زودتر از همه شبای دیگه به صب رسید!
Tuesday, December 27, 2005
خدایم
ای پناه لحظه هایم....
صدایت میکنم، بشنو صدایم،
بشنو صدایم.........
ای پناه لحظه هایم....
صدایت میکنم، بشنو صدایم،
بشنو صدایم.........
Monday, December 26, 2005
"آه، چقدر آرزو داشتم که این مسافر که از راه میرسد، به او خیر مقدم بگویم؛
هنگامی که اولین نگاهش را به در و دیوار این دنیایی که من آن را خوب میشناسم می اندازد، در آغوش من باشد؛
اولین باری که دو لبش را باز میکند، در میان دو لب من باز کند؛
اولین دست نوازشی که بر سر و رویش احساس میکند دست پدرش باشد؛
آه، که همه ی این اولین بارهای لذت بخش را از دست داده ام..."
آه، که همه ی این اولین بارهای لذت بخش را از دست داده ام........
(بخشی از نامه دکتر شریعتی به همسرش، بعد از تولد اولین فرزندش به نقل از" کتاب طرحی از یک زندگی")
هنگامی که اولین نگاهش را به در و دیوار این دنیایی که من آن را خوب میشناسم می اندازد، در آغوش من باشد؛
اولین باری که دو لبش را باز میکند، در میان دو لب من باز کند؛
اولین دست نوازشی که بر سر و رویش احساس میکند دست پدرش باشد؛
آه، که همه ی این اولین بارهای لذت بخش را از دست داده ام..."
آه، که همه ی این اولین بارهای لذت بخش را از دست داده ام........
(بخشی از نامه دکتر شریعتی به همسرش، بعد از تولد اولین فرزندش به نقل از" کتاب طرحی از یک زندگی")
Wednesday, December 21, 2005
امشب خبرنگار شبکه دو، با آقای آصفی تلفنی صحبت میکرد و میپرسید: شما که دکترای شیمی هستید و کلی مقاله راجع به کاتالیزورا دارید، چی شد تصمیم گرفتید دیپلمات بشید ؟ و دیگه این که : بر اساس بررسی بعضی سایتا، شما هفته ای هشت بار تکذیب میکنید! این خبرو چی، تکذیب میکنید یا قبول؟! و ایشون در جواب سوال اول گفتن: خوب دوستان یه زمینه هایی در من دیدن که فکر کردن به درد این کار میخورم و در جواب دومی : خوب اگه اینم تکذیب کنم که میشه هفته ای نه بار! که البته همونطور که ایشون سعی میکردن توضیح بدن که اینطوریا نیست، گزارشگر حرفشون رو قطع کرد و گفت : متشکرم، پس اینو هم تکذیب میکنید!
یه چیز دیگه، دیروز یه خانمی داشت به دوستش میگفت، هر اعتراضی، نشوندهنده اینه که هنوز امیدی وجود داره، و من وقتی خوب به این حرف فکر کردم تازه فهمیدم چرا تو چند ماه اخیر، هیچ کاری تو شرکت، برام جایی برای اعتراض نداره!
میگم هیچ به این فکر کردین بعضی مطالب، هر چقدرم که تکراری میشن ومدام ازاین ور اون ور شنیده میشن ، بازم خسته کننده که نمیشن هیچ ، ذره ای از زیبایشونم کم نمیشه مثل شعرِ
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور.....
من که هر چقدر این شعرو میشنوم و میخونم ازش سیر نمیشم و هربار به اندازه بار اول، تو وجودم هیجان ایجاد میشه و تو چشام اشک؛ فقط نمیدونم واقعاً همه کلبه های احزان، یه روز گلستان میشن یا نه............
یه چیز دیگه، دیروز یه خانمی داشت به دوستش میگفت، هر اعتراضی، نشوندهنده اینه که هنوز امیدی وجود داره، و من وقتی خوب به این حرف فکر کردم تازه فهمیدم چرا تو چند ماه اخیر، هیچ کاری تو شرکت، برام جایی برای اعتراض نداره!
میگم هیچ به این فکر کردین بعضی مطالب، هر چقدرم که تکراری میشن ومدام ازاین ور اون ور شنیده میشن ، بازم خسته کننده که نمیشن هیچ ، ذره ای از زیبایشونم کم نمیشه مثل شعرِ
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور.....
من که هر چقدر این شعرو میشنوم و میخونم ازش سیر نمیشم و هربار به اندازه بار اول، تو وجودم هیجان ایجاد میشه و تو چشام اشک؛ فقط نمیدونم واقعاً همه کلبه های احزان، یه روز گلستان میشن یا نه............
Monday, December 12, 2005
مگه نه این که: الا بذکرالله تطمئن القلوب؛
پس
خدایا، به من آرامش بده تا بر آنچه بی تابم کرده غلبه کنم؛
خدایا، به من یقین بده تا بر این که اشتباه نمیکنم اطمینان پیدا کنم؛
خدایا، به من معرفت بده تا هیچ کس را نرنجانم؛
خدایا، به من نسیان بده تا فراموش کنم همه رنجشهایم از دیگران را......
امروز فهمیدم که هنوزم، تقریباً همه مردم از من بهترن ،یه اتفاقی برام افتاد و همه، برام کارایی کردن که اگه من جاشون بودم،احتمالاً نمیکردم!
انصاف ندیدم به عنوان یه موجودِ معترضٍ همیشه مدعی ، نگم این موضوع را.
از خودم خجالت کشیدم که تو نوشته های اخیرم یه جوری همه رو.............
پس
خدایا، به من آرامش بده تا بر آنچه بی تابم کرده غلبه کنم؛
خدایا، به من یقین بده تا بر این که اشتباه نمیکنم اطمینان پیدا کنم؛
خدایا، به من معرفت بده تا هیچ کس را نرنجانم؛
خدایا، به من نسیان بده تا فراموش کنم همه رنجشهایم از دیگران را......
امروز فهمیدم که هنوزم، تقریباً همه مردم از من بهترن ،یه اتفاقی برام افتاد و همه، برام کارایی کردن که اگه من جاشون بودم،احتمالاً نمیکردم!
انصاف ندیدم به عنوان یه موجودِ معترضٍ همیشه مدعی ، نگم این موضوع را.
از خودم خجالت کشیدم که تو نوشته های اخیرم یه جوری همه رو.............
Saturday, December 10, 2005
هردم از این باغ بری میرسد.........
فقط همین و کم داشتم تو این اوضاع و احوال .
مامان فرموده بودن که ناشکری نکنا. چشمم...! تا من باشم به نصایح خردمندای خیرخواه گوش بدم.
فقط همین و کم داشتم تو این اوضاع و احوال .
مامان فرموده بودن که ناشکری نکنا. چشمم...! تا من باشم به نصایح خردمندای خیرخواه گوش بدم.
Thursday, December 08, 2005
امشب کلی مطلب تو ذهنم بود برا نوشتن،
از اون همه کشته ی هواپیمای سی- 130 گرفته، که با اهدای عنوان شهید بهشون، سعی کردیم به وجدانمون آرامش بدیم که یادمون بره هواپیما با علم به نقص فنی پریده، و بعد از این که مهرآباد به دلیل ترافیک بهش اجازه فرود اضطراری نداده به ساختمون اثابت کرده، که یادمون بره این دفعه ِ چندمیه که یه هواپیما میافته و همه سرنشیناش کشته میشن و ما غافلگیر میشم. که یادمون بره...
میخواستم از سفر رییس جمهور به اجلاس مکه بگم، که از وقتی رفتن من مدام تو این فکرم که وقتی آدم تو مملکت کفر و الحاد، هاله نور ببینه، در حرمین شریفین چی ممکنه ببینه!
میخواستم از آلودگی هوا بگم که با سه روز تعطیلی و گسترش محدوده ی طرح ترافیک ، آخ نگفته و یه دردسر اضافه برای ملت فراهم کرده که برای رسیدن به مقصدشون باید دور دنیا بچرخن و ده برابر بنزین بسوزونن و سرب تولید کنن...
میخواستم از حال گرفته خودم بگم که حسابی بی حوصله و کلافه و بداخلاقم و نفهمیدم علتش از کدوم یک از چیزایی که گفتم....
میخواستم شعری رو که امشب مدام تو ذهنم مرور میشه، بگذر ز من ای آشنا چون من ز تو دیگر گذشتم...،براتون بنویسم
اما فکر کردم با این همه کج خلقی و عصبانیت چیزی نگم و نسبت به هیچی و هیچکس، موضع گیری نکنم خیلی بهتره نه!
از اون همه کشته ی هواپیمای سی- 130 گرفته، که با اهدای عنوان شهید بهشون، سعی کردیم به وجدانمون آرامش بدیم که یادمون بره هواپیما با علم به نقص فنی پریده، و بعد از این که مهرآباد به دلیل ترافیک بهش اجازه فرود اضطراری نداده به ساختمون اثابت کرده، که یادمون بره این دفعه ِ چندمیه که یه هواپیما میافته و همه سرنشیناش کشته میشن و ما غافلگیر میشم. که یادمون بره...
میخواستم از سفر رییس جمهور به اجلاس مکه بگم، که از وقتی رفتن من مدام تو این فکرم که وقتی آدم تو مملکت کفر و الحاد، هاله نور ببینه، در حرمین شریفین چی ممکنه ببینه!
میخواستم از آلودگی هوا بگم که با سه روز تعطیلی و گسترش محدوده ی طرح ترافیک ، آخ نگفته و یه دردسر اضافه برای ملت فراهم کرده که برای رسیدن به مقصدشون باید دور دنیا بچرخن و ده برابر بنزین بسوزونن و سرب تولید کنن...
میخواستم از حال گرفته خودم بگم که حسابی بی حوصله و کلافه و بداخلاقم و نفهمیدم علتش از کدوم یک از چیزایی که گفتم....
میخواستم شعری رو که امشب مدام تو ذهنم مرور میشه، بگذر ز من ای آشنا چون من ز تو دیگر گذشتم...،براتون بنویسم
اما فکر کردم با این همه کج خلقی و عصبانیت چیزی نگم و نسبت به هیچی و هیچکس، موضع گیری نکنم خیلی بهتره نه!
Monday, December 05, 2005
آلودگی تهران به حد انفجار رسیده، فردا و پس فردا مدارس تعطیلن؛ ما هم که آدم نیستیم!
من یه معضلی دارم ،اونم اینه که نمیفهمم این که بعضیا از بعضیا امضا میگرن یعنی چی؟!
من یه معضلی دارم ،اونم اینه که نمیفهمم این که بعضیا از بعضیا امضا میگرن یعنی چی؟!
Sunday, December 04, 2005
به نظر شما، تکرار اشتباه ناشی از چیه؟!
من گاهی فکر میکنم مرگمم تو آذر اتفاق می افته، با این همه ، میخوام فقط یه شعر بنویسم ، اگرچه حمید مصدق هم بیربط به آذر ماه نیست، چون سالگردش تازه گذشته.
کجایی ای انسان؟!
بر تو چه رفت؟
کز آفریده خود
از خدای بی همتا
به مرگ مفاجات آرزو کردی....
من گاهی فکر میکنم مرگمم تو آذر اتفاق می افته، با این همه ، میخوام فقط یه شعر بنویسم ، اگرچه حمید مصدق هم بیربط به آذر ماه نیست، چون سالگردش تازه گذشته.
کجایی ای انسان؟!
بر تو چه رفت؟
کز آفریده خود
از خدای بی همتا
به مرگ مفاجات آرزو کردی....
تو روزای اخیر، یاهو مدام داره برا من میل هایی را برگشت میزنه و از عدم موفقیت در ارسال اونا، به آدرسایی ابراز تأسف میکنه، جالب اینه که من اصلاً در عمرم اون آدرسارو ندیدم که هیچ ، روحمم از فرستادن چنین میل هایی بی خبره!
یه چیز دیگه: میخوام اینجا، به شدت ا ز کسایی که به اسم اعتلای فرهنگ و با ظاهری عوام فریب، درواقع، به کاسبی مشغولن، ابراز انزجار کنم. موجوداتی که هیج وقت نمیتونن بفهمن آدمایی هم هستن که برای انتقال درست علم و فرهنگ به نسل های دیگه، فقط و فقط به خاطر عشق و تعهد شونه که تلاش میکنن و تنها چشمداشتشون، دیدن نتیجه ی این زحماته.
