Friday, July 01, 2005
از رفتن گفتم،داشتم به طور کاملاَ جدی میرفتم!یعنی رفتم، یه دستی ام برا اون وریا تکون دادم ولی دوباره برگشتم.امشب مرتکب یه حرکتی شدم که یه بار تو 5 سالگی ام تجربه اش کرده بودم و احتمالاً چون جون سالم در بردم دوباره بعد از گذشت ِ ای...نه چندان سالی، تکرارش کردم!
جداً چقدرنزدیک بود بهم؛اینقد نزدیک ودر نظر ما اونقد دور! خیلی چیزان تو زندگی که اینجورین،قریب قریب و از نظر ما بعیدِ بعید؛ به قول"فروغ "همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق میافتد باید برای روزنامه تسلیتی فرستاد!
راستیا، چرا اصولاً از چیزایی که این همه نزدیکن بهمون،همون همه غافلیم؟ !
جداً چقدرنزدیک بود بهم؛اینقد نزدیک ودر نظر ما اونقد دور! خیلی چیزان تو زندگی که اینجورین،قریب قریب و از نظر ما بعیدِ بعید؛ به قول"فروغ "همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق میافتد باید برای روزنامه تسلیتی فرستاد!
راستیا، چرا اصولاً از چیزایی که این همه نزدیکن بهمون،همون همه غافلیم؟ !

