Saturday, September 23, 2006

 

بگو کجایی...

این شب را انگار سحری نیست؛
برای این غروب دیگر طلوعی نمیابم؛
از پس این همه تاریکی، هیچ روشنایی سوسو نمی زند؛
گویی دیگر پایان شب سیه، سپید نیست و نه
یافتنی از پی جستنی!
که هر چه جستم، هیچ نیافتمت، هیچ...
تا چشم کار می کند تو را نمی بینم،
جای تو خالی است؛
جای تو عجیب خالی است...
در همه دقایقم،
در همه لحظاتم،
همه جا، همه وقت...
میدانی که بی تو چقدر تنها یم؟


یک دم از خیال من، نمیروی ای غزال من
دگر چه پرسی ز حال من
تا هستم من،اسیر کوی توام،
به آرزوی توام
اگر تو را جویم،
حدیث دل گویم،
بگو کجایی.......

نظرها: Post a Comment

نظرات Œ

This page is powered by Blogger. Isn't yours?