Tuesday, July 24, 2007
هفته بدی و داریم می گذرونیم، خیلی بد...
لحظه لحظه آخرین خاطرات، مدام داره مرور می شه.
همه، یه جورایی مضطرب و بی قرارن، انگار یه بار دیگه قراره همون مصیبت با همه بزرگیش بر سرمون نازل شه، با این تفاوت که این بار از قبلش می دونی و منتظری و چه انتظاری!
شمارش معکوس شروع شده و هر چی می گذره، بیش از پیش، نفسها تو سینه حبس می شه و زانوها سست و دستها لرزان...
و من از این همه فعالیت و برو بیایی که مناسبتش" نبودنِ" محمدِ بیزارم، بیزار...
لحظه لحظه آخرین خاطرات، مدام داره مرور می شه.
همه، یه جورایی مضطرب و بی قرارن، انگار یه بار دیگه قراره همون مصیبت با همه بزرگیش بر سرمون نازل شه، با این تفاوت که این بار از قبلش می دونی و منتظری و چه انتظاری!
شمارش معکوس شروع شده و هر چی می گذره، بیش از پیش، نفسها تو سینه حبس می شه و زانوها سست و دستها لرزان...
و من از این همه فعالیت و برو بیایی که مناسبتش" نبودنِ" محمدِ بیزارم، بیزار...