Monday, August 01, 2005

 
خوب که نگا میکنم، میبینم با درد اومدون و با درد رفتن جزیی از سرنوشت محتوم و گریزناپذیر ماست."درد با ماست،با ما دنیا میاد،با ما رشد میکنه،و آنقدر با ما اخت میشه،که درست مثل دستامون که همیشه با ماست، فکر میکنیم درد هم باید با ما باشه."
میگن گشنگی نکشیدی که عاشقی یادت بره ؛چون شاعری یه جور عاشقیه،اگه گشنگی هم یه جور درد باشه، پس باید درد هم شاعری و از یاد آدم ببره،اما من به واسطه این دردی که امشب امانم را بریده،شاعریم گل کرده!(این شد نقض یه گزاره!)یعنی تنها انگیزه ای که یه آدم با دو شب بیخوایی رو که ساعت نه خوابیده ، وادار کرده به بیدار شدن و نوشتن، همون دردس که دیگه این دفعه خیلی همه جانبه و حساب شده لشکر کشی کرده
الان که دارم به تاریخچه ی درد کشیدنم فکر میکنم میبینم خیلی باید به عقب برگردم،اونقد که دیگه یادم نمی آد.
ولی چرا؟ مگه نه این که درد، کفاره گناهامونه؟ یعنی ما با گناه دنیا میایم؟ نکنه گناهم ارث میرسه،شایدم کفاره ی" گناه آفرینش "و تقسیم کردن!اگه تقسیمه چرا مساوی نیست؟آها، نکنه حوا بوده که بنای نافرمانی و گذاشته؟حتی اگه اینطورم باشه بازم مساوی نیست.
....به هر حال که انت تعلم ضعفی
یه چیزی بگم؟یه اعتراف.....بعدِ مدتها، امشب دلم میخواست بچه بودمو مثل اونوقتا وقتی درد اینقدر بیتابم میکرد، به جای نوشتن این...،میرفتم با گریه، مامانو از خواب بیدارو از درد شکایت میکردم و خیلی زود هم خوب میشدم.
خوبه که آدم بتونه خودشو برا مامانش لوس کنه نه؟ولی خوب حالا تا کدئینا اثر کنن ، عین همه ی زندگی،در سکوت، باید درد بکشیم و کسی و بیدار نکنیم.
"بیداری"اونم وقتی همه خوابن،درد آدمو سنگینتر میکنه نه!

این کامپیوترم فهمید من اصلاً حوصله ندارما ،حسابی معرفت به خرج داد و صفحه اش و خط خطی نکرد،به این میگن موجود وقت شناس!

نظرها: Post a Comment

نظرات Œ

This page is powered by Blogger. Isn't yours?