متعجبم از این که، ساده ترین چیزارو نمیتونن بفهمن ، اون وقت همه جا به عنوان پیشتازان عرصه علم و فرهنگ معرفی میشن! برخلاف تصور همه و به زعم من، تنها چیزی که این افراد توش یکه تازن و جلودار، نه فقط بی توجهی، بلکه قلع و قمع کهنه کارای دلسوز این عرصه است که پیشتازان واقعی علم و فرهنگن و شایستگان واقعی هر تفدیر و تشکری ...
یه چیز دیگه: میخوام اینجا، به شدت ا ز کسایی که به اسم اعتلای فرهنگ و با ظاهری عوام فریب، درواقع، به کاسبی مشغولن، ابراز انزجار کنم. موجوداتی که هیج وقت نمیتونن بفهمن آدمایی هم هستن که برای انتقال درست علم و فرهنگ به نسل های دیگه، فقط و فقط به خاطر عشق و تعهد شونه که تلاش میکنن و تنها چشمداشتشون، دیدن نتیجه ی این زحماته.
متعجبم از این که، ساده ترین چیزارو نمیتونن بفهمن ، اون وقت همه جا به عنوان پیشتازان عرصه علم و فرهنگ معرفی میشن! برخلاف تصور همه و به زعم من، تنها چیزی که این افراد توش یکه تازن و جلودار، نه فقط بی توجهی، بلکه قلع و قمع کهنه کارای دلسوز این عرصه است که پیشتازان واقعی علم و فرهنگن و شایستگان واقعی هر تفدیر و تشکری ...
Wednesday, November 23, 2005
یه چیزی تو دلم مونده، از یکی که انتظار دیگه ای ازش داشتم..........
Tuesday, November 22, 2005
بنده، موجودیم با ظاهری آروم و به قولی گوش تلخ، و یه زبون الکن؛ برای همین، همیشه در ابراز احساسات نسبت به دیگران دچار مشکلم! یعنی شاید اصلاً این کارو بلد نیستم.
با این مقدمه، اومدم بگم دیروز بعد از مدتها یه خبر عالی بهم رسید، فهمیدم که آرین عزیزم یه آرزوش رسیده،آرزویی که دیگه داشت تبدیل به رویا میشد. اونقد خوشحال شده بودم که به هر کی میرسیدم دلم میخواست بهش بگم بدون توجه به این که اصلاً آرین و میشناسه یا نه!
نمیتونم بگم از ذوق چه حالی دارم ،همونطور که طی سالای گذشته نتونستم بگم از غصه اش ، تو دلم چی میگذشته!
با این مقدمه، اومدم بگم دیروز بعد از مدتها یه خبر عالی بهم رسید، فهمیدم که آرین عزیزم یه آرزوش رسیده،آرزویی که دیگه داشت تبدیل به رویا میشد. اونقد خوشحال شده بودم که به هر کی میرسیدم دلم میخواست بهش بگم بدون توجه به این که اصلاً آرین و میشناسه یا نه!
نمیتونم بگم از ذوق چه حالی دارم ،همونطور که طی سالای گذشته نتونستم بگم از غصه اش ، تو دلم چی میگذشته!
Sunday, November 13, 2005
عجب ماه پر تولدیه این آبان، یعنی که چی، هی سرتون و میندازین پایین و تشریف فرما میشین!
اگه از تولد امیرحسام، که همه چیزش خوب و به موقع است، بگذریم، میرسیم به زهرا، که فکر نکرد آخه سیزدهمم وقته برا به دنیا اومدن، چه برسه که دیگه ماهشم آبان باشه!
سعیده هم که خوب، مشکلش از اونجا ناشی شده که من اصلاً از رقیب خوشم نمیاد، اونم که بهم پیشدستی کنه!
و اما سپیده ...
درسته که قبلاً بهت گفته بودم بیست و دوما، اصولاً روزای پر خیر و برکتین! اما هر گردی که گردو نیست عزیزم؛ همون قدمِ تو، کافیه تا هر نعمتی رو به نقمت تبدیل کنه!
خوب بسه دیگه...
با همه ی این حرفا، بازم به همه تون میگم : خیلی خیلی خوش اومدین و امیدوارم بهتون، خیلی خوش بگذره !
اگه از تولد امیرحسام، که همه چیزش خوب و به موقع است، بگذریم، میرسیم به زهرا، که فکر نکرد آخه سیزدهمم وقته برا به دنیا اومدن، چه برسه که دیگه ماهشم آبان باشه!
سعیده هم که خوب، مشکلش از اونجا ناشی شده که من اصلاً از رقیب خوشم نمیاد، اونم که بهم پیشدستی کنه!
و اما سپیده ...
درسته که قبلاً بهت گفته بودم بیست و دوما، اصولاً روزای پر خیر و برکتین! اما هر گردی که گردو نیست عزیزم؛ همون قدمِ تو، کافیه تا هر نعمتی رو به نقمت تبدیل کنه!
خوب بسه دیگه...
با همه ی این حرفا، بازم به همه تون میگم : خیلی خیلی خوش اومدین و امیدوارم بهتون، خیلی خوش بگذره !
Saturday, November 12, 2005
"....آدما همه اینطورین، هم به بودن هم عادت میکنن، هم به نبودن هم........."
Wednesday, November 09, 2005
د یشب برای من، یه شب واقعاً به یاد موندنی بود!
اولش تا بخوام سوار ماشین شم، از شدت بارون، دیگه تبدیل به ناودون سیارشده بودم و از نوک چونه ام داشت آب میچکید. بعدشم که مسافت 20 دقیقه ای بین فاطمی تا سیدخندان رو، تقریباً به اندازه یه مسابقه فوتبال تو ترافیک موندم و حسابی بهم خوش گذشت! ولی غافل از این که جاهای خوب داستان هنوز مونده..................
اونم وقتی بود که مجبور شدم 40 دقیقه تمام با لباس خیس زیر بارون وایسام. اصلاً شوخی نیستا، 40 دقیقه منتظر ماشین موندن، زیر بارون، اونم وقتی رطوبت لباست چنان کرختت کرده که حتی یه قدمم نمیتونی از جات تکون بخوری و اون وقت به جز ماشینایی که وقتی دست به دستگیره در عقبشون میبردی، از بابت این که مقصدتو اشتباه شنیدن! عذر میخواستن و دبرو که رفتی، تقریباً همه ماشینای دیگه، حتی یه لحظه ام راجع به هدف درخواستیت مکث نمیکردن. راجع به راننده های شریف و نوع دوست تاکسی ام که ترجیح میدم اصلاً حرف نزنم!
در نهایت بعد از گذشت 3 ساعت و اندی به مقصد رسیدم ولی راستش دو تا نتیجه جالبم از این اتفاق گرفتم؛اگه از موضوع تکراری وضعیت نابهنجار تهران، که با اون بزرگیش ظرفیت دو تا قطره بارونو نداره ، صرفنظر کنیم، میرسیم به اون دو تا نتیجه:
اول این که واقعاً من موندم آخه چطور یه سری از این آدما حاضرن مملکتشون که تجسم عینی انسانیت و نوع دوستیه و هیچ کس ،جز برای رضای خدا ، قدم از قدم بر نمیداره ول کنن و برن تو بلاد کفر زندگی کنن!
دوم این که حالا که بعد از اون جریان، تازه یخام باز شده و میبینم تمام بدنم دچار استخون درد مزمن شده و گرمای تب، به تلافی اون همه سرما داره جبران مافات میکنه ، به این فکر افتادم :
اون همه رنگ و لعابِ عهد شباب
یعنی با آب، شسته ش دو
رفته به باد؟
اولش تا بخوام سوار ماشین شم، از شدت بارون، دیگه تبدیل به ناودون سیارشده بودم و از نوک چونه ام داشت آب میچکید. بعدشم که مسافت 20 دقیقه ای بین فاطمی تا سیدخندان رو، تقریباً به اندازه یه مسابقه فوتبال تو ترافیک موندم و حسابی بهم خوش گذشت! ولی غافل از این که جاهای خوب داستان هنوز مونده..................
اونم وقتی بود که مجبور شدم 40 دقیقه تمام با لباس خیس زیر بارون وایسام. اصلاً شوخی نیستا، 40 دقیقه منتظر ماشین موندن، زیر بارون، اونم وقتی رطوبت لباست چنان کرختت کرده که حتی یه قدمم نمیتونی از جات تکون بخوری و اون وقت به جز ماشینایی که وقتی دست به دستگیره در عقبشون میبردی، از بابت این که مقصدتو اشتباه شنیدن! عذر میخواستن و دبرو که رفتی، تقریباً همه ماشینای دیگه، حتی یه لحظه ام راجع به هدف درخواستیت مکث نمیکردن. راجع به راننده های شریف و نوع دوست تاکسی ام که ترجیح میدم اصلاً حرف نزنم!
در نهایت بعد از گذشت 3 ساعت و اندی به مقصد رسیدم ولی راستش دو تا نتیجه جالبم از این اتفاق گرفتم؛اگه از موضوع تکراری وضعیت نابهنجار تهران، که با اون بزرگیش ظرفیت دو تا قطره بارونو نداره ، صرفنظر کنیم، میرسیم به اون دو تا نتیجه:
اول این که واقعاً من موندم آخه چطور یه سری از این آدما حاضرن مملکتشون که تجسم عینی انسانیت و نوع دوستیه و هیچ کس ،جز برای رضای خدا ، قدم از قدم بر نمیداره ول کنن و برن تو بلاد کفر زندگی کنن!
دوم این که حالا که بعد از اون جریان، تازه یخام باز شده و میبینم تمام بدنم دچار استخون درد مزمن شده و گرمای تب، به تلافی اون همه سرما داره جبران مافات میکنه ، به این فکر افتادم :
اون همه رنگ و لعابِ عهد شباب
یعنی با آب، شسته ش دو
رفته به باد؟
Tuesday, November 08, 2005
خوب، امروز یه روز استثناییه، بعد از کلی روز تلخ ،بالاخره رسیدم به یه روز شیرین.
دیشب اصلاً حالم خوب نبود، التهاب بود یا دلهره نمیدونم، ولی امروز از ساعت 6 صیبح عالیم.
خیلی دیر نکردما ، فقط نیم ساعت گذشته..........
و حالا دیگه میتونم به عنوان اولین نفر بهت بگم، تولدت مبارک،
هر از که گاهی زهر دوری میاد تا این شیرینی و به کامم تلخ کنه ، امید به گذشتن این سالها و شمارش معکوس برای تموم شدن روزای جدایی دوباره شیرینش میکنه.
چقد خوبه که دیگه میتونم برا ت بنویسم و تو بخونی.
سالهای پیش تو همچین روزی مثل مرغ سرکنده بودم ولی امسال ..............
خوشحالم که دیگه اونقد گذشته که بتونی حرفامم بفهمی.
چون نمی تونم بهت هدیه بدم، یه چیز میگه و میرم :
"خدا آدمهای تنها را دوست دارد؛ آدمهایی که شکستن های بسیار را تجربه کرده اند و آنقدر ظریف اند که به اشاره ای پرده دلشان میلرزد..."
دیشب اصلاً حالم خوب نبود، التهاب بود یا دلهره نمیدونم، ولی امروز از ساعت 6 صیبح عالیم.
خیلی دیر نکردما ، فقط نیم ساعت گذشته..........
و حالا دیگه میتونم به عنوان اولین نفر بهت بگم، تولدت مبارک،
هر از که گاهی زهر دوری میاد تا این شیرینی و به کامم تلخ کنه ، امید به گذشتن این سالها و شمارش معکوس برای تموم شدن روزای جدایی دوباره شیرینش میکنه.
چقد خوبه که دیگه میتونم برا ت بنویسم و تو بخونی.
سالهای پیش تو همچین روزی مثل مرغ سرکنده بودم ولی امسال ..............
خوشحالم که دیگه اونقد گذشته که بتونی حرفامم بفهمی.
چون نمی تونم بهت هدیه بدم، یه چیز میگه و میرم :
"خدا آدمهای تنها را دوست دارد؛ آدمهایی که شکستن های بسیار را تجربه کرده اند و آنقدر ظریف اند که به اشاره ای پرده دلشان میلرزد..."
Monday, November 07, 2005
فردا 17 آبانه، و جالب تر از اون سه شنبه اس...........
Friday, November 04, 2005
وقتی که میشنوی سوت حرکت قطار را، دیگر برای یک بدرود هم دیر است،
دیگر برای یک بدرود هم..............
