Wednesday, September 14, 2005
مطلبی رو که امشب میخوام بنویسم از نوشته های خودم نیست، نوشته ی عزیزی که حرفاش ، همیشه حتی تو بدترین شرایط، برا من که آرامش دهنده بوده و آگنده از آموختنیها.
"رنج بردن باعث فهمیدن میشود و ذهن را به تلاش برای شناختن وامی دارد تا این که قواعد زندگی و تلخی و سختی را میشناسد و به درک و شعور میرسد. ولی وقتی به فهمیدن رسیدی، دیگر خود فهمیدن باعث رنجت میشود، آن وقت هم از فهمیدن خود رنج میکشی، هم رنج فهمیدن آنچه دیگران درک نمیکنند، نمیفهمند و نمیبینند، به جانت نیش میزند و آزارت میدهد. ولی هر قدر در نادانی میشود درجا زد ،در فهمیدن نمیشود، وقتی چشمهایت باز شد، دیگر نمیتوانی آن را ببندی و خودت را به نفهمیدن بزنی....."
"رنج بردن باعث فهمیدن میشود و ذهن را به تلاش برای شناختن وامی دارد تا این که قواعد زندگی و تلخی و سختی را میشناسد و به درک و شعور میرسد. ولی وقتی به فهمیدن رسیدی، دیگر خود فهمیدن باعث رنجت میشود، آن وقت هم از فهمیدن خود رنج میکشی، هم رنج فهمیدن آنچه دیگران درک نمیکنند، نمیفهمند و نمیبینند، به جانت نیش میزند و آزارت میدهد. ولی هر قدر در نادانی میشود درجا زد ،در فهمیدن نمیشود، وقتی چشمهایت باز شد، دیگر نمیتوانی آن را ببندی و خودت را به نفهمیدن بزنی....."