Saturday, October 27, 2007
خیلی وقته که در جدّ و جهدم.
با همه ی قوا، دارم تلاشمو می کنم، تلاش برای موندن، تلاش برای "بودن"...
زمان زیادی که دارم جستجو می کنم،
برای پیدا کردن یه جای امن و محکم؛
برای پیدا کردن "بند"ی که بشه بهش بند شد؛
بند شد و گره خورد؛
گره خورد و موند؛
گره خورد و "بود"...
همه جا رو گشتم، دقیق دقیق؛
همه ی" بند"ارو،
اول اونایی که به استحکامشون اطمینان بیشتری دارم!
دونه به دونه، تک به تک.
ای وای...
اینا که به نظر میاد پوسیدن!
حتی اونایی که خیال می کردی جنس مرغوبی دارن؟
اونایی که مطمئن بودی با بقیه فرق دارن؟
اونایی که فکر می کردی به بند جونت وصل اند و اگه یه روز بگسلن... ؟
آره، همه شون!
همه شون، انگار سالهاس که پوسیدن و نخ نما شدن.
هی...، حالا دیگه به تاری بندن و به تلنگری...
با همه ی قوا، دارم تلاشمو می کنم، تلاش برای موندن، تلاش برای "بودن"...
زمان زیادی که دارم جستجو می کنم،
برای پیدا کردن یه جای امن و محکم؛
برای پیدا کردن "بند"ی که بشه بهش بند شد؛
بند شد و گره خورد؛
گره خورد و موند؛
گره خورد و "بود"...
همه جا رو گشتم، دقیق دقیق؛
همه ی" بند"ارو،
اول اونایی که به استحکامشون اطمینان بیشتری دارم!
دونه به دونه، تک به تک.
ای وای...
اینا که به نظر میاد پوسیدن!
حتی اونایی که خیال می کردی جنس مرغوبی دارن؟
اونایی که مطمئن بودی با بقیه فرق دارن؟
اونایی که فکر می کردی به بند جونت وصل اند و اگه یه روز بگسلن... ؟
آره، همه شون!
همه شون، انگار سالهاس که پوسیدن و نخ نما شدن.
هی...، حالا دیگه به تاری بندن و به تلنگری...