خوب با کلی داستان ، بازم عید شد.این ماه رمضان برای من که با کلی تحول همراه بود. البته قسمت اعظم این تحولات، نتیجه اش بعد از این پدیدار میشه! چشم دلم تازه باز شده؛ خوب که به دور برم نگاه میکنم میبینم ای دل غافل، همه چیز یه شکل دیگه اس! خلاصه که با این اوصاف منتظر کلی تغییرات بنیادیم، چون وقتی لازم میشه تو رفقای گرمابه و گلستانت تجدیدنظر کنی، هیچ بعید نیست که لازم باشه ، بی خیال کلی چیزای دیگه ام بشی، حتی اگه تو یکی اش، 8 سال هم سابقه داشته باشی.
یه چیز دیگه راستی من امروز خیلی به خودم غره شدم، چون تازه فهمیدم که واقعاً با جنبه ام در زمونه ای که جنبه کیمیاس!
دیگه تعریف دیگه ای نمونده از خودم بکنم!
دیگر برای یک بدرود هم..............
خوب با کلی داستان ، بازم عید شد.این ماه رمضان برای من که با کلی تحول همراه بود. البته قسمت اعظم این تحولات، نتیجه اش بعد از این پدیدار میشه! چشم دلم تازه باز شده؛ خوب که به دور برم نگاه میکنم میبینم ای دل غافل، همه چیز یه شکل دیگه اس! خلاصه که با این اوصاف منتظر کلی تغییرات بنیادیم، چون وقتی لازم میشه تو رفقای گرمابه و گلستانت تجدیدنظر کنی، هیچ بعید نیست که لازم باشه ، بی خیال کلی چیزای دیگه ام بشی، حتی اگه تو یکی اش، 8 سال هم سابقه داشته باشی.
یه چیز دیگه راستی من امروز خیلی به خودم غره شدم، چون تازه فهمیدم که واقعاً با جنبه ام در زمونه ای که جنبه کیمیاس!
دیگه تعریف دیگه ای نمونده از خودم بکنم!
Monday, October 31, 2005
یه چیزی میخواستم بگم، که از صبح مدام تو ذهنم بود . دلمم واقعاً میخواست بنویسمش .اما بنا به مصالحی ازش صرفنظر کردم. فکر کردم که اصلاً خوب نیست آدم همینطوری هرچی که دلش میخواد بگه، اونم بدون توجه به آثار و عواقبش، که ممکنه تا مدتها نه فقط خودشو بلکه خیلییای دیگرم به دردسر بندازه!
Friday, October 28, 2005
الان که خوب فکر میکنم میبینم میانه روی در بعضی امور خیلی هم خوبه، اون حکمم برا همون موضوع تو ذهن من بوده، عجب حرفی زدما!
Thursday, October 27, 2005
امشب اومده بودم بگم: من معتقد به قانون همه یا هیچم، گفته باشم! با میانه روهام آبم توی یه جو نمیره. از محافظه کاری هم اصلاً خوشم نمیاد.
یه دوستی داشتم که میگفت من اهل اعتدالم، حالا تا تعریف اعتدال چی باشه! بگذریم.....
خلاصه که میخواستم وارد مقوله های دیگه ای بشم ولی یه چیزی شنیدم که اونقد به نظرم با مزه اومد که ترجیح دادم به اون مبحث جدی مسخره خاتمه بدم.
در حاشیه سریال های متعددی که جدیداً داره از تی. وی. پخش میشه، یکی میگفت: به نظر میاد آقایون یه راه مطمئن برای تشخیص شیاطین انسان نما که قصد از راه بدر کردنشونو دارن، پیدا کردن! و اونم اینه که اگه خانومی خواست نسبت بهشون تقرب در وکنه، سریع، یه تسبیحی مهری چیزی بهش نشون بدن و اگه اون خانوم دچار رعشه یا هر حالت غیر طبیعی دیگه ای نشد، دیگه خیالشون میتونه از هر نظر راحت باشه!
یه دوستی داشتم که میگفت من اهل اعتدالم، حالا تا تعریف اعتدال چی باشه! بگذریم.....
خلاصه که میخواستم وارد مقوله های دیگه ای بشم ولی یه چیزی شنیدم که اونقد به نظرم با مزه اومد که ترجیح دادم به اون مبحث جدی مسخره خاتمه بدم.
در حاشیه سریال های متعددی که جدیداً داره از تی. وی. پخش میشه، یکی میگفت: به نظر میاد آقایون یه راه مطمئن برای تشخیص شیاطین انسان نما که قصد از راه بدر کردنشونو دارن، پیدا کردن! و اونم اینه که اگه خانومی خواست نسبت بهشون تقرب در وکنه، سریع، یه تسبیحی مهری چیزی بهش نشون بدن و اگه اون خانوم دچار رعشه یا هر حالت غیر طبیعی دیگه ای نشد، دیگه خیالشون میتونه از هر نظر راحت باشه!
Tuesday, October 25, 2005
به نظر شما، در مورد کسانی که هیچ وقت از پس ادای دین سنگینشون، تو زندگی بر نمیای چی کاری میتونی انجام بدی؟ا! اصلاً کاری میشه کرد؟
حالا یه چیز بیربط، میگم خوبه که خدا به جهل آدما رحم میکنه و خوب شد که من خدا نیستم! خدا وکیلی مصادیق خداپرستی بعضیا چنان بلایی به سر آدم میاره که تصمیم میگیری سر به بیابون بذاری.
نمیدونم شایدم زیاده روی کردم، کی میدونه شاید اونا....... مگه نه این که خدا مثل ما برون را ننگرد و قال را.......
حالا یه چیز بیربط، میگم خوبه که خدا به جهل آدما رحم میکنه و خوب شد که من خدا نیستم! خدا وکیلی مصادیق خداپرستی بعضیا چنان بلایی به سر آدم میاره که تصمیم میگیری سر به بیابون بذاری.
نمیدونم شایدم زیاده روی کردم، کی میدونه شاید اونا....... مگه نه این که خدا مثل ما برون را ننگرد و قال را.......
Thursday, October 20, 2005
کاندوليزا رايس، دوباره قدرتمندترين زن جهان شد
مجله فوربز اعلام کرد کاندوليزا رايس، وزير خارجه آمريکا در صدر فهرست يکصد زن برتر جهان ايستاده ولی بر خلاف سال گذشته، نام هيچ زن ايرانی در اين سياهه ديده نمی شود و فقط کريستين امانپور، خبرنگار آمريکايی ايرانی تبار سی ان ان هفتاد و دوم شده است. وزير خارجه آمريکا با غلبه بر مجموعه ای خيره کننده از زنان قدرتمند، از رييس جمهور گرفته تا مديران برتر تجاری، برای دومين سال متوالی در صدر اين فهرست معتبر ايستاده است.
این مطلب و نقل کردم چون من اساساً از وقتی این خانم و شناختم (روم به دیوار!) عاشق شخصیتش شدم. اون موقع نمیدونستم قراره قویترین زن جهان بشه! فقط میدونستم یه روزی تو بچگیش، در حالی که تو ایالتی از آمریکا بزرگ میشده که تیعیض نژادی توش بیداد میکرده، وقتی از جلوی کاخ سفید رد میشده به مادرش میگه "من یه روزی وارد اینجا میشم" و میشه................
این مطلب و نقل کردم چون من اساساً از وقتی این خانم و شناختم (روم به دیوار!) عاشق شخصیتش شدم. اون موقع نمیدونستم قراره قویترین زن جهان بشه! فقط میدونستم یه روزی تو بچگیش، در حالی که تو ایالتی از آمریکا بزرگ میشده که تیعیض نژادی توش بیداد میکرده، وقتی از جلوی کاخ سفید رد میشده به مادرش میگه "من یه روزی وارد اینجا میشم" و میشه................
امروز که داشتم میل چک میکردم، اول لیست کسانی که میل براشون فوروارد شده بود اسمی آشنا رو دیدم.
اسم اونجا باقی مونده در حالی که خودش دیگه نیست.............
اسم اونجا باقی مونده در حالی که خودش دیگه نیست.............
هر چی تصمیم میگیرم هیچی نگم و غر نزنم ،اصلاً نمیشه.
مثلاً میخوام یه چیزای بنویسم که به درد خوندن اقلاً یکی بخوره، ولی بازم نمیشه و اینجا تبدیل شده به غرکده شخصی من که همه خلق الله را هم دچار پراکنش کرده!
یه جورایی دچار خستگی از حد به در شدم.
حیف که نمیخوام غر بزنم وگرنه میگفتم که چقد همه چی خوبه، چقد همه خوبن، و چقد من عالی ام!
مثلاً میخوام یه چیزای بنویسم که به درد خوندن اقلاً یکی بخوره، ولی بازم نمیشه و اینجا تبدیل شده به غرکده شخصی من که همه خلق الله را هم دچار پراکنش کرده!
یه جورایی دچار خستگی از حد به در شدم.
حیف که نمیخوام غر بزنم وگرنه میگفتم که چقد همه چی خوبه، چقد همه خوبن، و چقد من عالی ام!
Sunday, October 16, 2005
عاقبت ما کشتی دل را به دریای جنون انداختیم........................
Saturday, October 15, 2005
"تاگور" معتقده: هر کودکی با این پیام به دنیا میاد که خدا هنوز از انسان نومید نیست.
ما هم باید یاد بگیریم که با امید زندگی کنیم.
پس
بار دیگر بدرقه ای،
بار دیگر وداعی،
بار دیگر رفتنی ،
و به امیدی دیگر!
اما من هنوزم دلم از رفتن بد جور میگیره حتی اگه به....................
ما هم باید یاد بگیریم که با امید زندگی کنیم.
پس
بار دیگر بدرقه ای،
بار دیگر وداعی،
بار دیگر رفتنی ،
و به امیدی دیگر!
اما من هنوزم دلم از رفتن بد جور میگیره حتی اگه به....................
Sunday, October 02, 2005
و تعزٌ من تشاءُ و تذلٌَ من تشاء و وای به روزی که ذل برا کسی بخوای.......
Saturday, October 01, 2005
دیدین، بعضیا وقتی لبخند میزنن یا با آدم خیلی مهربون میشن، بیشتر از همیشه نگران میشی و احساس خطر میکنی!
Monday, September 26, 2005
آقا باز ما دست گذاشتیم روی یه چیزی ، از صفحه روزگار پاک شد رفت. منظورم" کرانچیٍ"، آخرین باری که رفتم بخرم ، فروشنده گفت: کارخونه اش دیگه تولید نمیکنه!
البته دفعه قبل که داشتم راجع به این موضوع غر میزدم ، یه زیدی بهم گفت خجالت نمیکشی! ملت نگران متوقف شدن غنی سازی اورانیوم اند، تو نگران توقف تولید کرانچی !
از شما چه پنهون، من اصلاً خجالت نکشیدم که هیچ، بازم میبینین که!
البته دفعه قبل که داشتم راجع به این موضوع غر میزدم ، یه زیدی بهم گفت خجالت نمیکشی! ملت نگران متوقف شدن غنی سازی اورانیوم اند، تو نگران توقف تولید کرانچی !
از شما چه پنهون، من اصلاً خجالت نکشیدم که هیچ، بازم میبینین که!
انتظار اولم به ثمر نرسیده، به پنجم رسید! با همه سختیش، زود گذشت این چهار سال.....
Sunday, September 25, 2005
چه سماجتی! چه اصراریه آخه برا موندن؟ اینقد مقاومت، اونم برا موندن تو جایی که جات نیست. تا حالا هیچ بغضی، این همه وقت دووم نیورده بود تو این گلوگاه!
Thursday, September 15, 2005
آدمایی که خیلی میفهمن، همه کاراشون خیلی معنیا داره،حتی اگه هیچ کاری نکنن!
آه، پس تو هم....
تو هم باور داشته ای باور اغیار را
نه اینجا قلمرو من است و نه حریم شکنی مرامم
پس آن کس که باید برود منم من.....
آه، پس تو هم....
تو هم باور داشته ای باور اغیار را
نه اینجا قلمرو من است و نه حریم شکنی مرامم
پس آن کس که باید برود منم من.....
Wednesday, September 14, 2005
مطلبی رو که امشب میخوام بنویسم از نوشته های خودم نیست، نوشته ی عزیزی که حرفاش ، همیشه حتی تو بدترین شرایط، برا من که آرامش دهنده بوده و آگنده از آموختنیها.
