Thursday, August 11, 2005

 

نوزده مرداد هشتاد و چهار

امشب، شبی که بیست و سه سال پیش، محمد توش دنیا اومد. خوب، انگار کم کم باید باور کنم که برا خودش مردی شده، اگرچه حس خاصی که در من نسبت بهش وجود داره (که مطمئناً به خاطر یگانگیش نیست) باعث شده برا من همیشه، اونقد بچه بمونه که همه ی خطاها و سهل انگاریا و سر به هوای یاش، برام قابل بخشش باشه.


تا حالا کفتار دیدین؟ میدونین اون چیزی که از قیافه اشم زشتتر چیه؟
رفتارش...
این که در سکوت اونقد یه گوشه صبر میکنه و منتظر میمونه، تا یکی از یه جای دیگه زخم بخوره و همین که به زانو در اومد کفتار پیداش میشه و اون موجود زخمی را تیکه و پاره میکنه!
شما یاد چیزی نیفتادین؟!

نظرها:
matnhate zibaii minevisi ! amma ye fekri behale fonte webloget bekon ! hameye "ی" ha ghat zadan !
movafagh bashi
 
فکر کنم ،اصول ایجاب میکنه که آدم، قبل از گفتن چیزی،اول خودش و معرفی کنه نه؟
بعدم،میشه تفسیر فعل "قاط" زدن رو به منم بگین؟
 
Post a Comment

نظرات Œ

This page is powered by Blogger. Isn't yours?