Wednesday, June 21, 2006

 
بايد اعتراف کنم که اصولاً هيچ وقت خردادو دوست نداشتم، چراش و اين که از کي اين طوريه رو درست نميدونم، فقط ميدونم برخلافِ دو ماه ديگه بهار، هميشه منتظر تموم شدنش بودم.
و امروز سي و يکم خرداد هشتاد و پنجه، که مقارن شده با نقل مکانِ ما به ساختماني که جديداً به عنوانِ دفتر کارمون انتخابش کردن. موجود زودعادتي نيستم؛ ولي فکر ميکنم ده سال چندان زمان کمي براي عادت کردن و وابسته شدن به مکاني که بيشترين ساعات عمر مفيدتو توش سپري کردي نباشه! جايي که با همه کاستي ها و مشکلاتش، اونقد بهش اخت شده بودی، که تا به فاصله چند صد متريش ميرسيدي، احساس آشنايي و آرامش ميکردي.
ولي امروز وقتي براي اولين بار مجبور شدم، مثل يه رهگذر از مقابل مقصد هر روزام فقط رد بشم، يه دفعه بدجوري دلم گرفت؛ ولي بعد، دیدم انگار اونقدي که من به اونجا عادت کردم، اونجا به من عادت نکرده و به سادگي ودر نهايت بي وفايي آدماي جديدي رو در خودش جاي داده، بدون يه لحظه دلتنگي! بعدشم فکر کردم که انگار خیلی از تغییراتن که یه دفعه و در لحظه رخ میدن، قبل از این که درست بتونی باورشون کنی.
نمیدونم شاید به همین سادگی که میشه تو جایی که این همه سال بهش انس داشتی دیگه نباشی، میتونی خیلی جاهای دیگه ام نباشی،اونم بی هیچ دردسر واتفاق عجیب غریبی، خیلی جاها....
حتی تو دل اطرافیانت، تو فکرشون یا ته تهای حافظه اشون !
از یه لحظه به بعد دیگه نیستی،اونم به سادگی....

نظرها:
شایدم نه به این سادگی....
 
کاش گفته بودید کی هستین، اونجوری خوشحالتر بودم.
 
Post a Comment

نظرات Œ

This page is powered by Blogger. Isn't yours?