"رنج بردن باعث فهمیدن میشود و ذهن را به تلاش برای شناختن وامی دارد تا این که قواعد زندگی و تلخی و سختی را میشناسد و به درک و شعور میرسد. ولی وقتی به فهمیدن رسیدی، دیگر خود فهمیدن باعث رنجت میشود، آن وقت هم از فهمیدن خود رنج میکشی، هم رنج فهمیدن آنچه دیگران درک نمیکنند، نمیفهمند و نمیبینند، به جانت نیش میزند و آزارت میدهد. ولی هر قدر در نادانی میشود درجا زد ،در فهمیدن نمیشود، وقتی چشمهایت باز شد، دیگر نمیتوانی آن را ببندی و خودت را به نفهمیدن بزنی....."
"رنج بردن باعث فهمیدن میشود و ذهن را به تلاش برای شناختن وامی دارد تا این که قواعد زندگی و تلخی و سختی را میشناسد و به درک و شعور میرسد. ولی وقتی به فهمیدن رسیدی، دیگر خود فهمیدن باعث رنجت میشود، آن وقت هم از فهمیدن خود رنج میکشی، هم رنج فهمیدن آنچه دیگران درک نمیکنند، نمیفهمند و نمیبینند، به جانت نیش میزند و آزارت میدهد. ولی هر قدر در نادانی میشود درجا زد ،در فهمیدن نمیشود، وقتی چشمهایت باز شد، دیگر نمیتوانی آن را ببندی و خودت را به نفهمیدن بزنی....."
Sunday, September 11, 2005
فکر کنم تنها واقعیت زندگی که قراره آدم ابوالعجایب در برابرش احساس حقارت کنه مرگه! پس بهتره بقیه اشم مثل یه راز سر به مهر با خودش به گور ببره......
Saturday, September 10, 2005
بیهوده خنده میزنی افسوس!
بفشار در رکاب خموشی
پای درنگ را
باور مکن که ابر.....
باور مکن که باد.....
باور مکن که خنده خورشید بامداد......
من میشناسم این همه نیرنگ و رنگ را
بفشار در رکاب خموشی
پای درنگ را
باور مکن که ابر.....
باور مکن که باد.....
باور مکن که خنده خورشید بامداد......
من میشناسم این همه نیرنگ و رنگ را
Friday, September 09, 2005
یه جا خوندم، عمر ما بهای گزافیه که بابت بلوغ ذهنی میپردازیم، حالا به نظر شما حکم کسانی که در ازای پرداخت این بهای گزاف، هیچی دریافت نمیکنن چیه؟!
Tuesday, September 06, 2005
چرا میگن غروب ولی نمیگن شروق؟!
Monday, September 05, 2005
خوب سور "ارشدیت" مریمم خوردیم. امشب دیگه مریم حسابی همسر گرامیشو به خرج انداخت و به این ترتیب شیرینی قبولیشو، در کام همه جاودانه کرد!
منم برای این که از وقت یه جور بهینه استفاده کنم، طی یه نطق پیش از دستور،اول برا حضار، یه خبر جدید پزشکی خوندم: دکترا اعلام کردن که سورچرونی، بیش از یه بار در ماه واقعاً برا سلامتی مضره و توصیه اکید شده برای پرهیز ازش! و در ادامه هم این که: طبیعیه و اصولی، که ارشد شدن، از هر نوعیش که باشه، شیرینی بطلبه، اونم شیرینی مفصل،مثل خرید ماشین و موبایل و تولد این جور چیزای پیش پا افتاده نیست که!
منم برای این که از وقت یه جور بهینه استفاده کنم، طی یه نطق پیش از دستور،اول برا حضار، یه خبر جدید پزشکی خوندم: دکترا اعلام کردن که سورچرونی، بیش از یه بار در ماه واقعاً برا سلامتی مضره و توصیه اکید شده برای پرهیز ازش! و در ادامه هم این که: طبیعیه و اصولی، که ارشد شدن، از هر نوعیش که باشه، شیرینی بطلبه، اونم شیرینی مفصل،مثل خرید ماشین و موبایل و تولد این جور چیزای پیش پا افتاده نیست که!
Friday, August 19, 2005
امشب تجریش خیلی قشنگ شده بود.
هوا هم خیلی خوب بود.
پسرکی به مناسبت روز پدر روسری حراج کرده بود!
پر از آدم بود ،پرتر از همیشه،
بین این همه" تن ها" و این همه "تنها"!
هوا هم خیلی خوب بود.
پسرکی به مناسبت روز پدر روسری حراج کرده بود!
پر از آدم بود ،پرتر از همیشه،
بین این همه" تن ها" و این همه "تنها"!
Thursday, August 18, 2005
به کدام ذکرم آزاد کردی
به کدام طلسم اعظم
به کدام لمس سر انگشت جادوی؟
از کجا دانستی؟
این همه(بزرگی) را
از کجا آموختی؟
جوانمرد یارا!
به کدام طلسم اعظم
به کدام لمس سر انگشت جادوی؟
از کجا دانستی؟
این همه(بزرگی) را
از کجا آموختی؟
جوانمرد یارا!
Wednesday, August 17, 2005
خوشا پرنده که بی واژه شعر میگوید!
Thursday, August 11, 2005
نوزده مرداد هشتاد و چهار
امشب، شبی که بیست و سه سال پیش، محمد توش دنیا اومد. خوب، انگار کم کم باید باور کنم که برا خودش مردی شده، اگرچه حس خاصی که در من نسبت بهش وجود داره (که مطمئناً به خاطر یگانگیش نیست) باعث شده برا من همیشه، اونقد بچه بمونه که همه ی خطاها و سهل انگاریا و سر به هوای یاش، برام قابل بخشش باشه.
تا حالا کفتار دیدین؟ میدونین اون چیزی که از قیافه اشم زشتتر چیه؟
رفتارش...
این که در سکوت اونقد یه گوشه صبر میکنه و منتظر میمونه، تا یکی از یه جای دیگه زخم بخوره و همین که به زانو در اومد کفتار پیداش میشه و اون موجود زخمی را تیکه و پاره میکنه!
شما یاد چیزی نیفتادین؟!
تا حالا کفتار دیدین؟ میدونین اون چیزی که از قیافه اشم زشتتر چیه؟
رفتارش...
این که در سکوت اونقد یه گوشه صبر میکنه و منتظر میمونه، تا یکی از یه جای دیگه زخم بخوره و همین که به زانو در اومد کفتار پیداش میشه و اون موجود زخمی را تیکه و پاره میکنه!
شما یاد چیزی نیفتادین؟!
Tuesday, August 09, 2005
" ایلنا: صدای زنان نسبت به مردان دارای ملودی طییعی بیشتری است.
به گزارش خبرگزاری رویترز،مردها برای پردازش صدای زنان از آن قسمتی از مغز خود استفاده می کنند که مسئول پردازش موسیقی است. اما پردازش صدای مردان از مکانیزم بسیار ساده تری برخوردار است. صدای زن در حقیقت پیچیده تر از صدای مرد است ..."
قابل توجه جماعتی که با صدای بنده مشکل دارن، پردازشتون مشکل داره سعی نکنین بندازین گردن دیگران!
به گزارش خبرگزاری رویترز،مردها برای پردازش صدای زنان از آن قسمتی از مغز خود استفاده می کنند که مسئول پردازش موسیقی است. اما پردازش صدای مردان از مکانیزم بسیار ساده تری برخوردار است. صدای زن در حقیقت پیچیده تر از صدای مرد است ..."
قابل توجه جماعتی که با صدای بنده مشکل دارن، پردازشتون مشکل داره سعی نکنین بندازین گردن دیگران!
یه چیز دیگه،
آرزوی آدما، حتی اگه یکی باشه، حقیقته نه؟
حقیقت هم همیشه واقعیت نیست مگه نه؟
گاهی ام،هیچ وقت واقعیت نیست!
من تحملشو دارم که هیچ کدوم از حقایقم،هیچ وقت واقعی نشن!
ولی تحملشو ندارم که یدونه حقیقت کسی،گاهی ام واقعیت پیدا نکنه!
و این خیلی تلخه،هر چیزی که هست .. ..
آرزوی آدما، حتی اگه یکی باشه، حقیقته نه؟
حقیقت هم همیشه واقعیت نیست مگه نه؟
گاهی ام،هیچ وقت واقعیت نیست!
من تحملشو دارم که هیچ کدوم از حقایقم،هیچ وقت واقعی نشن!
ولی تحملشو ندارم که یدونه حقیقت کسی،گاهی ام واقعیت پیدا نکنه!
و این خیلی تلخه،هر چیزی که هست .. ..
امروز بعد از مدتها، یه چیز جالب یاد گرفتم.
این که: واقعیت با حقیقت فرق داره.
اگه نمیدونین چه فرقی، خوب ندونین! چون منم جوابشو بهتون نمیگم. اسم کسی رو هم که بهم یاد داده نپرسین، چون نمی تونم فاش کنم. فقط میتونم بگم اینایی که گفتم همه واقعیتن !
حالا یه مشکلی، کدوماشونن که تلخن؟
اگه حقیقت، پس چرا واقعیت ام خیلی به نظر شیرین نمیاد!
سریال آیینه یادتونه؟ اول زندگی واقعی رو نشون میداد، و بعد، زندگی شیرین میشد.....
حقیقت ولی شیرین!
نفهمیدم........
پیشنهاد اروپا هم که چون"ام پی تی" نبود، به سلامتی و میمنت، پلمب "یو سی اف"و باز کرد!
حالا اگه گفتین این حقیقته یا واقعیت؟!
این که: واقعیت با حقیقت فرق داره.
اگه نمیدونین چه فرقی، خوب ندونین! چون منم جوابشو بهتون نمیگم. اسم کسی رو هم که بهم یاد داده نپرسین، چون نمی تونم فاش کنم. فقط میتونم بگم اینایی که گفتم همه واقعیتن !
حالا یه مشکلی، کدوماشونن که تلخن؟
اگه حقیقت، پس چرا واقعیت ام خیلی به نظر شیرین نمیاد!
سریال آیینه یادتونه؟ اول زندگی واقعی رو نشون میداد، و بعد، زندگی شیرین میشد.....
حقیقت ولی شیرین!
نفهمیدم........
پیشنهاد اروپا هم که چون"ام پی تی" نبود، به سلامتی و میمنت، پلمب "یو سی اف"و باز کرد!
حالا اگه گفتین این حقیقته یا واقعیت؟!
Monday, August 01, 2005
خوب که نگا میکنم، میبینم با درد اومدون و با درد رفتن جزیی از سرنوشت محتوم و گریزناپذیر ماست."درد با ماست،با ما دنیا میاد،با ما رشد میکنه،و آنقدر با ما اخت میشه،که درست مثل دستامون که همیشه با ماست، فکر میکنیم درد هم باید با ما باشه."
میگن گشنگی نکشیدی که عاشقی یادت بره ؛چون شاعری یه جور عاشقیه،اگه گشنگی هم یه جور درد باشه، پس باید درد هم شاعری و از یاد آدم ببره،اما من به واسطه این دردی که امشب امانم را بریده،شاعریم گل کرده!(این شد نقض یه گزاره!)یعنی تنها انگیزه ای که یه آدم با دو شب بیخوایی رو که ساعت نه خوابیده ، وادار کرده به بیدار شدن و نوشتن، همون دردس که دیگه این دفعه خیلی همه جانبه و حساب شده لشکر کشی کرده
الان که دارم به تاریخچه ی درد کشیدنم فکر میکنم میبینم خیلی باید به عقب برگردم،اونقد که دیگه یادم نمی آد.
ولی چرا؟ مگه نه این که درد، کفاره گناهامونه؟ یعنی ما با گناه دنیا میایم؟ نکنه گناهم ارث میرسه،شایدم کفاره ی" گناه آفرینش "و تقسیم کردن!اگه تقسیمه چرا مساوی نیست؟آها، نکنه حوا بوده که بنای نافرمانی و گذاشته؟حتی اگه اینطورم باشه بازم مساوی نیست.
....به هر حال که انت تعلم ضعفی
یه چیزی بگم؟یه اعتراف.....بعدِ مدتها، امشب دلم میخواست بچه بودمو مثل اونوقتا وقتی درد اینقدر بیتابم میکرد، به جای نوشتن این...،میرفتم با گریه، مامانو از خواب بیدارو از درد شکایت میکردم و خیلی زود هم خوب میشدم.
