Tuesday, July 12, 2005

 
امروز مادری را دیدم که برای کودک خردسالش،گویی آدم بزرگی است،فلسفه میبافت؛
یکباره حسی در وجودم بیدار شد،حس کردم بخشی از هویتم مدتهاست گم شده...، نیست... به دست فراموشی سپرده شده...
آن هم چه بخشی،زیباترین بخش هویت انسانی!
زیباترین رُُُل بازی زندگی،نقشی که برای گرفتنش سالها خاک صحنه خوردی،صبر کردی،درد کشید یو منتظر ماندی.
و بعد ناگهان
یک طوفان، انگار، زیباترین صحنه زندگیت را پاک میکند و از یاد خودت هم میروی!فراموشی خود به دست خود،و چه حس غریبی است...
نمیدانم تأسف است یا حسرت،
تأَثر است یا ندامت،
رنج است یا عسرت،
افسوس است یا.....
هر چه هست
سنگین است و عمیق،
نفسگیر است و تلخ ،
جانسوز است و جگر خراش....

و کاش هیچ وقت،هیچ کس ،"خودش "را گم نکند .......

و امروز دخترکی را دیدم که صدای خلخالش شبیه صدای زنگوله بود، به گمانم او نیز به دنبال هویت گمشده اش میگشت!

نظرها: Post a Comment

نظرات Œ

This page is powered by Blogger. Isn't yours?