Wednesday, November 09, 2005

 
د یشب برای من، یه شب واقعاً به یاد موندنی بود!
اولش تا بخوام سوار ماشین شم، از شدت بارون، دیگه تبدیل به ناودون سیارشده بودم و از نوک چونه ام داشت آب میچکید. بعدشم که مسافت 20 دقیقه ای بین فاطمی تا سیدخندان رو، تقریباً به اندازه یه مسابقه فوتبال تو ترافیک موندم و حسابی بهم خوش گذشت! ولی غافل از این که جاهای خوب داستان هنوز مونده..................
اونم وقتی بود که مجبور شدم 40 دقیقه تمام با لباس خیس زیر بارون وایسام. اصلاً شوخی نیستا، 40 دقیقه منتظر ماشین موندن، زیر بارون، اونم وقتی رطوبت لباست چنان کرختت کرده که حتی یه قدمم نمیتونی از جات تکون بخوری و اون وقت به جز ماشینایی که وقتی دست به دستگیره در عقبشون میبردی، از بابت این که مقصدتو اشتباه شنیدن! عذر میخواستن و دبرو که رفتی، تقریباً همه ماشینای دیگه، حتی یه لحظه ام راجع به هدف درخواستیت مکث نمیکردن. راجع به راننده های شریف و نوع دوست تاکسی ام که ترجیح میدم اصلاً حرف نزنم!
در نهایت بعد از گذشت 3 ساعت و اندی به مقصد رسیدم ولی راستش دو تا نتیجه جالبم از این اتفاق گرفتم؛اگه از موضوع تکراری وضعیت نابهنجار تهران، که با اون بزرگیش ظرفیت دو تا قطره بارونو نداره ، صرفنظر کنیم، میرسیم به اون دو تا نتیجه:
اول این که واقعاً من موندم آخه چطور یه سری از این آدما حاضرن مملکتشون که تجسم عینی انسانیت و نوع دوستیه و هیچ کس ،جز برای رضای خدا ، قدم از قدم بر نمیداره ول کنن و برن تو بلاد کفر زندگی کنن!
دوم این که حالا که بعد از اون جریان، تازه یخام باز شده و میبینم تمام بدنم دچار استخون درد مزمن شده و گرمای تب، به تلافی اون همه سرما داره جبران مافات میکنه ، به این فکر افتادم :
اون همه رنگ و لعابِ عهد شباب
یعنی با آب، شسته ش دو
رفته به باد؟

نظرها: Post a Comment

نظرات Œ

This page is powered by Blogger. Isn't yours?