خوبه که آدم بتونه خودشو برا مامانش لوس کنه نه؟ولی خوب حالا تا کدئینا اثر کنن ، عین همه ی زندگی،در سکوت، باید درد بکشیم و کسی و بیدار نکنیم.
"بیداری"اونم وقتی همه خوابن،درد آدمو سنگینتر میکنه نه!
این کامپیوترم فهمید من اصلاً حوصله ندارما ،حسابی معرفت به خرج داد و صفحه اش و خط خطی نکرد،به این میگن موجود وقت شناس!
میگن گشنگی نکشیدی که عاشقی یادت بره ؛چون شاعری یه جور عاشقیه،اگه گشنگی هم یه جور درد باشه، پس باید درد هم شاعری و از یاد آدم ببره،اما من به واسطه این دردی که امشب امانم را بریده،شاعریم گل کرده!(این شد نقض یه گزاره!)یعنی تنها انگیزه ای که یه آدم با دو شب بیخوایی رو که ساعت نه خوابیده ، وادار کرده به بیدار شدن و نوشتن، همون دردس که دیگه این دفعه خیلی همه جانبه و حساب شده لشکر کشی کرده
الان که دارم به تاریخچه ی درد کشیدنم فکر میکنم میبینم خیلی باید به عقب برگردم،اونقد که دیگه یادم نمی آد.
ولی چرا؟ مگه نه این که درد، کفاره گناهامونه؟ یعنی ما با گناه دنیا میایم؟ نکنه گناهم ارث میرسه،شایدم کفاره ی" گناه آفرینش "و تقسیم کردن!اگه تقسیمه چرا مساوی نیست؟آها، نکنه حوا بوده که بنای نافرمانی و گذاشته؟حتی اگه اینطورم باشه بازم مساوی نیست.
....به هر حال که انت تعلم ضعفی
یه چیزی بگم؟یه اعتراف.....بعدِ مدتها، امشب دلم میخواست بچه بودمو مثل اونوقتا وقتی درد اینقدر بیتابم میکرد، به جای نوشتن این...،میرفتم با گریه، مامانو از خواب بیدارو از درد شکایت میکردم و خیلی زود هم خوب میشدم.
خوبه که آدم بتونه خودشو برا مامانش لوس کنه نه؟ولی خوب حالا تا کدئینا اثر کنن ، عین همه ی زندگی،در سکوت، باید درد بکشیم و کسی و بیدار نکنیم.
"بیداری"اونم وقتی همه خوابن،درد آدمو سنگینتر میکنه نه!
این کامپیوترم فهمید من اصلاً حوصله ندارما ،حسابی معرفت به خرج داد و صفحه اش و خط خطی نکرد،به این میگن موجود وقت شناس!
Saturday, July 30, 2005
هرچند همه وقایع شامل مرور زمان میشن و کم کم مثل غذای سردشده ، طعمشونو از دست میدن،اما یه روزایی هستن ، موندگار،یه جور غریبی موندگار............
هفت مرداد برا من هنوزم تلخه،تلخم میمونه عین چای تلخ"چای تلخ با قند شیرین نمیشه!،شب را بدون چراغ باید روشن کرد......"
رازی ست فاصله بین من وتو
تا امتداد طعم تجزیه با عطر خاک........
هفت مرداد برا من هنوزم تلخه،تلخم میمونه عین چای تلخ"چای تلخ با قند شیرین نمیشه!،شب را بدون چراغ باید روشن کرد......"
رازی ست فاصله بین من وتو
تا امتداد طعم تجزیه با عطر خاک........
Monday, July 25, 2005
دیشب آینه رو به رویم گفت کای جوان وقت پیری تو رسید
از دل مویهای مشکینت تارهایی به مثل برف دمید
البته این آینه ی بیچاره 12،10 سالی هست که این هشدارو به من میدها،اما کو گوش شنوا! اون هی میگه موهات سفید شده (عین دندونات!) منم هی میگم اشکال نداره ،خوب تازه هم رنگ دلم شده!
من اصولاً از قدیم ندیما عادت داشتم یه چیزایی بنویسم و البته وقتایی یه چیز به درد بخور مینوشتم که یه جورایی از زمین و زمان شاکی بودم،دلتنگ بودم یا.... و فقط همین انگیزه ها بود که آدم تنبلی مثل منو وادار میکرد به نوشتن. حالا که بعد چند سال دارم یه نگاهی به مجموعه ی دست نوشته هام میاندازم، میبینم اووواه این"من"کجا و اون"من"کجا، کلاً کن فیکون...!نگاه،فکر،روح،ذات،اعتقاد، همه چی؛ همه جا پر شده از لکه ی سیاه ؛ یعنی دیگه سفید نیست!
انگار همه چیز برعکس شده،اون چیزایی که باید سیاه باشن سفید شدن و اونایی که باید سفید باشن......
خیلی آروم و زیر پوستی،بدون این که بفهمی......
بیخود نیست اخیراً زود به زود احساس خباثت میکنم،مثلاً همین دیروز، یکی تو آسانسور گیر کرد و من اصلاً ناراحت نشدم و حتی فکر کردم که اگه آدما یه ذره نیتشون و صاف کنن تو آسانسور گیر نمیکنن!(ناگفته نمونه که از اون روز میترسم سوار آسانسور شم).
میگم حالا این موهای سفید و میشه یه جورایی با رنگ ماست مالی کرد که هی بهت هینت نده و نگرانت نکنه ، با سیاهی این دلِ چیکار کنیم؟ برا اون هنوز رنگ نساختن؟!
از دل مویهای مشکینت تارهایی به مثل برف دمید
البته این آینه ی بیچاره 12،10 سالی هست که این هشدارو به من میدها،اما کو گوش شنوا! اون هی میگه موهات سفید شده (عین دندونات!) منم هی میگم اشکال نداره ،خوب تازه هم رنگ دلم شده!
من اصولاً از قدیم ندیما عادت داشتم یه چیزایی بنویسم و البته وقتایی یه چیز به درد بخور مینوشتم که یه جورایی از زمین و زمان شاکی بودم،دلتنگ بودم یا.... و فقط همین انگیزه ها بود که آدم تنبلی مثل منو وادار میکرد به نوشتن. حالا که بعد چند سال دارم یه نگاهی به مجموعه ی دست نوشته هام میاندازم، میبینم اووواه این"من"کجا و اون"من"کجا، کلاً کن فیکون...!نگاه،فکر،روح،ذات،اعتقاد، همه چی؛ همه جا پر شده از لکه ی سیاه ؛ یعنی دیگه سفید نیست!
انگار همه چیز برعکس شده،اون چیزایی که باید سیاه باشن سفید شدن و اونایی که باید سفید باشن......
خیلی آروم و زیر پوستی،بدون این که بفهمی......
بیخود نیست اخیراً زود به زود احساس خباثت میکنم،مثلاً همین دیروز، یکی تو آسانسور گیر کرد و من اصلاً ناراحت نشدم و حتی فکر کردم که اگه آدما یه ذره نیتشون و صاف کنن تو آسانسور گیر نمیکنن!(ناگفته نمونه که از اون روز میترسم سوار آسانسور شم).
میگم حالا این موهای سفید و میشه یه جورایی با رنگ ماست مالی کرد که هی بهت هینت نده و نگرانت نکنه ، با سیاهی این دلِ چیکار کنیم؟ برا اون هنوز رنگ نساختن؟!
در دل من چیزی است،مثل یک بیشه نور،
مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم،که دلم میخواهد،
بروم تا ته دشت،بروم تا سر کوه،
دورها آوایی است،که مرا میخواند..........
مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم،که دلم میخواهد،
بروم تا ته دشت،بروم تا سر کوه،
دورها آوایی است،که مرا میخواند..........
Saturday, July 23, 2005
میگن حرف راست و از دهن بچه باید شنید!امروز فهمیدم که خیلی بد اخلاقم و همینطور خودخواه.
به هر حال از همه کسانی که این همه مدت آدم غیر قابل تحملی مثل من و تحمل کردن و خم به ابرو نیاوردن صمیمانه هم تشکر میکنم هم گله!
چرا صداتون در نیومد آخه!
به هر حال از همه کسانی که این همه مدت آدم غیر قابل تحملی مثل من و تحمل کردن و خم به ابرو نیاوردن صمیمانه هم تشکر میکنم هم گله!
چرا صداتون در نیومد آخه!
Wednesday, July 20, 2005
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند.........
امروز،نه، یه چند روزیه که چندان اوضاع مساعدی ندارم.این که بگم چمه واقعاً خودمم نمیدونم ،فقط یه چیزی، رویای صادقه هم حد و اندازه داره آخه.........
چرا گرفته دلت مثل آن که تنهایی، چقدر هم تنها..........
الهی و ربی من لی غیرک.......
!اگه یکی تو خونه اش رات نده،یعنی دوستت نداره؟..........
راستی اگه بدونی چند وقت دیگه زنده ای چیکار میکنی؟!
مهمل گفتم نه،اما افلاطون گفته، هیچ مهملی خالی از حقیقت نیست!
امروز،نه، یه چند روزیه که چندان اوضاع مساعدی ندارم.این که بگم چمه واقعاً خودمم نمیدونم ،فقط یه چیزی، رویای صادقه هم حد و اندازه داره آخه.........
چرا گرفته دلت مثل آن که تنهایی، چقدر هم تنها..........
الهی و ربی من لی غیرک.......
!اگه یکی تو خونه اش رات نده،یعنی دوستت نداره؟..........
راستی اگه بدونی چند وقت دیگه زنده ای چیکار میکنی؟!
مهمل گفتم نه،اما افلاطون گفته، هیچ مهملی خالی از حقیقت نیست!
Sunday, July 17, 2005
میخوام یه چیز تکراری بگم راجع به یه کار تکراری که یه جور بدجوری توش موندم،
واقعاً تجربه را تجربه کردن خطاست؟! یا بعضی وقتا هم رواست!
دکتر شریعتی فرمودن:
در علم و ادب تکرار ملال آور است و بیهوده؛"
عقل تکرار را نمی پسندد،
اما احساس تکرار را دوست دارد،
طبیعت تکرار را دوست دارد،
جامعه به تکرار نیازمند است."
حالا با این اوصاف من باید چیکار کنم؟
بنده که نه عالمم نه ادیب!
نه عاقلم نه عطیف!
نه نچرالیستم نه سوسیالیست!.....
واقعاً تجربه را تجربه کردن خطاست؟! یا بعضی وقتا هم رواست!
دکتر شریعتی فرمودن:
در علم و ادب تکرار ملال آور است و بیهوده؛"
عقل تکرار را نمی پسندد،
اما احساس تکرار را دوست دارد،
طبیعت تکرار را دوست دارد،
جامعه به تکرار نیازمند است."
حالا با این اوصاف من باید چیکار کنم؟
بنده که نه عالمم نه ادیب!
نه عاقلم نه عطیف!
نه نچرالیستم نه سوسیالیست!.....
Saturday, July 16, 2005
میگم، به نظر شما منظور از این برنامه ی " مجموعه مهاجران"چیه؟! برنامه اش
یه سری آدمای نخبه و تاپ نشون میده ، که مهاجرت کردن اونور آب و خیلی هم موفق اند، خیلی خوشبخت اند، تو امکانات هم دارن غلت میزنن و کار و بارشونم حسابی سکه اس و غیره و غیره و..........
حالا خوب، نتیجه گیری اخلاقی؟!
یه سری آدمای نخبه و تاپ نشون میده ، که مهاجرت کردن اونور آب و خیلی هم موفق اند، خیلی خوشبخت اند، تو امکانات هم دارن غلت میزنن و کار و بارشونم حسابی سکه اس و غیره و غیره و..........
حالا خوب، نتیجه گیری اخلاقی؟!
Tuesday, July 12, 2005
امروز مادری را دیدم که برای کودک خردسالش،گویی آدم بزرگی است،فلسفه میبافت؛
یکباره حسی در وجودم بیدار شد،حس کردم بخشی از هویتم مدتهاست گم شده...، نیست... به دست فراموشی سپرده شده...
آن هم چه بخشی،زیباترین بخش هویت انسانی!
زیباترین رُُُل بازی زندگی،نقشی که برای گرفتنش سالها خاک صحنه خوردی،صبر کردی،درد کشید یو منتظر ماندی.
و بعد ناگهان
یک طوفان، انگار، زیباترین صحنه زندگیت را پاک میکند و از یاد خودت هم میروی!فراموشی خود به دست خود،و چه حس غریبی است...
نمیدانم تأسف است یا حسرت،
تأَثر است یا ندامت،
رنج است یا عسرت،
افسوس است یا.....
