Sunday, December 26, 2004

 
امشب میخواستم راجع به" فقر وفحشا" فیلم مسعود ده نمکی بنویسم که یکباره چنان دردی بر من عارض شد که قید هر چی نقد و درد و فقر و ....زدم
شایدم هیچی نگفتن بهتر باشه،آخه سکوت سرشار از ناگفته هاس!شایدم روزی دیگر بیاید که بنویسم ......
روزی که آهنگ و حرف،زندگی است...
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند و قفل افسانه است....
روزی که تو بیایی برای همیشه....
روزی که دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم......
و من آن روز را انتظار میکشم
حتی روزی که نباشم...

نظرها: Post a Comment

نظرات Œ

This page is powered by Blogger. Isn't yours?