Wednesday, June 29, 2005

 
و انتخاب چه معجون عجیبی است.....
بدیها نباید روی دامن خوبیها ترشح شود و لکه بیاندازد،هرچند که صدای قطره های آن، کبوتر چرت را از قفس دل میپراند و این حس زجرآوری است که در فرهنگ بیداری در قایق لغت زندگی جا خوش کرده است......

مسیحای جوانمرد من، ای ترسای پیر پیرهن چرکین،
هوا بس ناجوانمردانه سرد است....آی....
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی،در بگشای!
منم من میهمان هر شبت،لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده رنجور

نه از رومم نه از زنگم،همان بیرنگ بیرنگم،
بیا بگشای در ،بگشای دلتنگم
بیا بگشای در بگشای...........

نظرها: Post a Comment

نظرات Œ

This page is powered by Blogger. Isn't yours?