هر چه هست
سنگین است و عمیق،
نفسگیر است و تلخ ،
جانسوز است و جگر خراش....
و کاش هیچ وقت،هیچ کس ،"خودش "را گم نکند .......
و امروز دخترکی را دیدم که صدای خلخالش شبیه صدای زنگوله بود، به گمانم او نیز به دنبال هویت گمشده اش میگشت!
یکباره حسی در وجودم بیدار شد،حس کردم بخشی از هویتم مدتهاست گم شده...، نیست... به دست فراموشی سپرده شده...
آن هم چه بخشی،زیباترین بخش هویت انسانی!
زیباترین رُُُل بازی زندگی،نقشی که برای گرفتنش سالها خاک صحنه خوردی،صبر کردی،درد کشید یو منتظر ماندی.
و بعد ناگهان
یک طوفان، انگار، زیباترین صحنه زندگیت را پاک میکند و از یاد خودت هم میروی!فراموشی خود به دست خود،و چه حس غریبی است...
نمیدانم تأسف است یا حسرت،
تأَثر است یا ندامت،
رنج است یا عسرت،
افسوس است یا.....
هر چه هست
سنگین است و عمیق،
نفسگیر است و تلخ ،
جانسوز است و جگر خراش....
و کاش هیچ وقت،هیچ کس ،"خودش "را گم نکند .......
و امروز دخترکی را دیدم که صدای خلخالش شبیه صدای زنگوله بود، به گمانم او نیز به دنبال هویت گمشده اش میگشت!
Sunday, July 10, 2005
تنهاترین تنها......
روح بی ادعا
رنج بی ابتدا
حزن بی انتها
صبر بی منتها
مرگ بی سرصدا
گور بی ارتفاع
عشق مسلم
مظلومیت مجسم
یاس نشکفته
حرف نگفته
اشک نهفته
بیت محزون
درد مکنون
راز مدفون
راز......
روح بی ادعا
رنج بی ابتدا
حزن بی انتها
صبر بی منتها
مرگ بی سرصدا
گور بی ارتفاع
عشق مسلم
مظلومیت مجسم
یاس نشکفته
حرف نگفته
اشک نهفته
بیت محزون
درد مکنون
راز مدفون
راز......
Monday, July 04, 2005
اینجا ستارهها همه خاموشند
اینجا فرشته ها همه گریانند
اینجا شکوفه های گل مریم
بی قدرتر از خار بیابان اند....
و من
به جستجوی تو
به درگاه کوه میگریم
در آستانه دریا و علف
به جستجوی تو
در معبر بادها میگریم
در چارراه فصول
در چارچوب شکسته پنجره ای که آسمان ابر آلود را
قابی کهنه میگیرد
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تا چند تا چند
ورق خواهد خورد؟!
حال این که چیزی، از خودم، بگم را نداشتم ؛فقط برا این که خیلی خلاف اخلاق نرفته باشم،بد نیست بگم:اگه میبینین این طوری شعر فروغ و ا.بامداد و مخلوط کردم شرمنده ام ولی واقعاً ناخودآگاه بود،زبون خودمون که الکنه ،قلممونم که شکسته، دلمونم که...........
بعد شم دیگه.....
اینجا فرشته ها همه گریانند
اینجا شکوفه های گل مریم
بی قدرتر از خار بیابان اند....
و من
به جستجوی تو
به درگاه کوه میگریم
در آستانه دریا و علف
به جستجوی تو
در معبر بادها میگریم
در چارراه فصول
در چارچوب شکسته پنجره ای که آسمان ابر آلود را
قابی کهنه میگیرد
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تا چند تا چند
ورق خواهد خورد؟!
حال این که چیزی، از خودم، بگم را نداشتم ؛فقط برا این که خیلی خلاف اخلاق نرفته باشم،بد نیست بگم:اگه میبینین این طوری شعر فروغ و ا.بامداد و مخلوط کردم شرمنده ام ولی واقعاً ناخودآگاه بود،زبون خودمون که الکنه ،قلممونم که شکسته، دلمونم که...........
بعد شم دیگه.....
Friday, July 01, 2005
از رفتن گفتم،داشتم به طور کاملاَ جدی میرفتم!یعنی رفتم، یه دستی ام برا اون وریا تکون دادم ولی دوباره برگشتم.امشب مرتکب یه حرکتی شدم که یه بار تو 5 سالگی ام تجربه اش کرده بودم و احتمالاً چون جون سالم در بردم دوباره بعد از گذشت ِ ای...نه چندان سالی، تکرارش کردم!
جداً چقدرنزدیک بود بهم؛اینقد نزدیک ودر نظر ما اونقد دور! خیلی چیزان تو زندگی که اینجورین،قریب قریب و از نظر ما بعیدِ بعید؛ به قول"فروغ "همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق میافتد باید برای روزنامه تسلیتی فرستاد!
راستیا، چرا اصولاً از چیزایی که این همه نزدیکن بهمون،همون همه غافلیم؟ !
جداً چقدرنزدیک بود بهم؛اینقد نزدیک ودر نظر ما اونقد دور! خیلی چیزان تو زندگی که اینجورین،قریب قریب و از نظر ما بعیدِ بعید؛ به قول"فروغ "همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق میافتد باید برای روزنامه تسلیتی فرستاد!
راستیا، چرا اصولاً از چیزایی که این همه نزدیکن بهمون،همون همه غافلیم؟ !
Wednesday, June 29, 2005
نه خیرا انگار دیگه واقعاً وقت کوچ!
همیشه دلم از رفتن میگره،حتی اگه به بهترین جای دنیا باشه........
همیشه دلم از رفتن میگره،حتی اگه به بهترین جای دنیا باشه........
و انتخاب چه معجون عجیبی است.....
بدیها نباید روی دامن خوبیها ترشح شود و لکه بیاندازد،هرچند که صدای قطره های آن، کبوتر چرت را از قفس دل میپراند و این حس زجرآوری است که در فرهنگ بیداری در قایق لغت زندگی جا خوش کرده است......
مسیحای جوانمرد من، ای ترسای پیر پیرهن چرکین،
هوا بس ناجوانمردانه سرد است....آی....
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی،در بگشای!
منم من میهمان هر شبت،لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده رنجور
نه از رومم نه از زنگم،همان بیرنگ بیرنگم،
بیا بگشای در ،بگشای دلتنگم
بیا بگشای در بگشای...........
بدیها نباید روی دامن خوبیها ترشح شود و لکه بیاندازد،هرچند که صدای قطره های آن، کبوتر چرت را از قفس دل میپراند و این حس زجرآوری است که در فرهنگ بیداری در قایق لغت زندگی جا خوش کرده است......
مسیحای جوانمرد من، ای ترسای پیر پیرهن چرکین،
هوا بس ناجوانمردانه سرد است....آی....
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی،در بگشای!
منم من میهمان هر شبت،لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده رنجور
نه از رومم نه از زنگم،همان بیرنگ بیرنگم،
بیا بگشای در ،بگشای دلتنگم
بیا بگشای در بگشای...........
Monday, June 27, 2005
میگم شتاب زیادیه هم اسباب درده سره ها!
من یکی که تو این چند روز اخیر از شتاب زیادی این" طرح شتاب" به شکر خوردن افتادم اساسی! تصور کنین: تقریباً از هر ده تا بانک یکیشون به این سیستم مجهزن،که ازمیون اون ده تا، شاید یکیشون کار کنه! بعدم ،هر روز، بیش از دویست هزار تومن پول نمیده؛تو هر بار پرداختم بیش از چهل تا اسکناس نمیتونه خارج کنه،حالا فکر کنین برای این که مثلاً تو روز 4 شنبه یک میلیون تو دستت باشه، باید از چند روز پیش و طی چند مرحله،تو این هوای مطبوع تابستانی! با کفش و کلاه آهنی تو سطح شهر به شناسایی شعب مجهزه اقدام کنی، حالا هزار بار تیرت به سنگ میخوره و دستگاه بهت دهن کجی میکنه بماند چقد باید وقت صرف کنی تا با توجه به تبصره های موجود بتونی به مبلغ مورد نظرت دست پیدا کنی!من که طی یه روز، اونقد دور خودم و شهر چرخیدم که فکر میکردم فردا شده و نوبت دویستای دومه ،که پیغام دستگاه، نکته خوبی را یادآور میشد که سهم امروزت و گرفتی.....
به هر حال که من واقعاً افتخار میکنم که کشورم پابه پای تکنولوژی دنیا داره تاخت و تاز میکنه!
من یکی که تو این چند روز اخیر از شتاب زیادی این" طرح شتاب" به شکر خوردن افتادم اساسی! تصور کنین: تقریباً از هر ده تا بانک یکیشون به این سیستم مجهزن،که ازمیون اون ده تا، شاید یکیشون کار کنه! بعدم ،هر روز، بیش از دویست هزار تومن پول نمیده؛تو هر بار پرداختم بیش از چهل تا اسکناس نمیتونه خارج کنه،حالا فکر کنین برای این که مثلاً تو روز 4 شنبه یک میلیون تو دستت باشه، باید از چند روز پیش و طی چند مرحله،تو این هوای مطبوع تابستانی! با کفش و کلاه آهنی تو سطح شهر به شناسایی شعب مجهزه اقدام کنی، حالا هزار بار تیرت به سنگ میخوره و دستگاه بهت دهن کجی میکنه بماند چقد باید وقت صرف کنی تا با توجه به تبصره های موجود بتونی به مبلغ مورد نظرت دست پیدا کنی!من که طی یه روز، اونقد دور خودم و شهر چرخیدم که فکر میکردم فردا شده و نوبت دویستای دومه ،که پیغام دستگاه، نکته خوبی را یادآور میشد که سهم امروزت و گرفتی.....
به هر حال که من واقعاً افتخار میکنم که کشورم پابه پای تکنولوژی دنیا داره تاخت و تاز میکنه!
Sunday, June 26, 2005
"دلم میخواست یک قوی وحشی بودم،میگویند قوهای وحشی زمان مرگشان را میدانند،میروند روی آب و همانجا میمیرند."
Saturday, June 25, 2005
من از زمانی
که قلب خود را گم کرده است میترسم
من از تصور بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم
من مثل دانش آموزی که
درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست دارد تنها هستم
.......
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام از
خاطرات سبز تهی میشود
که قلب خود را گم کرده است میترسم
من از تصور بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم
من مثل دانش آموزی که
درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست دارد تنها هستم
.......
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام از
خاطرات سبز تهی میشود
Tuesday, June 21, 2005
اینم حیفم اومد نگم،آمار نشون داده که جناب احمدی نژاد،کمترین آرا رو در شهرایی آوردن که درش پست مدیریتی داشتن!نتیجه گیری اخلاقیشم با شما!
امروز مریم یه" چرا" بهم گفت که واقعاً هیچ جوابی نداشتم بهش بدم ،باورم نمیشد!
میگم راستی میدونین که امشب قمر در عقربه!من که از اول صبح فهمیدم،از همون موقع که برکاتش شامل حالمون شد!
بازم یه چیز دیگه،امروز رفتم مطب یه دکتر،دیدم به دیوار نوشته"الیس الله بکافٍ عبده" خوب آره ،بعد یعنی چی اونوقت!
یه جمله ام امشب شنیدم شاید بد نباشه بگم"زندگی پیدا کردن لکه های رنگی در دل تاریکی هاست"واقعاً؟!
میگم راستی میدونین که امشب قمر در عقربه!من که از اول صبح فهمیدم،از همون موقع که برکاتش شامل حالمون شد!
بازم یه چیز دیگه،امروز رفتم مطب یه دکتر،دیدم به دیوار نوشته"الیس الله بکافٍ عبده" خوب آره ،بعد یعنی چی اونوقت!
یه جمله ام امشب شنیدم شاید بد نباشه بگم"زندگی پیدا کردن لکه های رنگی در دل تاریکی هاست"واقعاً؟!
Sunday, June 19, 2005
عاشقان را گر در آتش میپسندد لطف دوست
تنگ چشمم گر نظر بر چشمه کوثر کنم
تنگ چشمم گر نظر بر چشمه کوثر کنم
Saturday, June 18, 2005
دلیلی اگر برای زنده ماندن نبود قطعاً باید مرد......
کاش من هم میتوانستم گریه کنم!اما درست زمانی که فقط گریه میتواند راه گرفته دل را بگشاید و مرهمی بر جان خسته شود،انگارمشکی آب بر دل سنگینی می کند و نم به چشمها پس نمیدهد............
