Thursday, October 14, 2004
آی ....دروازه بان شهر،
باز کن!کلون را باز کن!
و ابن منم،مرده ای از گورستان عادات و تعلقات _
و گمگشته ای از فراموشخانه عشق...._
باز کن!
باز کن تا سوزش بی تاب سرمایی که می آید حرف آخر را نگفته است با من،
باز کن!
باز کن دروازه بان دیگر!
در را .......
باز کن!کلون را باز کن!
و ابن منم،مرده ای از گورستان عادات و تعلقات _
و گمگشته ای از فراموشخانه عشق...._
باز کن!
باز کن تا سوزش بی تاب سرمایی که می آید حرف آخر را نگفته است با من،
باز کن!
باز کن دروازه بان دیگر!
در را .......