Saturday, June 25, 2005
من از زمانی
که قلب خود را گم کرده است میترسم
من از تصور بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم
من مثل دانش آموزی که
درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست دارد تنها هستم
.......
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام از
خاطرات سبز تهی میشود
که قلب خود را گم کرده است میترسم
من از تصور بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم
من مثل دانش آموزی که
درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست دارد تنها هستم
.......
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام از
خاطرات سبز تهی میشود