کاش من هم میتوانستم گریه کنم!اما درست زمانی که فقط گریه میتواند راه گرفته دل را بگشاید و مرهمی بر جان خسته شود،انگارمشکی آب بر دل سنگینی می کند و نم به چشمها پس نمیدهد............
اشتباه لپی که برمیگرده نه!من رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوش.............
Friday, June 17, 2005
میگن "لا نکلف نفس الا وسعها"،اگه این طوریه، پس احتمالاً پشت وسع ماست که به کوهه!
من رمیده ز پا فتادم دوش
نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه
من رمیده ز پا فتادم دوش
نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه
خطی،این لحظه ز دلتنگی،بر این دیوار
یادگاری بنویس و به ره شکوه مپوی
از دورنگی که ز یارانت دیدی،عیار!
گر تو خاموش بمانی
چه کسی خواهد بود
که گواهی دهد:"اینجا،بودند
عاشقانی که زمین را به دگر آیینی
خواستند آذین بندند و چه شیدا بودند!"
یادگاری بنویس و به ره شکوه مپوی
از دورنگی که ز یارانت دیدی،عیار!
گر تو خاموش بمانی
چه کسی خواهد بود
که گواهی دهد:"اینجا،بودند
عاشقانی که زمین را به دگر آیینی
خواستند آذین بندند و چه شیدا بودند!"
Tuesday, June 14, 2005
راستی،آن غم که به سان ابری لطیف،خورشید چشمهایت را پوشانده بود چه بود؟!
عجب رسواکننده است این چشم،ویترین دل!
و زندگی چه شیرینی تلخی دارد و انتخاب چه معجون عجیبی است که هر که یک میلیمتر هم که بیدار باشد،باید یک جرعه از آن بخورد و های های گریه کند...
عجب رسواکننده است این چشم،ویترین دل!
و زندگی چه شیرینی تلخی دارد و انتخاب چه معجون عجیبی است که هر که یک میلیمتر هم که بیدار باشد،باید یک جرعه از آن بخورد و های های گریه کند...
Saturday, June 11, 2005
یه جمله از نیچه خوندم:
آدمهای والا در نظر مردم عادی،دیوانه جلوه میکنند.
این احتمالاً خیلی چیزارو برا خیلیا روشن میکنه!
آدمهای والا در نظر مردم عادی،دیوانه جلوه میکنند.
این احتمالاً خیلی چیزارو برا خیلیا روشن میکنه!
Friday, June 10, 2005
کشفیات هفته!
دفن تتمه اجساد خاطرات،هنوزم مرکز دردو تو یه نقطه هایی فعال میکنه!
کی میگه انرژی از بین نمیره،من با به عهده گرفتن هر نوع عواقبی،(حتی اگه سوخته شدن در آتش باشه!) اعلام میکنم که میره!
و خلاصه این که بسی رنج بردم در این سال سی.....
کی میگه انرژی از بین نمیره،من با به عهده گرفتن هر نوع عواقبی،(حتی اگه سوخته شدن در آتش باشه!) اعلام میکنم که میره!
و خلاصه این که بسی رنج بردم در این سال سی.....
:فقط یه جمله،اونم برای استفاده مفید از وقت
امروز فهمیدم که اصلاً نمیتونم جای کسی بشینم،حتی روی صندلیش!
یه چیز دیگم بگم،قول میدم دیگه برم!امروز واقعاً حظ بردم از حرکت یکی از دوستان که همچین یه جورایی خستگی دو روز کار تو روز تعطیل و از تنم به در برد!یه چیز دیگه ام امروز فهمیدم،این که سعی کنین نذارین جایی در دیزی باز بمونه!چون تو این دوره زمونه دیگه حیایی برا گربه ها باقی نمونده...
امروز فهمیدم که اصلاً نمیتونم جای کسی بشینم،حتی روی صندلیش!
یه چیز دیگم بگم،قول میدم دیگه برم!امروز واقعاً حظ بردم از حرکت یکی از دوستان که همچین یه جورایی خستگی دو روز کار تو روز تعطیل و از تنم به در برد!یه چیز دیگه ام امروز فهمیدم،این که سعی کنین نذارین جایی در دیزی باز بمونه!چون تو این دوره زمونه دیگه حیایی برا گربه ها باقی نمونده...
Thursday, June 09, 2005
این روزا هر طر ف و که نگا میکنی،"زندگی خوب"میبینی! با همه وجودت تب "کار"و حس میکنی! "هوای تازه" حسابی صورتت و نوازش میکنه و آوای"دوباره می سازمت...." که همه جا طنین انداخته، بهت آرامش میده!"رفاه..." همه جارو ورداشته و همه چی بوی "پاکی و..."میده! انگار همه فهمیدن که"ما می توانیم!" و زیر لب زمزمه میکنن"جور دیگر باید دید" خلاصه که "زندگی باید کرد"!
این همه خوبی، یه دفعه و یه جا! منو که بدجوری گیج و منگ کرده، فکر میکنم دارم خواب میبینم؛ واقعاً نمیدونم باید چیکار کنم؛ از کدوماش، چقد و چه جوری بهره وری کنم! به هر حال این که، از این روزا ، روزای همه چیو با هم داشتن، تو زندگی هر کسی دوبار پیش نمیادا! پس سعی کنین حسابی دم غنیمت بشمرین،چون ممکنه
قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم!
راستی این مرغ امین ام درست یه وقتایی بالا سرته که نباید باشه ها!هی من گفتم دارم لال میشم و یک موجود دوست نما هم، هی گفت الهی آمین!آخرشم این شد دیگه، یه زبون گنگ و منو، کلی 6.3.3......
این همه خوبی، یه دفعه و یه جا! منو که بدجوری گیج و منگ کرده، فکر میکنم دارم خواب میبینم؛ واقعاً نمیدونم باید چیکار کنم؛ از کدوماش، چقد و چه جوری بهره وری کنم! به هر حال این که، از این روزا ، روزای همه چیو با هم داشتن، تو زندگی هر کسی دوبار پیش نمیادا! پس سعی کنین حسابی دم غنیمت بشمرین،چون ممکنه
قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم!
راستی این مرغ امین ام درست یه وقتایی بالا سرته که نباید باشه ها!هی من گفتم دارم لال میشم و یک موجود دوست نما هم، هی گفت الهی آمین!آخرشم این شد دیگه، یه زبون گنگ و منو، کلی 6.3.3......
Tuesday, May 31, 2005
تو خامشی،که بخواند؟
تو میروی،که بماند؟
که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند؟
با من بگو،بگوی صمیمانه،هیچ گاه
تنهایی برهنه و انبوه خویش را
یک نیم شب،
صریح،
سرودی به گوش باد؟
تو میروی،که بماند؟
که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند؟
با من بگو،بگوی صمیمانه،هیچ گاه
تنهایی برهنه و انبوه خویش را
یک نیم شب،
صریح،
سرودی به گوش باد؟
Sunday, May 29, 2005
دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود
چل سال رنج کشیدیم و عاقبت تدبیر ما به دست شراب دو ساله بود
آن نافه مراد که میخواستم ز بخت در چین آن زلف آن بت مشکین کلاله بود
از دست برده بود خمار غمم سحر دولت مساعد آمد و می در پیاله بود.....
چل سال رنج کشیدیم و عاقبت تدبیر ما به دست شراب دو ساله بود
آن نافه مراد که میخواستم ز بخت در چین آن زلف آن بت مشکین کلاله بود
از دست برده بود خمار غمم سحر دولت مساعد آمد و می در پیاله بود.....
Friday, May 27, 2005
یکسال گذشت!نه از یک مرگ، از یه تولد؛ تولد یکی که خیلی دوستش دارم.چرا؟ چون برخلاف همه،رفیق تمام راهیه!امیدوارم همیشه بمونه با من، برقرار و استوار این"جوجو"
راستی شنیدم دست انتقام از آستین طبیعت درآمده و..... ولی برخلاف تصورم،شاد که نشدم هیچ متاثرم که شدم هیچ،هنوزم همچنان دلتنگ دلتنگم.فکر کنم دیگه وقتشه اون حسیو که همیشه باهش قایم موشکبازی کردم و دیگه پیداش کنم و بدون هیچ ترسی، بگم:دلتنگم،بد دلتنگم برا دوست داشتنی ترین موجود زمینی ام!
راستی شنیدم دست انتقام از آستین طبیعت درآمده و..... ولی برخلاف تصورم،شاد که نشدم هیچ متاثرم که شدم هیچ،هنوزم همچنان دلتنگ دلتنگم.فکر کنم دیگه وقتشه اون حسیو که همیشه باهش قایم موشکبازی کردم و دیگه پیداش کنم و بدون هیچ ترسی، بگم:دلتنگم،بد دلتنگم برا دوست داشتنی ترین موجود زمینی ام!
Tuesday, May 24, 2005
...احتمالاً حضرت حافظ از همون زمانا اعوان و انصار مارو میشناختن، که رنجیدن و تو مسلک ما حروم کردن؛خلاصه که بازم وفا ،بازم ملامت...؛خوب ما هم اینجوری خوشیم دیگه......
خوب خرمشهرم آزاد شد؛یعنی خدا آزاداش کرد،راستی مگه کاریم هم هست که خدا نکنه!
حالا یه چیز کاملاَ بی ربط؛امروز یه آدم کاملاً متشخص و به عبارتی آدم حسابی به معنی واقعی، به من گفتن که چهره ام اونقد معصومه که گویی چهره ای عذرای مقدس را برا ایشون تداعی میکنم!و من از این که هنوزم میشه آدمای واقع بینی پیدا کرد که چشم بصیرتشون هنوز بیناس واقعاَ احساس شعف کردم!
حالا یه چیز کاملاَ بی ربط؛امروز یه آدم کاملاً متشخص و به عبارتی آدم حسابی به معنی واقعی، به من گفتن که چهره ام اونقد معصومه که گویی چهره ای عذرای مقدس را برا ایشون تداعی میکنم!و من از این که هنوزم میشه آدمای واقع بینی پیدا کرد که چشم بصیرتشون هنوز بیناس واقعاَ احساس شعف کردم!
Friday, May 13, 2005
شما چطور؟آوای اپرایی که از سلولتون به گوش میرسه شاده یا غمگین؟!
Tuesday, May 10, 2005
بالا رفتیم دوغ بود قصه ما دروغ بود
پایین اومدیم دوغ بود قصه ما دروغ بود!
...................................
تلاش مذبوحانه میدونین یعنی چی؟
من میدونم!
پایین اومدیم دوغ بود قصه ما دروغ بود!
...................................
تلاش مذبوحانه میدونین یعنی چی؟
من میدونم!
Tuesday, May 03, 2005
من که بالاخره نفهمیدم عالم مجردات بهتره یا عالم مجردا؟!
Sunday, May 01, 2005
یه روز وقتی داشتم غر میزدم ،یه دوستی بهم گفت تو در جایی نیستی که برای خدا تعیین تکلیف کنی!اون روز بعد کمی تأمل،از این حرفش خوشم اومد و بهش گفتم اگه یه حرف درست زدی تو عمرت همینه! ولی الان میخوام هر چی دلم میخواد بگم! هیچم خوش ندارم کسی بهم بگه کارم درسته یا نه؛گاهی باید گفت آنچه آزارت میده رو،اون چیزایی که هیچ جوابی تو ذهنت براش پیدا نمیکنی،چیزایی که با هیچ منطقی سازگار نیستن،باید گفت چیزی و که عین موریانه میخوردت،چقد ملاحظه،چقد ناراحتی خود برای راحتی دیگران،آخه چقد ........آقا ما باید کی و ببینیم اگه دیگه نخوایم بازی کنیم؟اصلاً حالم از این بازی داره به هم میخوره،بهم میگن جِرزن؟فکر میکنن کم آورد میا داشتم میباختم؟ خوب فکر کنن!مگه بازیم زوریه؟ منم که با زور میونه ندارم،اگرچه......
Friday, April 29, 2005
هورا!بالاخره دیدم!چرا نفهمیده بودم که باید چشم دل را باز کرد تا آن چه نادیدنی است آن بینم!
