Saturday, December 16, 2006
چندی است که قلمم شکسته و از نوشتن وامونده، نتونستم جملاتی در خور حال خرابم پیدا کنم. برا همین تصمیم گرفتم به نوشته های حمیرا دستبرد بزنم که خیلی وقتها حرفهای خودم را از زبون اون میشنوم:
"محمد جان، امروز روز تولد توست، اما امروز پانزده روز است که از تو تنها عکس قاب شده ای برایمان مانده است، و خاطرات عمر 24 ساله کوتاه تو...
راه بهشت زهرا برایمان نزدیک شده و خاک و مرگ چه آشنایند!
نگران پاییز و زمستانی هستم که در پیش است؛پاییزی دلگیرتر از همه ی پاییزها و زمستانی سردتر از همه زمستانها...
چگونه این روزهای بلند باقیمانده ی تابستان را به شب برسانیم؟ شبهای کوتاه هم صبح نمی شوند!
دیگر نه سفیدی و نه سیاهی هیچ یک به زندگی رنگ نمی دهند، تو رفتی و ما بی تو فهمیدیم که بودنت با نبودنت چقدر فرق دارد....
پانزده روز عین یک کابوس وحشتناک گذشت، گرچه وحشتناک، برایش واژه ی سبکی است؛ تشییع! تدفین! مراسم سوگواری و گریه...
بی آن که باور کنم و بدانم برای چه و برای که؟!!
هنوز هم امیدوارم کسی از این خواب بد بیدارم کند و امیدوار باشم که خوابهای بد، تعبیرهای خوبی دارند!!
چقدر تعبیرهای خوب کردیم و تفال های خوب زدیم...
وای خدای من، خیلی سخت و غیر قابل باور است، یک عمر را سپری کردن در حسرت روزهای گذشته؛
در حسرت این که یک شب سرت را روی بالش بگذاری و دلت ریش ریش نشود؛
در حسرت این که صبح بیدار شوی و حس خوب و گرمی برای آغاز یک روز تازه داشته باشی؛
چقدر سخت و اسفناک است که محمد را در جمع هایمان نداشته باشیم!
واژه "برادر" تنها در یک پرانتز کوتاه 24 ساله برایمان معنی داشت و اکنون یک درد مبهم تنها میراثمان از برادر است.
خدایا حکمتت را شکر می گوییم، ولی درک این حکمتها بس دشوار است و سخت؛
محمد رفت... بی آنکه بتوانیم یک ساعت به برگشتش امیدوار باشیم!
بی آنکه بتوانیم ساعتی برای برگردانش تلاش کنیم ودر آن خوف و رجا دست و پا بزنیم تا شاید این گذر سخت به دنیایی دیگر را حس کنیم!
محمد رفت و تنها اندوه سنگینی بر دلمان ماند که هر چه در آن دست و پا میزنیم پایین تر میرویم...
19 مرداد 85"
"محمد جان، امروز روز تولد توست، اما امروز پانزده روز است که از تو تنها عکس قاب شده ای برایمان مانده است، و خاطرات عمر 24 ساله کوتاه تو...
راه بهشت زهرا برایمان نزدیک شده و خاک و مرگ چه آشنایند!
نگران پاییز و زمستانی هستم که در پیش است؛پاییزی دلگیرتر از همه ی پاییزها و زمستانی سردتر از همه زمستانها...
چگونه این روزهای بلند باقیمانده ی تابستان را به شب برسانیم؟ شبهای کوتاه هم صبح نمی شوند!
دیگر نه سفیدی و نه سیاهی هیچ یک به زندگی رنگ نمی دهند، تو رفتی و ما بی تو فهمیدیم که بودنت با نبودنت چقدر فرق دارد....
پانزده روز عین یک کابوس وحشتناک گذشت، گرچه وحشتناک، برایش واژه ی سبکی است؛ تشییع! تدفین! مراسم سوگواری و گریه...
بی آن که باور کنم و بدانم برای چه و برای که؟!!
هنوز هم امیدوارم کسی از این خواب بد بیدارم کند و امیدوار باشم که خوابهای بد، تعبیرهای خوبی دارند!!
چقدر تعبیرهای خوب کردیم و تفال های خوب زدیم...
وای خدای من، خیلی سخت و غیر قابل باور است، یک عمر را سپری کردن در حسرت روزهای گذشته؛
در حسرت این که یک شب سرت را روی بالش بگذاری و دلت ریش ریش نشود؛
در حسرت این که صبح بیدار شوی و حس خوب و گرمی برای آغاز یک روز تازه داشته باشی؛
چقدر سخت و اسفناک است که محمد را در جمع هایمان نداشته باشیم!
واژه "برادر" تنها در یک پرانتز کوتاه 24 ساله برایمان معنی داشت و اکنون یک درد مبهم تنها میراثمان از برادر است.
خدایا حکمتت را شکر می گوییم، ولی درک این حکمتها بس دشوار است و سخت؛
محمد رفت... بی آنکه بتوانیم یک ساعت به برگشتش امیدوار باشیم!
بی آنکه بتوانیم ساعتی برای برگردانش تلاش کنیم ودر آن خوف و رجا دست و پا بزنیم تا شاید این گذر سخت به دنیایی دیگر را حس کنیم!
محمد رفت و تنها اندوه سنگینی بر دلمان ماند که هر چه در آن دست و پا میزنیم پایین تر میرویم...
19 مرداد 85"