Tuesday, November 08, 2005
خوب، امروز یه روز استثناییه، بعد از کلی روز تلخ ،بالاخره رسیدم به یه روز شیرین.
دیشب اصلاً حالم خوب نبود، التهاب بود یا دلهره نمیدونم، ولی امروز از ساعت 6 صیبح عالیم.
خیلی دیر نکردما ، فقط نیم ساعت گذشته..........
و حالا دیگه میتونم به عنوان اولین نفر بهت بگم، تولدت مبارک،
هر از که گاهی زهر دوری میاد تا این شیرینی و به کامم تلخ کنه ، امید به گذشتن این سالها و شمارش معکوس برای تموم شدن روزای جدایی دوباره شیرینش میکنه.
چقد خوبه که دیگه میتونم برا ت بنویسم و تو بخونی.
سالهای پیش تو همچین روزی مثل مرغ سرکنده بودم ولی امسال ..............
خوشحالم که دیگه اونقد گذشته که بتونی حرفامم بفهمی.
چون نمی تونم بهت هدیه بدم، یه چیز میگه و میرم :
"خدا آدمهای تنها را دوست دارد؛ آدمهایی که شکستن های بسیار را تجربه کرده اند و آنقدر ظریف اند که به اشاره ای پرده دلشان میلرزد..."
دیشب اصلاً حالم خوب نبود، التهاب بود یا دلهره نمیدونم، ولی امروز از ساعت 6 صیبح عالیم.
خیلی دیر نکردما ، فقط نیم ساعت گذشته..........
و حالا دیگه میتونم به عنوان اولین نفر بهت بگم، تولدت مبارک،
هر از که گاهی زهر دوری میاد تا این شیرینی و به کامم تلخ کنه ، امید به گذشتن این سالها و شمارش معکوس برای تموم شدن روزای جدایی دوباره شیرینش میکنه.
چقد خوبه که دیگه میتونم برا ت بنویسم و تو بخونی.
سالهای پیش تو همچین روزی مثل مرغ سرکنده بودم ولی امسال ..............
خوشحالم که دیگه اونقد گذشته که بتونی حرفامم بفهمی.
چون نمی تونم بهت هدیه بدم، یه چیز میگه و میرم :
"خدا آدمهای تنها را دوست دارد؛ آدمهایی که شکستن های بسیار را تجربه کرده اند و آنقدر ظریف اند که به اشاره ای پرده دلشان میلرزد..."