Thursday, October 14, 2004

 
آی ....دروازه بان شهر،
باز کن!کلون را باز کن!
و ابن منم،مرده ای از گورستان عادات و تعلقات _
و گمگشته ای از فراموشخانه عشق...._
باز کن!
باز کن تا سوزش بی تاب سرمایی که می آید حرف آخر را نگفته است با من،
باز کن!
باز کن دروازه بان دیگر!
در را .......

نظرها: Post a Comment

نظرات Œ

This page is powered by Blogger. Isn't yours?