Thursday, May 24, 2007
یه اعتراف، اونم در ملاءِ عام! امشب بعد از مدتهای مدید، با تموم شدن اولین کار جدٌیم در مایه "چوب بازی"، برای دقایقی احساس کردم آرومم.
کلی وقت، مثه ندید بدیدا نشسته بودم و زل زده بودم بهش و در تمام این مدت، حس خوبی داشتم که می شد با آرامش اشتباه گرفتش!
یه چیز دیگه؛
نمی دونم جا داره ، با وجود این همه روزایی که می شه برا تک تکشون- با یاد آوری خاطرات شیرین گذشته که حالا دیگه تبدیل به زهر مارشدن - یه تراژدی ساخت، این موضوع رو یاد آوری که سه سال پیش، تو همچین روزایی کلید اینجا رو زدم؛
هرچند اون موقع به مخیله امم خطور نمی کرد ، یه روزی بشه بیت الاحزان فاطمه!
کلی وقت، مثه ندید بدیدا نشسته بودم و زل زده بودم بهش و در تمام این مدت، حس خوبی داشتم که می شد با آرامش اشتباه گرفتش!
یه چیز دیگه؛
نمی دونم جا داره ، با وجود این همه روزایی که می شه برا تک تکشون- با یاد آوری خاطرات شیرین گذشته که حالا دیگه تبدیل به زهر مارشدن - یه تراژدی ساخت، این موضوع رو یاد آوری که سه سال پیش، تو همچین روزایی کلید اینجا رو زدم؛
هرچند اون موقع به مخیله امم خطور نمی کرد ، یه روزی بشه بیت الاحزان فاطمه!