Friday, April 20, 2007
شعری برای تو
این شعر را برای تو می گویم
در یک غروب تشنه تابستان
در نیمه های این رهِ شوم آغاز
در کهنه گورِ این غم بی پایان
...
بگذار سایه من سرگردان
از سایه تو، دور و جدا باشد
روزی به هم رسیم که گر باشد
کس بین ما، نه غیر خدا باشد
من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
می سایم از امید بر این در باز
انگشتهای نازک و سردم را
آن داغِ ننگ خورده که می خندید
بر طعنه های بیهده، من بودم
گفتم که بانگ هستی خود باشم
اما دریغ و درد که "زن" بودم
چشمان بیگناه تو چون لغزد
بر این کتاب درهم بی آغاز
عصیان ریشه دار زمانها را
بینی شکفته در دل هر آواز
اینجا ستاره ها همه خاموشند
اینجا فرشته ها همه گریانند
اینجا شکوفه های گل مریم
بی قدرتر از خار بیابانند
اینجا نشسته بر سر هر راهی
دیو دروغ و ننگ و ریاکاری
در آسمان تیره نمی بینم
نوری ز صبح روشن بیداری
...
من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
می سایم از امید بر این در باز
انگشتهای نازک سردم را
با این گروه زاهد ظاهرساز
دانم که این جدال نه آسان است
شهر من و تو طفلک شیرینم
دیریست کاشیانه شیطان است
روزی رسد که چشم تو با حسرت
لغزد بر این ترانه دردآلود
جویی مرا درون سخنهایم
گویی به خود که مادر من او بود؟!!
فروغ فرخزاد
این شعر را برای تو می گویم
در یک غروب تشنه تابستان
در نیمه های این رهِ شوم آغاز
در کهنه گورِ این غم بی پایان
...
بگذار سایه من سرگردان
از سایه تو، دور و جدا باشد
روزی به هم رسیم که گر باشد
کس بین ما، نه غیر خدا باشد
من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
می سایم از امید بر این در باز
انگشتهای نازک و سردم را
آن داغِ ننگ خورده که می خندید
بر طعنه های بیهده، من بودم
گفتم که بانگ هستی خود باشم
اما دریغ و درد که "زن" بودم
چشمان بیگناه تو چون لغزد
بر این کتاب درهم بی آغاز
عصیان ریشه دار زمانها را
بینی شکفته در دل هر آواز
اینجا ستاره ها همه خاموشند
اینجا فرشته ها همه گریانند
اینجا شکوفه های گل مریم
بی قدرتر از خار بیابانند
اینجا نشسته بر سر هر راهی
دیو دروغ و ننگ و ریاکاری
در آسمان تیره نمی بینم
نوری ز صبح روشن بیداری
...
من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
می سایم از امید بر این در باز
انگشتهای نازک سردم را
با این گروه زاهد ظاهرساز
دانم که این جدال نه آسان است
شهر من و تو طفلک شیرینم
دیریست کاشیانه شیطان است
روزی رسد که چشم تو با حسرت
لغزد بر این ترانه دردآلود
جویی مرا درون سخنهایم
گویی به خود که مادر من او بود؟!!
فروغ فرخزاد