Thursday, January 12, 2006
انگار قسمته که، ساده ترین قسمتای زندگی هم، برای ما یه جوری پیچیده شه! نمیدونم اینقد "نه" آوردن که نشد، یا یکی که نفسش خیلی حق بود، شایدم مستجاب الدعوه،دوست نداشت من برم! به هر حال به قول مامان، حتماً درِش حکمتی بوده، البته زندگی من که سراسر حکمته! ولی راستش و بخواین، از ظهری تصمیم گرفتم که یه چیزای دیگه بنویسم و دیگه نگم : بعد از سه ساعت تأخیر، اونم بعد از این که اطلاعات پرواز تا آخرین لحظه گواهی میداد که پرواز سر ساعت مقرر انجام میشه، تا بالای فرودگاه شهر مقصد رفتیم، و یه دفعه متوجه شدیم باند فرودگاه مورد نظر یخ زده و هواپیما باید برگرده! و تازه، مردم اصلاً ناراحت که نشدن هیچ، کلی هم خوشحال شدن که زنده برگشتن! منم، چون تجدید نظر کردم تو گفتنیام! از حال و روزخودم تو اون شرایط هیچی نمیگم؛ از این که به بقیه چی گذروندمم هم! فقط سعی میکنم باورم رو تقویت کنم ، دیدم رو باز و خدارو شکر، که زنده برگشتم.
راستی، ساختن آدم برفی هم خیلی راه کار خوبیه ها برای فراموشی، اونم وقتی بعد از 24 ساعت بی خوابی و سرگردونی ازفرودگاه دیپورت میشی، بهش فکر کنین!
راستی، ساختن آدم برفی هم خیلی راه کار خوبیه ها برای فراموشی، اونم وقتی بعد از 24 ساعت بی خوابی و سرگردونی ازفرودگاه دیپورت میشی، بهش فکر کنین!