Monday, April 18, 2005
یه چند روزیه که تو یه حال و هوایی ام متفاوت با همیشه، و دارم فکر می کنم.....فکر میکنم به گره هایی هر چند کور،اما باز شدنی،به پیوندایی هر چند محکم اما گسستنی،به آدمایی هرچند عزیز اما دل کندنی، اساساً به بیرنگی فکر میکنم؛ مگه نه این که رنگ تعلقه......مهم این که چه جوری میشه راحتتر پرید، چه جوری میشه اوج گرفت!چی میشه اگه بشه حقیقت وجود آدما رو به راحتی ببینیم چی میشه اگه موانع زمان و مکان برداشته شن و......
حالا فکر کنین تو این موقعیت یکی از دوستانی که چندی است عطای شرکت و ....به لقاش بخشیدن و احتمالاً تصمیم گرفتن کار بد مصلحت رو مطلق نکنن؛از سرکار نرفتن من اظهار اطلاع کردن که اگه یادآوری بعدشون نبود بدون شک من از نگرانی این که نکنه ایشون مرزای مکانم!مثل پیوندایی که گسستن و .....درنوردیده باشن، دق میکردم؛اگرچه بازم مشکل از خودم ناشی شده بود چون هم ساعت پستم اشتباه بود هم سرکار نرفته بودم!
گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست....
حالا فکر کنین تو این موقعیت یکی از دوستانی که چندی است عطای شرکت و ....به لقاش بخشیدن و احتمالاً تصمیم گرفتن کار بد مصلحت رو مطلق نکنن؛از سرکار نرفتن من اظهار اطلاع کردن که اگه یادآوری بعدشون نبود بدون شک من از نگرانی این که نکنه ایشون مرزای مکانم!مثل پیوندایی که گسستن و .....درنوردیده باشن، دق میکردم؛اگرچه بازم مشکل از خودم ناشی شده بود چون هم ساعت پستم اشتباه بود هم سرکار نرفته بودم!
گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست....