Tuesday, February 13, 2007
نمی دونم، شاید اون چیزی که امروز، بیشتر از آشفتگی های پایان ناپذیر درونم، به بی تابیم دامن زد، حرفهای تلخ او بود، و من نه دانستم و نه توانستم با این همه زخم، مرهمی باشم برایش.
شاید امروز از اون روزایی بود که یه بار دیگه به این باور رسیدم، که بودنم چندانی با نبودنم متفاوت نیست.
او از دردهاش گفت و از این که چطور تنهای تنها، همه اونا رو به یدک کشیده...
از قانونی گفت که هیچ حمایتی ازش نکرده و از امنیتی که هیچ وقت براش به عینیت نرسیده...
از بغضی گفت که سالها ، گلوش رو گرفته، اما هیچ وقت نتونسته گریه کنه تا از شرش خلاص شه...
او گفت مدتیه که خسته است، از همه کس ، از همه چیز، اما دلش نمی خواد بمیره، تا کارِ نیمه تمومشو تموم کنه...
و من اما تا اون جایی که حافظه کج و کوله ام یاریم می کنه، به یاد نمی ارم کاری و که بدونِ وجودِ من به اتمام نرسه!
شاید امروز از اون روزایی بود که یه بار دیگه به این باور رسیدم، که بودنم چندانی با نبودنم متفاوت نیست.
او از دردهاش گفت و از این که چطور تنهای تنها، همه اونا رو به یدک کشیده...
از قانونی گفت که هیچ حمایتی ازش نکرده و از امنیتی که هیچ وقت براش به عینیت نرسیده...
از بغضی گفت که سالها ، گلوش رو گرفته، اما هیچ وقت نتونسته گریه کنه تا از شرش خلاص شه...
او گفت مدتیه که خسته است، از همه کس ، از همه چیز، اما دلش نمی خواد بمیره، تا کارِ نیمه تمومشو تموم کنه...
و من اما تا اون جایی که حافظه کج و کوله ام یاریم می کنه، به یاد نمی ارم کاری و که بدونِ وجودِ من به اتمام نرسه!