Saturday, January 26, 2008

 
یه چندیه که خواسته ام از تلخی قلمم کم کنم، که گویی منجر به ننوشتنم شده!
هی میخوام فکر کنم یه چیزایی تخفیف پیدا کردن و از زهر نوشته هام کم شده ، در حالی که واقعیت این نیست!
اتفاقی که داره می افته، اجتناب من از نوشتن اون چه که هستِ، و هنوزم اگه بخوام بنویسم، می شه این:

دیشب عکسی از دوران مدرسه ی محمد و روی "دسک تاپ"گذاشتم. توی عکس، محمد می خندید، یه جوری از ته دل.
همون لحظه چنان قلبم به درد اومد و چیزی روی قفسه سینه ام سنگینی کرد و هق هقی به راه انداخت، که حس کردم اگه یه دقیقه دیگه به همین وضع بگذره، حتما خفه می شم،چنانی که کامپیوترو خاموش کردم !

شش ماه دیگه هم، از پس یک سال نبودنش گذشته، و هنوز چنان این غم تازگی داره و چنان این فراق دور از باور و جانفرساست که گویی روز اول...
فکر کردن به دستهاش ، پاهاش، صورت و موهای زیباش و همه ی آنچه اکنون میهمان خاکِ، و به این که در گذر یک سال ونیم این خاک ،نامهربانانه و ناجوانمردانه با این عزیز پیکر، چه کرده، حسیه که شاید هیچ کس نتونه درک کنه ، چقدر کشنده و دردناکه...
وای، وای ،وای...

نظرها: Post a Comment

نظرات Œ

This page is powered by Blogger. Isn't yours?