Monday, June 12, 2006

 
فکر کن،عجب روزگاریه، آدم برا دیدن "تصویری از خودشم" باید آرزو به دل بمونه!
روزگاریست که دل چهره مقصود ندید.....

دردهای من جامه نیستند، تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند تا به رشته سخن درآورم
نعره نیستند، تا ز نای جان برآورم
دردهای من نهفتنی، دردهای من نگفتنی است
........
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده سرودنم
درد میکند
انحنای روح من، شانه های خسته غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم
شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا، دردهای بومی غریب
دردهای خانگی، دردهای کهنه لجوج
اولین قلم، حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت، خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد رنگ و بوی غنچه دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را
ز برگهای توبه توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا دست درد میزند ورق
شعر تازه مرا درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من، از چه حرف میزنم؟
درد حرف نیست
درد نام دیگر من است
من چگونه خویش را رها کنم؟!

قیصر امین پور

نظرها: Post a Comment

نظرات Œ

This page is powered by Blogger. Isn't yours?