در ضمن امان از این صنایع ادبی که زبون آدمو تبدیل به رودخونه میکنه!این دیگه مشکل من نیست
در ضمن امان از این صنایع ادبی که زبون آدمو تبدیل به رودخونه میکنه!این دیگه مشکل من نیست
میگم بد نیست مطلب قبلیم و با یه جمله تکمیل کنم :
کی میگه راه بیداری بعضی وجدانا یه دنگ نیست!
کی میگه راه بیداری بعضی وجدانا یه دنگ نیست!
Tuesday, April 26, 2005
راستی یه نکته:کامنتِ مطلب 20 آوریل با چشم غیر مسلح بنده قابل رویت نیست،دستم به دامن نویسنده محترمش: بزرگواری کنید دوباره مرقوم بفرمایید و تو این دوران خلع سلاح،ماروواردِ سیاست و این بازیای خطرناک نکنین!
کی میگه!
کی میگه بی دردی درد نیست!
کی میگه این همه رنگ، رنگ نیست!
کی میگه زنگ دلا زنگ نیست!
کی میگه سینما فرهنگ مهد آدمای بافرهنگ نیست!
کی میگه کعبه آمالمون فرنگ نیست!
کی میگه بعضی رابطه ها جفنگ نیست!
کی میگه نیروی انتظامی زرنگ نیست!
کی میگه خلبان ساها منگ نیست!
کی میگه کمک رسانی بی درنگ نیست!
کی میگه ابزار افتتاح کلنگ نیست!
کی میگه "کاندولیزا رایس"پرنسس جنگ نیست!
کی میگه حقوق بشر واژه پر نیرنگ نیست!
کی میگه نزدیک خونه ما بنگ نیست!
کی میگه زنگ ما آوای چنگ نیست!
کی میگه انتظار معرفت داشتن،کار آدم مشنگ نیست!
کی میگه اصرار یه طرفه به دوستی آب در هاونگ نیست!
کی میگه رخسار ما بیرنگ نیست!
کی میگه دل ما تنگ نیست!
کی میگه پامون لنگ نیست!
کی میگه تو رامون سنگ نیست!
کی میگه چشممون قشنگ نیست!
کی میگه زبونمون گنگ نیست!
کی میگه........................
کی میگه این همه رنگ، رنگ نیست!
کی میگه زنگ دلا زنگ نیست!
کی میگه سینما فرهنگ مهد آدمای بافرهنگ نیست!
کی میگه کعبه آمالمون فرنگ نیست!
کی میگه بعضی رابطه ها جفنگ نیست!
کی میگه نیروی انتظامی زرنگ نیست!
کی میگه خلبان ساها منگ نیست!
کی میگه کمک رسانی بی درنگ نیست!
کی میگه ابزار افتتاح کلنگ نیست!
کی میگه "کاندولیزا رایس"پرنسس جنگ نیست!
کی میگه حقوق بشر واژه پر نیرنگ نیست!
کی میگه نزدیک خونه ما بنگ نیست!
کی میگه زنگ ما آوای چنگ نیست!
کی میگه انتظار معرفت داشتن،کار آدم مشنگ نیست!
کی میگه اصرار یه طرفه به دوستی آب در هاونگ نیست!
کی میگه رخسار ما بیرنگ نیست!
کی میگه دل ما تنگ نیست!
کی میگه پامون لنگ نیست!
کی میگه تو رامون سنگ نیست!
کی میگه چشممون قشنگ نیست!
کی میگه زبونمون گنگ نیست!
کی میگه........................
Wednesday, April 20, 2005
چون اصولاً آدم قانعی ام فقط یه سوال کوتاه میکنم فقط دلم میخواد بدونم چرا؟!
Monday, April 18, 2005
یه چند روزیه که تو یه حال و هوایی ام متفاوت با همیشه، و دارم فکر می کنم.....فکر میکنم به گره هایی هر چند کور،اما باز شدنی،به پیوندایی هر چند محکم اما گسستنی،به آدمایی هرچند عزیز اما دل کندنی، اساساً به بیرنگی فکر میکنم؛ مگه نه این که رنگ تعلقه......مهم این که چه جوری میشه راحتتر پرید، چه جوری میشه اوج گرفت!چی میشه اگه بشه حقیقت وجود آدما رو به راحتی ببینیم چی میشه اگه موانع زمان و مکان برداشته شن و......
حالا فکر کنین تو این موقعیت یکی از دوستانی که چندی است عطای شرکت و ....به لقاش بخشیدن و احتمالاً تصمیم گرفتن کار بد مصلحت رو مطلق نکنن؛از سرکار نرفتن من اظهار اطلاع کردن که اگه یادآوری بعدشون نبود بدون شک من از نگرانی این که نکنه ایشون مرزای مکانم!مثل پیوندایی که گسستن و .....درنوردیده باشن، دق میکردم؛اگرچه بازم مشکل از خودم ناشی شده بود چون هم ساعت پستم اشتباه بود هم سرکار نرفته بودم!
گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست....
حالا فکر کنین تو این موقعیت یکی از دوستانی که چندی است عطای شرکت و ....به لقاش بخشیدن و احتمالاً تصمیم گرفتن کار بد مصلحت رو مطلق نکنن؛از سرکار نرفتن من اظهار اطلاع کردن که اگه یادآوری بعدشون نبود بدون شک من از نگرانی این که نکنه ایشون مرزای مکانم!مثل پیوندایی که گسستن و .....درنوردیده باشن، دق میکردم؛اگرچه بازم مشکل از خودم ناشی شده بود چون هم ساعت پستم اشتباه بود هم سرکار نرفته بودم!
گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست....
Sunday, April 17, 2005
اگرچه ترکه عادت موجب مرضه،ولی داشتن خیلی مرضا گاهی خیلی شرافتمندانه تر از داشتن خیلی عادتاس!
Tuesday, April 05, 2005
و اما سیب!
خوب معلومه سیب یعنی چی؟سیب یعنی"ستاد یاری بم" اصلاً فکر کردن داشت!
اصولاً طی این یه سالی که از زلزله بم گذشته خطری که به شدت مردم مصیبت دیده بم و داره تهدید میکنه سیل ِ،سیل ِکمکها وتوجهات مسئولین!که یکی از مهمترینِ این کمکها؛همین تشکیل "سیبِ"؛سیبم که تکلیفش روشنه،از فوایدش که هر چی بگیم کمه! میوه بهشتم که هست....تازه گیام که شده وزیر احضار کن!دیگه چی میخواین؟اصلاً میدونین چیه هر کاری که بکنی بازم این ملت یه غری دارن بزنن!
اصولاً طی این یه سالی که از زلزله بم گذشته خطری که به شدت مردم مصیبت دیده بم و داره تهدید میکنه سیل ِ،سیل ِکمکها وتوجهات مسئولین!که یکی از مهمترینِ این کمکها؛همین تشکیل "سیبِ"؛سیبم که تکلیفش روشنه،از فوایدش که هر چی بگیم کمه! میوه بهشتم که هست....تازه گیام که شده وزیر احضار کن!دیگه چی میخواین؟اصلاً میدونین چیه هر کاری که بکنی بازم این ملت یه غری دارن بزنن!
Monday, April 04, 2005
دوتا نکته:
یک کی میدونه سیب یعنی چی؟به بهترین پاسخ جایزه ارزنده اهدا میشه!
دو امروز یکی یه کاری در حقم کرد که به اندازه همه عمرم خجالت کشیدم هنوزم هر بار یادم میاد از شرمندگی کلی به خودم بدوبیراه میگم تا من باشم .................ولش کن از اون درداس که زود برطرف میشه!
یک کی میدونه سیب یعنی چی؟به بهترین پاسخ جایزه ارزنده اهدا میشه!
دو امروز یکی یه کاری در حقم کرد که به اندازه همه عمرم خجالت کشیدم هنوزم هر بار یادم میاد از شرمندگی کلی به خودم بدوبیراه میگم تا من باشم .................ولش کن از اون درداس که زود برطرف میشه!
Saturday, April 02, 2005
تو راه بودن خوبه یا به مقصد رسیدن؟!......این جمله رو امروز شنیدم،ولی واقعاً تا امروز اینطوری به موضوع فکر نکرده بودم،به این که تو راه بودن همیشه هیجان داره ،تازگی داره ولی رسیدن..................
راستی شوخی اول آوریلم خوندین!
راستی شوخی اول آوریلم خوندین!
Friday, April 01, 2005
آاوووو.....این ایتا جمله اَمارو بوکوشت تا پابلیش شد.........
اولین سالیه که بعد 13 روز تعطیلی اصلاً دلم نمیخواد برم سرکار،اصلاً...... یعنی این نشونه چیه؟!شیطونه میگه برای یه بارم ! که شده به ندای دلم لبیک بگم و آغاز امسال مبداء یه تحول تاریخی قرار بدم، تا هم خدا راضی بشه ازم هم خلق خدا !
Thursday, March 10, 2005
میگم دارم به این نتیجه می رسم که مظلوم نمایی از اون ابزارایی که خیلی خوب جواب میده ها! حداقل خیلی بهتر از قلدر نمایي که ما الکی الکی بهش متوسل شدیم!چون دومی برا همه جواب نمیده ولی اولی..............
Monday, March 07, 2005
این روزا بدجوری سگم، یعنی البته بلانسبت سگ! بعد فکر کنین تو همچین شرایطی تو محل کار سر جات نشستی که ناغافل میبینی یه موجود با یه خط ریش عجیب غریب(از اونایی که منو یاد سربازای مغول سریال سربداران می اندازه!) در حالی که همه تکیه اشو روی یه پاش داده و کتشو با یه انگشت روی کولش نگه داشته و یه چشمشو جمع کرده تا فاصله کانونیشو کاملاً تنظیم و روت زوم کنه بالا سرت وایساده و یه دفعه و بدون هیچ مقدمه ای میگه:شما؟!... و بعدشم شروع میکنه به پرسیدن کلی سؤالای بیربط مثلاً حرفه ای! و در همه زمینه ها ازت تقاضای نمونه کار میکنه؛شما جای من بودین چه عکس العملی نشون میدادین؟ تنها شانسی که این آقای نیمه محترم آوردن این بود که من از زمزمه های اطراف متوجه شدم که ایشون کسی نیست جز همون مشاور جدید موسسه فرهنگی!که قراره ناجی افسانه ایشم باشه!و اگر نشنیده بودم با اون هیئت و اون سبک صحبت و واژه های کاربردی ایشون مثل قربونتون و عزیزجون باید برا هر رفلکسی ،بهم حق میدادین!اما باز خویشتن داری به خرج دادم! و به یه جمله زیر لب اکتفا کردم که:
امیدوار بود آدمی به خیر کسان مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان! جون هر کی دوست داری
امیدوار بود آدمی به خیر کسان مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان! جون هر کی دوست داری
Thursday, March 03, 2005
احتمالاً داستان اون خیاط رو شنیدین که ادعا میکرد میتونه برای پادشاه لباسی بدوزه که هر کسی نمیتونه ببینش، فلسفه اون داستان که چیز دیگه ای بود،ولی حالا خودمونیم چشم بصیرتم چیزه خوبیه ها!که خیلیا ندارن و در دیدن ساده ترین چیزا به درد سر می افتن،مثلاً همین فونت وبلاگم که عوضش کردم و میدونم خیلیا از دیدنش عاجزن! ظاهراً قسمت در این بوده که من ناخواسته سبب خیر شدم تا خلق الله خودشون محک بزنن تا ببینن چند مرد حلاجن!
Saturday, February 26, 2005
فکر نکنین شعرو اشتباه نوشتما !این سروده منه چطوره ؟!
Friday, February 25, 2005
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی آن شب قدر که از غصه نجاتم دادند.....
Tuesday, February 15, 2005
در تکمیل عرایض قبلیم فکر کنم بد نباشه به نکته بسیار خوبی که امروز یکی از دوستان یادآوری کردن اشاره کنم و اونم اینه که آقا بخارم خوب چیزیه ها!چرا من نفهمیدم؟تازه برفارم آب میکنه. ولی تعجبم از اینه که یعنی بیشتر از یه دریا اونم چه دریایی،بزرگترین در نوع خودش،آب لازمه برای تولید بخار تو یه منطقه؟!
Saturday, February 12, 2005
میبینم که شمالم تبدیل شده به یه سرزمین شمالی واقعی!روی همین اصل منم تعصب نژادیم گل کرده و کاملاً غیورانه، به نحوی که در خور قومیتم باشه میخوام هر کاری از دستم بر میاد برا این جماعت برف زده برف ندیده انجام بدم.دیگه بهتره هیچ کس نگران نباشه.